وقتی که از پله‌ها بالا رفت

از خانه که بیرون آمد در را محکم به هم کوبید. صدای مادرش را شنید که چیزی گفت اما به قدمهای او نرسید و در فضا حل شد. شاید او را نفرین کرد. او با خودش گفت: امشب اشک همه ‌تان را در می‌آورم، دل همه‌تان را می‌سوزانم.

اما اشک خودش درآمد. رهگذری به او نگاه کرد. یک زن، از همسایه‌ها بود. او هم با خشم و نفرت به زن نگاه کرد. زن نگاهش را از او گرفت.

وقتی سوار اتوبوس بود، پیر مردی هم سوار شد و درست کنار صندلی او ایستاد اما برای پیر مرد بلند نشد. دست پیر مرد به میلۀ وسط اتوبوس نمی‌رسید و میلۀ صندلی او را گرفته بود. هر بار که اتوبوس می‌ایستاد یا راه می‌افتاد و یا در سرعتش تغییری می‌داد، پیر مرد جلو و عقب می‌رفت. و آرنجش به پشت او می‌خورد. او دندانهایش را روی هم فشرد.

به نظرش آمد همه به نحوی بر طبق یک برنامه هماهنگ شده قصد آزار او را دارند. خشم نیرویش را چند برابر کرده بود. حس کرد همان نیرو می‌خواهد او را از صندلی بلند کند. فکر کرد بلند شود، پیر مرد را هل بدهد، بعد گلویش را بفشارد، بفشارد،بفشارد…

آن‌قدر دندانهایش را به هم فشرده بود که یکی از دندانهای عقبی که خراب و شکسته بود، درد گرفت. درد او را به یاد خودش انداخت و دوباره دلش برای خودش سوخت. بعد با لذت به انتقام فکر کرد. دوباره پر از خشم شد.

ـ امشب اشک همه‌شان را در می‌آورم.

از اتوبوس با عجله بیرون آمد. به چند نفر تنه زد اما از هیچ کس معذرت نخواست. وقتی می‌خواست از عرض خیابان بگذرد، یک تاکسی با فاصله‌ای کم از او ترمز کرد و راننده‌اش داد:هی، کوری؟

او برگشت و همان نیرو دوباره او را پر کرد، بالا آمد و از دهانش بیرون زد و او فحشهای رکیکی به راننده داد. راننده هم در جوابش چیزی گفت، دیوانه یا بی‌شعور یا چیزی در همین مایه‌ها و گاز داد و رفت. او چیزی را دقیق نمی‌شنید، حتی یادش نمی‌آمد دقیقاً چه فحشهایی به راننده داده. فقط می‌دانست تمام حرفهای زشتی که شنیده بود اما تا آن روز به عنوان: برادر بزرگتر، فرزند خوب، دانش‌آموز مؤدب، دوست محترم یا آدم مؤمن و…. به زبان نیاورده بود، یکجا به آن راننده تحویل داده است.

تعجب می‌کرد که چطور راننده از کنار آن همه توهین به این راحتی گذشته است. وقتی از پله‌های پل هوایی بالا می‌رفت، آن نیرو دوباره بازگشت و پاهایش را پر کرد. پاهایش به سرعت جلو و عقب رفتند تا به وسط پل رسید.

وقتی لبه حافظ پل را گرفت، نیرو به آخرین حد خود رسید، لبریز شد، خود را از او بیرون کشید و پشت سرش ایستاد. یک ماشین عروس بوق زنان از زیر پل گذشت و او ماشین را که دور می‌شد، با چشم بدرقه کرد. نیرو ضربه‌ای به شانه‌اش زد: نباید فکر کند. کمی روی لبه خم شد و به نقطه‌ای که احتمالاً می‌افتاد، نگاه کرد.

ارتفاع آن‌قدر زیاد بود که اگر زنده می‌ماند، بی‌تردید ناقص می‌شد. این تصور که تا آخر عمر فلج شود، او را به وحشت انداخت. شاید یکی از آن ماشین‌ها، شاید یک کامیون، از روی سرش بگذرد و صورتش له شود. این تصور هم برایش ناخوشایند بود.

بیشتر خم شد. دستهایش عرق کرده بودند. ناگهان مادرش را به یاد آورد، تنها کسی که حس انتقام نسبت به او را از دست داده بود و بقیه؟…مردد بود.

نیرو به او نزدیک شد. او وجود کسی را پشت سرش حس کرد. ناگهان نیرو خودش را روی او انداخت. دستهای عرق کرده‌اش نمی‌توانست میله‌های لبه را نگه دارد. فریاد زد. پاهایش از سطح پل کنده شدند. با در مانده‌گی باز فریاد زد.

کسانی که از روی پل می‌گذشتند، به طرفش دویدند.

سعی کرد خودش را پشت میله نگه دارد تا این که اولین نفر به او رسید و او را عقب کشید. او خوشحال نشست. به حفاظ تکیه داد. بعد غمگین شد. دیگران هم رسیدند. کسی گفت: مواظب باش پسر جان. بعد هر کس به راه خودش رفت.

او هم بلند شد. خاک شلوارش را تکاند. وقتی از پله‌ها پایین می‌آمد، هنوز گیج بود. به مردی تنه زد. فوراً معذرت خواست. آن موقع تازه یادش آمد از کسی که او را عقب کشیده، تشکر نکرده است.

بسیار متآسف شد.

*بتول مرادی قصه نویس جوان افغانستان که در ایران متولد و بزرگ شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.