دستها

همین که دیدم، شناختمش. با این که چاق شده بود و شکم جلو انداخته بود. چقدر بد هیکل شده بود. ریش و سبیلش را از ته تراشیده بود و یک کت و شلوار نارنجی پوشیده بود. نمی‌دانم چطور این رنگ را انتخاب کرده بود. اگر در زمان زنده‌گی مشترک‌مان این کت و شلوار را می‌پوشید، به طور قطع می‌گفتم به خاطر لجبازی با من آن را پوشیده است.

حرکاتش هم تغییر کرده بود. زیاد سرش را تکان می‌داد. گویا مرتب در حال تأیید کردن است. او در حال صحبت کردن با مردی بود که تقریباً پشت بر من داشت و کوتاهتر از خودش بود. آن موقع اما زیاد دستش را تکان می‌داد و اغلب این‌طور به نظر می‌رسید که در حال استدلال و اثبات است. شاید هم او مرا دیده بود اما تظاهر می‌کرد که ندیده است.

سعی کردم در دیدرس او باشم اما مانند خودش بی‌تفاوت. باید مرا می‌دید.

او خاطرات تلخ مرا زنده کرده بود، من هم باید عذابش می‌دادم.

روی نزدیک‌ترین صندلی خالی به اونشستم. مقابل یک خانم و آقا.

سرم را پایین انداختم. او می‌توانست نیمرخ مرا ببیند و من او را ازگوشه چشم می‌دیدم:یک لکه نارنجی.

آن آقا و خانم به محض نشستن من ساکت شدند و هر دو به من نگاه کردند.

گفتم: معذرت می‌خواهم، می‌توانم اینجا بنشینم؟

خانم با بی‌میلی لبخند زد: خواهش می‌کنم، بفرمایید.

باید می‌گفت: حالا که نشسته‌ای.

هیچ جایی برای نگاه کردن نداشتم جز سطح میز. مخصوصاً که متوجه بودم آن خانم و آقا از حضور من در آنجا بسیار معذبند. آن دو به هم با اشاره و کلماتی که هر کدام مفهوم یک جمله را می‌رساند، چیزهایی می‌گفتند. شاید هم در آن میان فحش‌هایی به من دادند. اما من همچنان نشسته بودم و با سماجت به سطح میز می‌نگریستم.

با انگشتانم بازی کردم تا کمی از احساسی را که از ایجاد مزاحمت برای آنها به من دست داده بود، کاهش دهم.

بالاخره خانم گفت: معذرت می‌خواهیم.

و بلند شدند و رفتند. از لابلای چند میز و صندلی گذشتند. وقتی می‌خواستند از میان مهمانان ایستاده و در حال گفتگو بگذرند، مرد دستش را پشت کتف زن گرفت، گویا می‌خواست امنیت او را تضمین کند و یا به دیگران بگوید: این مال من است.

او هم همین‌کاررا می‌کرد. هر گاه می‌خواستیم از خیانان بگذریم یا از میان جمعیت. حتی گاهی که او فراموش می‌کرد، من بازوی او را می‌چسبیدم.

ـ سلام.

نگاه کردم. لکه نارنجی بود، گفت: می‌توانم بنشینم؟

تاخواستم به احترامش بایستم او نشسته بود. رو در روی من. آخرین‌بار هم رو در روی هم نشسته بودیم او سعی کرده بود، نظرم را برگرداند.

گفت: زیاد فرق نکرده‌ای، فقط کمی چاق شده‌ای.

می‌خواستم بگویم: تو هم چاق شده‌ای و خیلی بد هیکل و خیلی بد سلیقه.

اما او دیگر با من نسبتی نداشت. پس باید مؤدب باشم. حتی نباید او را تو خطاب کنم.

گفتم: طبیعی است.

ـ چی طبیعی است؟ چاق شدن؟ یا بد هیکل شدن یا بد سلیقه‌گی؟

نگاهش کردم. مثل آن وقت‌ها می‌توانست فکر مرابخواند. دو طرف سرش کمی سفید شده بود.

پرسید: از آخرین دیدار ما چند سال می‌گذرد؟

ـ نمی‌دانم.

گفت: دقیقاً سه سال و هشت ماه. و آه کشید.

پس او هم از یادآوری گذشته زجر می‌کشید. این تصور مرا خوشحال کرد.

پرسید:

ـ شاغلی؟

ـ خوب، معلوم است.

ـ حتماً وکیلی.

ـ نه شغلم ربطی با رشته تحصیلی‌ام ندارد.

ـ عجب، پس آن همه حقوق خواندن بیهوده بوده‌ است، نه؟ امیدوارم منشی یا تایپیست نشده باشی.

در حالی که خشمگین بلند می‌شدم، گفتم: تو هیچ وقت مؤدب نمی‌شوی.

با التماس گفت: خواهش می‌کنم، بنشین، خواهش می‌کنم.

هنوز ایستاده بودم. گفت: معذرت می‌خواهم.

نشستم. آرام گفت: زود رنج هم که شده‌ای.

