این ثنویت دردسرساز ”شرقی / غربی“،نوشین احمدی خراسانی
زنستان:
۱ ـ ”غرب“، ”شرق“، ”غرب مردانه“، ”شرق زنانه“ و… اینها برای ما واژگانی آشنا و البته چالشبرانگیز است. بهخصوص برای زنان در ایران که در میانهی این ثنویت و دوتایی ”شرق / غرب“ همواره تحت فشار و دچار قبض و بسط بودهاند. فشارهایی از نوع: (—————–»شرق/غرب«——————-) یا از این نوع: (شرق———–»/«————-غرب)! ما زنان هم که معمولا نه جزو شرق هستیم و نه غرب، بلکه همان فلش (/) بیچاره در وسط را تشکیل میدهیم که بیمکان تحت فشاریم. این ثنویت در گام نخست بر نوع پوشش ما موثر بوده بهطوری که همیشه گویا تعیین و تکلیف دربارهی لباس ما در وزارت امور خارجه صورت میگرفته به این معنا که وقتی دولت ما با دولت آنها رفیق بودهاند ما باید ویترین میشدیم، مینیژوپ میپوشیدیم، رنگ سرخاب ماتیکمان را تغییر میدادیم، به جای سورمه، ریمل میکشیدیم، تا جهانیان بتوانند ما را شفافتر نظاره کنند. و وقتی دولتها با هم قهر میکردند باید روی خود را از عالم و آدم میپوشاندیم و چادر سیاه بر سر میکشیدیم تا خدایی نکرده از ما سوء استفادهی بصری نکنند. در واقع ما جمعیت بیدفاع نسوان، در سطح بینالمللی همیشه نقش پررنگی داشتهایم یعنی تابلوی ”هویت“ دولتهایمان، آن هم از نوع ”لباسی“ و بهشکل بصریاش! حالا هم که خوشبختانه لباس و ظاهر ما در مواجههی خشمآلود با جهان غرب، حافظ خون و غیرت این و آن شده است.
اما دست تقدیر و سرنوشت، ما زنان را افزون بر نقش ”لباسی“، خوشبختانه با نحوهی ”رفتاری“ نیز در این بازی دوتایی ”غربی / شرقی“ گرفتار کرده است. روزگاری هم دکتر شریعتی بر آن شد که دامن مینیژوپ ما را بر اساس مدل لباس ”زنان دانشمند“ غربی پایین بکشد و ما را به خودمان وانهد. از همینرو دکترین ازخودبیگانگی ایشان ما را نسبت به همجنسان غربیمان بشارت گفت و بازگشت به ”خویشتن“ را نوید داد ]راستی این خویشتن معروف ما کجاست؟[ و بر آن بود که زنان ایرانی را دانشمندان فخیمهای بار بیاورد که به مسئله ظاهرشان و همینطور استقلال مالی (که باعث بحران خانواده میشود!!) اهمیتی ندهند بلکه فقط پژوهش کنند، درس بخوانند، تحقیق کنند، آن هم با لباس ساده، یعنی صدر در صد خالص: مدل ”مادام کوری“. از نظر دکتر شریعتی گویا زن غربی یا ”ماری کوری“ است یا ”مدونا“، حالا معلوم نیست ما که هیچکدام از این دو تیپ نمیتوانیم بشویم چه باید بکنیم؟
۲ ـ اما قضیه شرق و غرب فقط در ساختن و پرداختن ظاهر ”لباسی“ و به الگوی ”رفتاری“ ما خاتمه نیافت و به حوزهی نظریهپردازی هم وارد شد تا سرانجام با دکترین ”شرقشناسی“ ادوارد سعید به کل بدن و جنسیتمان گسترش یابد. گفتمانهای استعماری و پسااستعماری نیز به گفتمان ”شرقی و غربی“ ما افزوده شد، هرچند این گفتمانها نیز مانند گفتمانهای پیشین باز هم ما زنان را دچار مصیبت کرد، چون ما که خوشبختانه عادت کردهایم بدون دیدگاهی ”موقعیتی“ یا کمترین زحمت و خلاقیتی، نظریههای مختلف آن طرف آب را وام بگیریم، البته که با دردسر روبهرو میشویم.
