وارث مسلم

رﻣﺰﯾﻪ ﻋﺒﺎس الارﯾﺎنی

کانون زنان ایرانی

ترجمه :فرزانه بخشنده

خدیجه در حالی که با اضطراب به شکمش دست می‌کشید زیر لب دعا ‌کرد که این بار یک پسر به دنیا بیاورد و همسرش، مسعود، را خوشحال کند. کلمات مسعود گویی به تن‌اش اصابت کرده و او را آزرده بود.

“چه خاک بی‌ثمری داری خدیجه! شش دختر پشت سر هم. اگر به من یک پسر داده بودی زمان پیری و بعد از مرگم از خواهرهایش مراقبت می‌کرد، آن وقت زندگی هم آسان‌تر شده بود”.

او سعی کرده بود شوهرش را آرام کند.

” دیگر تفاوتی میان دخترها و پسرها وجود ندارد. همه آنها به مدرسه می‌روند و کار پیدا می‌کنند”.

” مادر دخترانم، به تو اطمینان می‌دهم که دخترها نگرانی و دردسر زیادی درست می‌کنند”.

سپس با آرمش و خونسردی ساختگی اضافه کرده بود، ” من را یاد زمین‌مان می‌اندازی خدیجه. تنها چیزی که سخاوتمندانه به ما بخشید قات۱ بود.”

” مرا متعجب می‌کنی. من که فقط خاک هستم مقصرم؟ تو هر چه کاشتی، درو کردی. مواظب باش چیزی غیر از قات بکاری و خواهی دید که زمین چه حاصلی می‌دهد. اما تو فقط به فکر آزردن من و دخترانم هستی.”
خدیجه در حالی که از درد می‌نالید سعی کرد اندوهش را با یادآوری خاطرات زیبا و مشغول شدن با کارهای نظافت خانه فراموش کند. اما درد دور نمی‌شد. به خودش گفت،” چقدر بد می‌شود اگر یک دختر دیگر در شکم داشته باشی خدیجه. مسعود به خاطر بخت بدش، یک یا دو هفته تمام از دست تو عصبانی خواهد بود.”
” دوازده شمع و نیم پوند عود برای اولیا و مقدسین، یک مجلس برای پیامبر که در هفته اول بعد از زایمان در خانه برگزار شود، و هزار ریال هم برای ختم قرآن در یک مسجد بزرگ نذر می‌کنم. مهم این است که محمد به دنیا بیاید”.

او این نام را برای پسرش انتخاب کرده بود. مسعود حتماً آن را می‌پذیرفت، برای او فقط مهم این بود که بچه پسر باشد. اسم برای او اصلاً اهمیتی نداشت. درد شدیدی از دیشب در کمرش حس می‌کرد. شکمش مثل کوره‌ای لبریز از شعله‌های آتش می‌سوخت.

او شش بار پیش از این باردار شده بود ولی هرگز چنین دردی را تجربه نکرده بود. قابله‌ای که همیشه به زنان همسایه در زایمان کمک می‌کرد با دیدن او با خوشحالی فریاد زده بود:” لا اله الا الله!” و گفته بود که این بار بارداری او متفاوت است.

رنگ چهره‌اش شفاف، شکمش گرد، صدایش واضح، چشمانش درخشان و راه رفتنش سبک بود. و پسر به زودی می‌رسید. چقدر خوشحال می‌شد وقتی قابله خبر به دنیا آمدن محمد را به او می‌داد! درد زایمان ناپدید می‌شد و مراسمی شایسته برای محمد برگزار می‌کرد. در روز ختنه پسر، مسعود بره بزرگی را سر می‌برید و تمام همسایه‌ها و اقوام را دعوت می‌کردند.

آفرین بر خواهرانش که به افتخار پسر و به عنوان پیشکشی برای پدرش، با حسن نیت یک مهمانی ترتیب خواهند داد.
دیگر نمی‌توانست مانع فریادهایش شود. درد زایمان نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و بدنش از انقباض‌های عذاب‌آور به حدی دچار تشنج شده بود که احساس می‌کرد دارند او را دو نیم می‌کنند.

جیغی از سر درد کشید. مسعود با وحشت از جا پرید. زمان انتظار فرا رسیده بود و سرنوشت در حال نزدیک شدن بود. در جستجوی کمک با شتاب از خانه بیرون رفت، و فوراً با قابله برگشت. قابله به کمک خدیجه که از حال رفته بود شتافت.

” من قبلاً شش بار حامله بود‌ه‌ام، ام علی، ولی هرگز چنین دردی نکشیده بودم.”

هر قدر که بیشتر فریاد می‌زد، مسعود بیشتر نگران جان او می‌شد. اصرارکرد که او را به بیمارستان ببرد. شاید چیزی به او می‌دادند که دردش را ساکت کند.

مسعود حس کرد دست و پایش خشک شدند وقتی دکتر او را از شرایط خطرناک همسرش آگاه کرد و گفت که تنها خدا و لطف اوست که می‌تواند جانش را نجات دهد. مدت زیادی انتظار کشید، قلبش به شدت می‌زد.
پرستار با صورتی گرفته بیرون آمد. ” مبارک باشد، بچه پسر است، و …”

مرد با شادی کودکانه از جای خود پرید و به طرف اتاق عمل رفت. صدای گریه پسرش به گوش می‌رسید و هر لحظه بلند و بلندتر می‌شد.

پرستار جلوی او را گرفت. ” کجا می‌روی؟”

” دیدن پسرم و مادرش. به او گفتید؟ بگذارید خوشحالی‌ام را به خاطر تولد محمد با او قسمت کنم.”

” مادرش… مادرش درباره جنس نوزاد سوال کرد، قبل از اینکه نفس آخرش را بکشد.”

در آن لحظه آرزو کرد که ای کاش پرستار گفته بود بچه مرده و مادر زنده است”.

” او مرد؟ امکان ندارد! چطور مرد؟ چطور توانست شش دختر کو

وقتی او را به اتاق زایمان بردند با ناباوری تمام گریست. دکتر او را به طرف همسرش راهنمایی کرد. در حالی که اشکش را فرو می‌خورد، دست سرد او را با حسرت گرفت. ” برگرد پیش ما، خدیجه. من پسر نمی‌خواهم. تو را می‌خواهم. دخترانت به تو نیاز دارند. آنها کسی را غیر از تو ندارند که از آنها مراقبت کند. ممکن است فرزندت بدون سینه مهربان و دستان بخشنده‌ات زنده نماند”.
‌
” چطور بدون تو نزد شش فرزندت برگردم؟ آنها معنی مرگ و زندگی را نمی‌فهمند. همه آنچه که می‌خواهند حضور تو است. آنها را رها می‌کنی؟ خون و گوشت خودت را رها می‌کنی؟”

گریه نوزاد بلند و بلندتر، و هق هق مسعود غم‌زده‌تر می‌شد. همگی تلاش کردند تا دستان مسعود را از بدن بی‌جان روی تخت که سخت در آغوش گرفته بود، برهانند. در این هنگام پرستار نوزاد را پیش می‌آورد تا آن را در میان بازوان لرزان پدرش بگذارد.

۱. درختچه‌بومی عربستان که برگ‌های آن در صورت جویدن، دارای خاصیت مواد مخدر هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.