به میز نگاه کردم، به اطرافم. اما او به من خیره شده‌بود.

ـ با آن دختر و پسری که سر میزت بودند، نسبتی داری؟

ـ نه، نمی‌شناسم‌شان.

ـ ولی من می‌شناسم‌شان. آنها مرا یاد خودمان می‌اندازند. تو هنوز هم همانقدر آرمانگرا هستی.

پیر مردی که سینی شربت به دست داشت، کنار میز ما ایستاد و خم شد. او برای من یک لیوان شربت گذاشت و برای خودش هم و تشکر کرد.

آن موقع دستهایش را روی میز گذاشت. دستهایش دور لیوان حلقه شدند و من به دستهایش نگاه کردم. دستهایم را از روی زانو‌هایم برداشتم و روی میز گذاشتم و بعد به دور لیوان حلقه کردم. او هم به دستهایم نگریست.

من هم توانستم فکر او را بخوانم. او همان احساسی را نسبت به دستهای من داشت که من نسبت به دستهای او.

دستهایش را از دور لیوان باز کرد و با آن صورتش را پوشاند و نفس عمیقی کشید که بیشتر به آه می‌ماند. در همان حالت مهربان پرسید: در این چهار سال چه کارها کرده‌ای؟

ـ هیچ.

ـ هیچ؟ مگر نمی‌گفتی اگر مجرد شوی می‌توانی کارهای بزرگی بکنی؟ منتظر بودیم دنیا را تغییر بدهی.

اخم کردم. او ساکت شد. لیوان شربت را برداشتم. شربت ملنگان مرا یاد ترشحات بینی می‌اندازد، مخصوصاً وقتی تشنه نباشم. با این حال جرعه‌یی نوشیدم. شیرین بود و لزج.

گفت: تعجب می‌کنم چطور می‌توانی آن را بخوری.

و خندید. باز هم فکر مرا خوانده بود. و من هم خندیدم او از خنده من باز خندید. کارتی از جیبش بیرون آورد.

ـ این آدرس و شماره تلفن محل کار من است.

و با ضربه انگشت وسط آن را به طرف من سراند. کارت در نزدیکی لیوان متوقف شد. من بدون این که به کارت نگاه کنم، گفتم: من از شما آدرس نخواستم.

و با ضربه انگشت کارت را به طرف خودش پس فرستادم.منتظر بودم او دوباره کارت به طرفم بفرستد. چون می‌دانستم که می‌داند من لجبازم. اما این کار را نکرد. کارت را برداشت. لحظه‌یی به آن نگاه کرد و بعد با عجله آن را در جیبش گذاشت.

از میز فاصله گرفت. خودش را در صندلی‌اش رها کرد و سرش را روی پشتی صندلی گذاشت.

دستهایش را نمی‌دیدم. احتمالاً از دو طرف صندلی‌اش آویزان بود. زنی که روسری نارنجی داشت، از پشت سر او به میز ما نزدیک شد. او همین که زن را دید با دست پاچگی خودش را جمع‌‌‌‌‌و‌جور کرد.

زن گفت: معلوم هست شما کجا هستید. مگر قرار نبود که برویم به… و با انگشت به ساعتش اشاره کرد. او هم به ساعتش نگاه کرد: آخ، شرمنده‌ام.

زن به من نگاه کرد. گویا تازه متوجه حضور من شده است. او در حالی که با دست به من اشاره می‌کرد، به زن گفت: ایشان از همکاران قدیمم هستند، خانم…

وانمود کرد که به خاطر نمی‌آورد، نام خانوادگی‌ام را گفتم.

زن دستش رابه طرفم دراز کرد. بلند شدم. دستش شل و سرد بود. به دستهایش نگاه کردم، انگشتانش نشان می‌داد، آدم چندان جالبی نیست.

و او به من با سر به زن اشاره کرد و گفت: ایشان خانمم هستند.

سرما از دستهای زن به دستهایم منتقل شد و بعد سراسر وجودم را پر کرد. زن دستش را در دستم شل‌تر کرد. یعنی دستم را رها کن.

دستش را رها کردم اما سرما رهایم نکرد. او لیوان شربت را جلو آن زن گذاشت. زن همان‌طور که ایستاده بود، لیوان را برداشت و با ذوق زده‌گی بچگانه‌یی گفت: شربت ملنگان، شربت مورد علاقه من.

و چند جرعه پشت یر هم نوشید و بعد لیوان را روی میز گذاشت. او هم ایستاد. من هنوز ایستاده بودم. زن پرسید: برویم؟

او رو به من گفت: از دیدن‌تان خوشحال شدم. امیدوارم باز هم ببینمتان.

زنش هم تقریباً همین را گفت. وقتی داشتند می‌رفتند، زن بازوی مرد را گرفت.

و بعد در پشت پرده اشک به یک لکه نارنجی بزرگ تبدیل شدند.

* بتول مرادی ،قصه نویس افغانستانی که در ایران بزرگ شده است و اکنون در کابل زندگی می کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.