از همینجاست که حتا نظریهی ”فمینیسم پسااستعماری“ خانم اسپیواک هم میتواند برای ما دردسرساز شود، چون تک و توک زنان منورالفکر ایرانی هم پیدا میشوند که از این نوع فمینیسم خیلی خیلی خوششان آمده، اما گویا با این انگیزه که چنین نظریههایی میتواند برای مصارفی غیر از تحلیل جامعه و کمک به جنبش فمینیستی بهکار برود. مثلا در برخی مواقع با استفاده از این نظریه رادیکال میتوان از زنان سفید ”غرب“ امتیاز گرفت و در عین حال به ایران اسلامی آمد و با همین تئوری، خواهان کنترل فمینیسم در ایران شد!! یکی از نمونههای استفاده دوگانه از این دست را میتوان در مصاحبهی خانم رکسانا بهرامیتاش یافت.
ایشان در دانشگاهی در کشور گل و بلبل کانادا تدریس میکند. چندی پیش با روزنامهی شرق (۸ آذر ۱۳۸۴، ش ۶۳۷) مصاحبهای داشت، در این مصاحبه با همین تئوری ”شرق / غرب“ دقیقا به این نتیجه رسید که ”میتوان رشد قارچگونه فمینیسم که ایران را هم در برگرفته کنترل کرد“!!. ما فمینیستهای داخل کشور با شنیدن سخنان ایشان متوجه شدیم که واژهی ”کنترل“، کلمه بسیار مناسبی برای جوامع، افراد و بهویژه برای ما زنان ”عقبافتاده“ است و حتما ابزار ”انحرافیابی“ بسیار ”متشخص“ و دیپلماتیک است و بالاخره اگر از سوی هموطن رنگینپوست (و نه سفیدپوست) مطرح شود حتما کارکردی مشعشع و ”شرقی” دارد، چون مهم این است که رنگ پوست طرف چیست نه آنکه چه میگوید!! این روزها هم که در غرب رنگ سفید مد نیست پس ما هم باید در شرق از رنگ سفید دوری کنیم و چهار چنگولی به رنگهای تیره بچسبیم!
خانم بهرامیتاش در آن مصاحبه از اندیشههای فمینیسم پسااستعماری خانم اسپیواک مدد میجوید تا بهجای فمینیسم استعمارگرایانه سفید، به کنترل فمینیسم بخت برگشته در ایران نایل شود. اما مصاحبه ایشان بهرغم ظاهر پسااستعمارگرایانه، امثال مرا به یاد عملکرد دوگانهی مردان دیپلمات کشورهای استعماری انداخت که با نسخهی ”مدرنیزاسیون“ در دست بهدنبال تعلیم ”شاگردان“ از همهجا بیخبر جهان سومی میگشتند.
البته ما فمینیستهای داخل کشور افتخار میکنیم که نسخهی پسامدرنیزاسیون توسط یک زن هموطن برایمان تجویز شود، بهجای آنکه اجنبیها نسخهی مدرنیزاسیون برایمان صادر کنند. البته در این میان مهم نیست که آیا اصولا ”نسخه پیچیدن“ کار درستی است یا نه بلکه مهم این است که چه کسی، با چه رنگ پوستی، آنرا میپیچد!!
