شعر زنان/هر انسان طلوع دیگری را فریاد می زند
شعر:فرناز جعفرزادگان
کانون زنان ابرانی
به زاغستان تاریخ
چوب ها می زنند
حراج تن ها را
دراین آشفته بازار
هیچ چیز ارزان نیست
جز جان آدمی
کفش ها تا به تا درپا
و موریانه ها عصا را جویده اند
ضجه ی شهرها
رعشه ی مرز ها
هر انسان
طلوعی دیگر را فریاد می زند
ترورها، بمب ها، فریادرادرد را خفه کرده اند
آژیرها مرگ را جار می زنند
و جهان می گرید بر کودکان
افسوس
افسوس
آن فلوت جادویی که انسان را نشانه می رفت
قلب ها را فریفت ،
یا مقلب القلوب
بخوان به نام آدم
به نام صلح
به نام انسان…

