دردهای زنان پناهنده در اسپانیا

مددکاران اجتماعی مؤسسه مرتب به من پیام می‌دادند که برای رفتنم چه برنامه‌ای دارم و من به آن‌ها می‌گفتم که هنوز جایی پیدا نکرده‌ام و هر روز برای پیدا کردن کار به همه‌جا می‌روم. اما آن‌ها هیچ اهمیتی ندادند…تا بالاخره دو سه روز مانده به روز آخر، یکی از مددکاران به خانه‌ی ما آمد. نوریا  به من گفت که باید اتاق را تمیز تحویل بدهم و بروم. به او گفتم من هنوز جایی پیدا نکرده‌ام. گفت: تو این دوستان زیادی اینجا داری. گفتم: آیا به نظر تو برای زندگی طولانی‌مدت می‌توان در خانه‌ی دوست ماند؟ گفت: مگر نگفتی قرار است یک ماه در خانه‌ی یکی از آن‌ها باشی؟ آن‌ها جوری صحبت می‌کردند که انگار می‌خواهند دروغ مرا به من خاطرنشان کنند. گفتم: اما تا چند روز من بدون مکان هستم. دوست من چند روز دیگر می رود. آیا اگر من در روز مشخص نروم، وسایل مرا بیرون می‌ریزید؟ با قاطعیت گفت: بله. چون باید نفر بعدی جایگزین اتاق تو شود.

ادامه