طنز قضیه اما اینجاست که این نوع فمینیسم (پسااستعماری) ابزار ساختشکنی ”متون غربی“ در خود آن کشورهاست بهطوریکه حتا سازندهی آن ـ گایاتری اسپیواک ـ هم جرات نمیکند آن را به ابزاری برای کنترل فمینیسم در کشور خود ـ هندوستان ـ تبدیل کند زیرا لابد میداند از آن در کجا بهره ببرد. حتا ما هم که از دور شاهد تلاش بیوقفهی کسانی مانند اسپیواک هستیم و آن را تحسین میکنیم، میدانیم که این نوع ساختشکنی با پتانسیل رادیکالاش در واقع قرار است ”کنترلگیر“ باشد نه ”کنترلگر“، ”کنترلگریز“ باشد نه ”کنترلپذیر“…
بهنظر میآید چنین استفادهای که خانم بهرامیتاش از فمینیسم پسااستعماری میکند اتفاقا در تشدید دوگانهسازیهای ”شرق / غرب“ و دامن زدن به لایههای سطحی این مشاجرات بینالمللی میتواند کمک بزرگی کند، چراکه اگر گروههایی از یک سو ”غرب“ میسازند، لازم است عدهای دیگر هم ”شرق“ را علم کنند تا این ثنویت کامل شود حتا اگر آن را با آراء مرحوم ادوارد سعید پیوند زنند. اگر به قول ایشان عدهای ”شرق“ وحشی میسازند، خانم بهرامیتاش نیز گویا ”غربی“ یکپارچه و خونخوار میسازد تا با همزاد ”شرقی“اش، سیکل ثنویت کذایی تکمیل شود. به نظر میآید نحوهی استفاده ایشان از این گفتمان، فاصلهی زیادی با آراء اسپیواک داشته باشد و اتفاقا نهتنها خارج از گفتمان اوریانتالیستی غربیهای شرقشناس نیست بلکه ادامهی منطقی آن است، چراکه نهایتا به آن جا ختم میشود که مانند استعمارگرایان به ”کنترل“ ما فمینیستهای ایرانی منتهی میشود. اگر دولت ایران و هر دولت دیگری در جهان به فکر کنترل فمینیسم باشد جای حرجی نیست اما اینکه زنی روشنفکر از آن سر دنیا بیاید و با ابزار فمینیستی، به دنبال کنترل ما فمینیستهای ”ناآگاه“ و ”فریب خوردهی“ داخل کشور باشد احیانا جای تعجب دارد!
خانم بهرامیتاش احتمالا آن همه درس خواندهاند تا ندانند که ”بومی کردن“ یک عمل اجتماعی است نه یک ”دستور و فرمان“. ما که در این گوشهی محروم دنیا زندگی میکنیم برایمان قابل درک است که مثلا میشود بهجای یک زن سفید با دیدگاهی اوریانتالیستی و استعماری، یک زن ایرانیتبار رنگینپوست هم با همان دیدگاه به ما نگاه کند و مشکلات خاص خود را اینبار نه ”جهانشمول“ بلکه ”جهانسومی شمول“ بپندارد، (آیا جهانشمول یا جهانسومیشمول با هم خیلی فرق میکند؟).
ما فمینیستهای غیرکنترلشده میدانیم که اگر ”فمینیسم پسااستعمارگری“ در مقابل ”فمینیسم سفید“ قدعلم کرده، برای آن است که دست نامبارک جهانشمولگرایی را که گاهی برای گسترش سلطه و قیمسالاری از آن استفاده میشده از فمینیسم کوتاه کند و فضای بیشتری برای زنان (با حفظ تفاوتهایشان) ایجاد کند، نه آنکه هر زن روشنفکری به این بهانه که ایرانی است خود را سخنگو و نمایندهی تمام زنان ایرانی فمینیست بداند و مشکلات خودش را هم مشکلات همهی ما زنان در ایران قلمداد کند! یا به این دلیل که بهنظر ایشان آقای ”بوش“ یا هر دولت ـ مرد دیگری ممکن است از فمینیسم سوء استفاده کند، خواهان کنترل آن شود. اگر قرار باشد ما زنان ایرانی حرکتهایمان را به حرکت سوءاستفادهچیها مشروط کنیم که احتمالا هیچ کاری نباید بکنیم جز خانهنشینی، چون هر فعالیتی حتا حرکت سادهی دست و پای ما ممکن است توسط عدهای مورد بهرهبرداری قرار گیرد. میخواهم نتیجه بگیرم که ما ناچاریم برای حرکت و ادامه مبارزه به نیازهای خودمان توجه کنیم هرچند این نیازها بیارتباط با جهان نیست و مشروط میشود اما این، نباید بهانهای برای کنترل ما باشد.
از طرف دیگر ما هر چند فمینیستهای ناآگاهی هستیم اما تا این حد میفهمیم که اگر اینطور نگاه کنیم که دولت ”غربی“ آقای بوش مثلا از آثار عدهای به نفع تبلیغات علیه کل ”شرق“ استفاده میکند، میتوانیم به این نتیجهی منطقی برسیم که دولت ”شرقی“ ما هم میتواند از صحبتهای خانم بهرامیتاش به نفع تبلیغات علیه رقبایش در ”غرب“ یا علیه ما فمینیستها در ایران استفاده کند. بههرحال چه این ”خود“ و چه آن ”دیگری“ از ما سوء استفاده کنند یا نکنند، مسئله آن است که هر دو طرف با کاربست این شیوهها، تا به امروز خشونت را برای ما زنان تجویز کردهاند، خشونت و جنگی که ما زنان در آن نفعی نداریم، هرچند که ماندگاری در وضعیت موجودمان نیز چیزی برایمان در برندارد.
اگر آقای بوش از نوشتههای عدهای برای جنجال تبلیغاتی استفاده میکند از پروژههای تحقیقاتی امثال خانم بهرامیتاش هم که بهعنوان ”خود شرقی“ ما در مورد ایران انجام میشود میتواند برای برنامهریزی زیرکانه و شناخت دقیقتر از ایران (توسط آن ”دیگری غربی“)، بهره ببرد. همهی دولتها از همهی ماها استفاده و سوء استفاده کرده و میکنند بنابراین با این بهانه نباید از یاد ببریم که استفاده از واژگانی همچون کنترل، آن هم در جامعهای که کرور کرور کنترل وجود دارد، اگر نگوییم بیانصافی و کملطفی است لااقل خطرناک که هست. بههرحال تجربه و دانشهای ما در هر جایی ممکن است معانی مختلفی پیدا کند، اما نکتهی مهمی که احتمالا همه میتوانیم بر سر آن توافق کنیم آن است که ما حق نداریم با هیچ بهانهای خواهان ”کنترل زنان“ و اندیشههایشان باشیم.
۳ ـ و اما موضوع شرقی و غربی و تز ”شرقشناسی“ ادوارد سعید به همینجا ختم نمیشود و پایاش به بررسی ناسیونالیسم در دوران پهلوی اول نیز کشیده میشود: ”مردانه انگاشتن غرب و زنانه انگاشتن شرق، در مبارزات ضدامپریالیستی نه تنها در خاورمیانهی عربی بلکه در ایران ایدهای مقوم است که بخش زیادی از مبارزات ضداستعماری بر مبنای آن شکل میگیرد… شرق و جوامع اسلامی عمدتا با هویت زنانه و مغلوب، و غرب با هویت مردانه و مسلط تعریف میشود“. (فاطمه صادقی، جنسیت،ناسیونالیسم و تجدد در ایران، ص ۳۷) اما آیا بهراستی در ذهنیت ایرانیان (یا بهتر بگویم برادران غیور هموطنمان) غرب هویتی ”مردانه“ داشته است؟ بهنظر میرسد مسئله به این شکلی که ادوارد سعید گفته، در ایران، مطرح نبوده است، لااقل برای طایفهی اخوی ما. اگر بخواهیم با همان منطق گفتمان استعماری روانکاوانه جلو برویم، باید بگوییم که اتفاقا مردان ایرانی، ”غرب“ را در آن زمان بیشتر به صورت مادینهای سرکش و زنی وسوسهانگیز و جذاب که ممکن است هر لحظه آنان را از خود بیخود کند بهتصور درآوردهاند. شاید در کشورهایی که استعمار بهشکلی مستقیم حضور داشته است ”غرب“ بهشکلی تهاجمی و مردانه به تصور درآمده، اما در ایران مکتوبات متعدد از سفرنامهها تا خاطرات و حکایتها و نوشتارهایی که مردان نوشتهاند نشان میدهد که غرب همواره در نظرشان بهمثابه زنی دلربا و عشوهگر، مجسم میشده که احساسی دوگانه را در آنان برمیانگیخته: احساس کشش و جذبهی شدید از یکسو و احساس نگرانی بهخاطر ازدست دادن مردانگیشان از دیگر سو.
اگر به این نوشتهها بادقت بیشتری نگاه کنیم متوجه میشویم که تصویر غرب مملو از ”زنانگی“، سکس و بالهوسی است. اگر غرب با توپ و تفنگ به برخی کشورها رفته و از اینرو مردانه تصویرسازی شده، اما در ایران با عطر و تنازی و کرشمه همراه بوده است. و از همینرو مردان ایرانی را واداشته تا در ظاهر، کشش و تمایل خود را در برابر آن لاپوشانی کنند و برای حفظ ”مردانگیشان“ در برابر آن زن هوسانگیز، ظاهری ”فاعلانه“ و نه ”مفعولانه“ به خود بدهند. اگر هم بهسویش میروند طوری وانمود کنند که نه از سر نیاز که بهخاطر فرو نشاندن عطش و نیاز آن ”غرب ـ زن سرکش“ و فرونشاندن ”بیرق“ ایرانی ـ اسلامی و گسترش ”بذر“شان در آن دیار اجنبی است که به سوی آن میشتابند. بحث ازدواج مردان با زنان اجنبی نیز که در همان ابتدای رابطهی ایران با غرب یکی از مباحث مهم تلقی میشد اتفاقا حکایت از همین مسئله دارد که مردان ایرانی غرب را زنانه میانگاشتند و نه مردانه.
در غرب مسیحی، رابطه با زنان، امری مذموم و گناهآلود تلقی میشده و جز برای تولید مثل توصیه نمیشده است. اما در فرهنگ مذهبی ـ ایرانی ما اختلاط با زنان هیچگاه امری ”گناهآلود“ و ”کثیف“ محسوب نمیشده است حتا به تولیدمثل هم محدود نبوده بلکه امری است که همواره فقط باید ”پنهان“اش کرد (و البته زیادهروی در آن از مردانگی برادرانمان میکاهد) زیرا زنان همواره به عنوان موجوداتی فریبا و وسوسهانگیز تلقی میشدهاند که هوش را از مردان میرباید و بنابراین باید مواظب آنها بود، فاصله را تاحدی حفظ کرد، در دام آنان اسیر نشد چون ممکن است باعث شود آنان را مردانی ”زنذلیل“ بدانند که در برابر زنان سرخم میکنند!! از اینرو برای حفظ پرستیژ مردانگیشان باید نشان میدادند که در برابر ”غرب زنانه“ ضعف ندارند اما نه از موضعی که غرب را مردانه ببینند بلکه از این منظر که رابطه با آن جهان سرشار از سکس و هوس را پنهان نگه دارند. اگر پادشاه ایران، یا مثلا حاجیبازاری از هزار توی حجرهی تاریکاش به انگیزهی کوبیدن بیرق اسلام در سرزمین کفر قصد سفر به دیار فرنگستان میداشت، همهی انگیزههایش را قایم میکرد و احتمالا آن را برای حفظ اقتدار مردانهاش (برای تسلط بر آن غرب هوسانگیز) قلمداد میکرد. برای همین هم پادشاهان ایرانی در ارتباطشان با غرب هیچگاه پنهانکاری را فراموش نکردهاند. چون از یک طرف کشش و جذبهی جهان غرب آنان را مدهوش میکرده و از طرف دیگر همواره سعی کردهاند طوری نشان دهند که در ظاهر، به آن کرنش نکرده و جذب نشدهاند تا اقتدار و مردانگیشان در انظار عمومی محفوظ بماند. تجربه لو رفتن عکسی از احمدشاه قاجار (وقتی در اروپا با دو زن در خیابان عکس گرفته بود) و برملا شدن ضعف او در مقابل ”غرب زنانه“، بهانهی خوبی بهدست مخالفان پادشاه داد تا از این ضعف احمدشاه برای خلع او از سلطنت استفاده کنند. این امر نشان میدهد که کرنش در برابر زنانگی غرب برای جامعهی ایرانی در آن دوران مسئلهای چنان حساس بود که توانست حتا پادشاهی را از سلطنت به زیر کشد، درحالیکه کمتر قراردادی (هرچند نگین) بین دولت ما با دولتهای غربی (میدانیم که ”قرارداد“ بههرحال تصویری ”مردانه“دارد) باعث خلع سلطنت شده است. شاید یکی از دلایل سرنگونی سلطنت محمدرضا پهلوی نیز تاحدودی با تصویرسازی و تاکید بر اینکه زنان سلطنتی ایران هم مانند ”زن غربی“ شدهاند، پیوند یافت!
اگر از تصویرسازی گذشته از غرب در میان فرهنگ و نگاه ایرانیان درگذریم، در عصر حاضر نیز سیل خروشان جهانی شدن که از غرب جاری میشود عمدتا تصویری زنانه دارد. اینترنت، ماهواره، دی.وی.دیها و انواع تولیدات فرهنگی و کالاهای ”مرغوب خارجی“ که خروار خروار باسن و سینهی زنانه از آن بیرون میریزد، تصویر غرب را هرچه بیشتر زنانه کرده است: هجومی ”مخملی“ با عطر دلربای ”زنانه“.
شاید برای همین هم هست که دولت ـ مردان ایرانی سعی میکنند با ساخته و پرداخته کردن تصویر زن محجبهی ایرانی در برابر زن سکسی غربی، ارزش و اقتدار ”خود“ را حفظ کنند، چراکه احتمالا در فضای نوین بینالمللی، اگر ”خود مردانه“شان به تنهایی وارد معرکه با ”دیگری زنانه غرب“ شود ممکن است مانند اخلافشان شکست بخورند (همانطور که روشنفکری دینی و سکولار در ایران با همین اتهام ”ضعف در برابر غرب“ مورد هجمهی جناح اصولگرا قرار میگیرد). بنابراین بهنظر میرسد که برای دولتهای ما احتمالا تصویر محجبهی زن ایرانی قادر خواهد بود تصویر ”سکسی و زنانه“ آن جهان غربی را خنثی سازد. در واقع با این تصویرپردازی از زن ایرانی میخواهند برای خود، خاکریزی دفاعی در مقابل جذابیتهای آن ”دیگری هوسانگیز“ فراهم کنند.
چنین است که مقولهی حجاب از نظر دولتمردان ما نه در عرصهی ملی که در سطحی بینالمللی اهمیت یافته و به نماد و ویژگی منحصربهفرد زندگی بینالمللی حاکمان ما تبدیل شده (و شاید بتوان گفت برای کل جنبشهای بنیادگرای اسلامی).
بهنظر میرسد آنان میخواهند از زنان محجبهی ایرانی دیواری آهنین و هویتی خدشهناپذیر برای ”خود مردانه“شان بسازند و پشت سر آن پنهان شوند. چون در نبرد تن به تن با ”غرب ـ زن“ در گذشته شکست را تجربه کردهاند. در واقع شاید از نظر آنان فقط این تصویرسازی زنانه از ”خود اسلامی“شان است که توان مقاومت در برابر عشوهگری غرب را داشته باشد.
