برای نجیب و تمامِ نجیبهای افغانستانی
نجیب تنها مردی که در چابخانه میشد از انسانیت، ورای جنسیت، با او حرف زد.

نویسنده :فاطمه برزگران
نجیب، مرد جوانی با قامت متوسط و اندامی لاغر و سیمایی که صبر تا عمق چهرهاش نفوذ کرده بود، از رنجهای مهاجرتش به ایران سخن گفت. صبر در وجود او به حدی عجین شده بود که گویی جزئی از جسم اوست و بهروشنی میشود مفهوم صبر را در سیمایش دید.
او از دشواریهای مسیر مهاجرت گفت؛ از اینکه نزدیک بود بر اثرِ شدتِ باد از کوهی به پایین پرت شود، تا پنج ساعت دویدن در بیابان، گذر از لای بوتههای خار و رها شدن در نزدیکی یکی از پاسگاههای حوالی کرمان. تجربۀ آوارگی و بیپناهی، از کار در کابیتسازی در جاجرود تا سرانجام دستِ سرنوشت او را به کتاب و سپس کار در یک چاپخانه رساند.
«من در خانوادهای بزرگ شدم که مشکلات زیاد داشتُم. وقتی بچَه بودُم، هم میرفتم مدرسه و هم همراه پدرُم کمک میکردم سرکار. تا زمانی که من، کلاسِ دوازدهمِ تمام کردم. میخواستُم مدرَسه رو اصلا رهاش کُنُم اما پدرم اصلا اَجازه نمیداد من مدرسه رو نیمه راه رهاش کنم. میگفت باید حداقل تا کلاس دوازدهم بخونی بعد هر کاری میخوای بکن. بعدِ کلاسِ دوازدهم میخواستم بِرُم دانشگاه اما شرایط خَیلی خراب بود. بودجه و اقتصاد نیاز داشت که باید بَری بَه دانشگاه. حتی کنکور رو نشد امتحانش رو بدوم. بعد شرایطی که اونجا هست اصلا هم به نظر من واجب نیست که بَری دانشگاه. کسایی که دانشگاه خواندن و خواندن، الان خانه نشستن، یا به ایران آمدند. کارگری میکنند. چند وقت پیش، او رفیقم که رفت. لیسانس بود. شرایط سخت بهسرش آمده بود با ما آمد به ایران و بعدش هم مجبور شد برگرده افغانستان».
او تا قبل از دورانِ کرونا و تسخیر شهرها توسط طالبان، زندگیاش به هرشکلی میگذشت. اما شرایط مالی خانواده و قسطهایی که داشت، او را مجبور کرد، تصمیم بگیرد برای کمک خانواده و شرایط بد کاری به ایران مهاجرت کند؛ به امید آنکه بتواند از پس هزینههای زندگی بربیاید. پس از آمدن به ایران، همواره رؤیای رفتن به ترکیه و سپس اروپا را داشت، اما موفق نشد.
در تمام این سالها، تلاش کرد با همهی سختیها بسازد و در هر کاری – از کابینتسازی تا کار در چاپخانه – سعی داشته، بهترین باشد. خودش میگوید: «همیشه سعی کردُم پیشرفت کنم ولی هیچ فرصت را روبهرو نشدم». تنها مزدی که برای زحمتش دریافت میکرد، وجدان آسودۀ شبها بود؛ زیرا به گفتۀ خودش، مزدِ واقعیِ زحمتاش را نمیگرفت.
سختیها دست از سرش برنداشتند؛ از جمله با بدحسابی کارفرمایان مواجه شد: «صاحبکار قبلی یَه سیمکارت و حساب بانکی بهم داد و گفت برو، بعد اون سه میلیون حقوقتو میدُم. که هیچوقت نداد. این اخری تو چاپخونه بهم یه شب گفت: نیا. جنگ شده و میگن افغانستانیا جاسوسن. دردسر میشی. گفتم خب پولِ ماهِ پیشمِ بده. گفت باشه. هنوز نداد. حالا هم انقدی پول ندارم که برگردُم افغانستان. باید بَرُم خودمو تحول بدم تا رد مرز شم. پدر و مادرم هر شب میگن بیا، ولی عقلم مخالفت میکنه» چون معتقد است با این شرایط نابهسامان کشورش، ممکن است از نظر اقتصادی سربار خانواده شود.
برای تأمین زندگی در ایران، همیشه تلاش کرد به کم بسنده کند و هیچوقت توقعِ ارزشهایِ انسانی نداشت: «هرگز هم از ارزشهای انسانی برخوردار نمیشم صادقانه بهت میگم».
او خاطرهای از برخورد تبعیضآمیزِ شاطرِ نانوایی را بهیاد میآورد که وقتی بهجای نانِ تازه، نان سوخته به او داده شد و او گفت نان سوخته و من چهکارش کنم؟ شاطر گفت: «وقتی رفتی افغانستان برو نون درست بخور». او هم نان را گذاشت، تشکر کرد، و رفت.
به گفتهی خودش، از روز نخستِ ورود به ایران خودش را آمادۀ مواجهه با مشکلات حاصل از تبعیض، نژادپرستی و مهاجر بودن کرده بود: «از روزی که پامو گذاشتُم بَه ایران، این چیزا رو مد نظر داشتم. با مشکلاتِ تبعیض، نژادپرستی، مهاجر بودن؛ اینکه یک شهروند درجه پایین باشی که خیلی سخت است برای انسان. آدم، لِه میشه. هر چیزی که میدانی هر چه که استعداد داری، اصلا مفهوم نداره اگر در یک کشور دیگه باشی. اگر با لهجه صحبت کنی، همیشه مورد تمسخر قرار میگیری. اما با همۀ اینها من خواستُم قوی باشم. همیشه خواستُم مبارزه کنم با تمام مشکلات. من همیشه خواستم با قوت و با انرژی باشم. هیچوقت مظلوم نمایی نباید بکنه آدم. با خودم میگفتم نجیب تو اگه بخوای مظلوم نمایی بکنی برای کارو اینا، کسی قرار نیست بَه تو مفت پول بده. تو باید کار کنی پول بهدست بیاری. همینطور هم که هست. کار میکنم پول خود را بهدست میارُم و مظلوم نمایی هم بَه کسی نمیکنم که من چقدر مشکلات دارم. کسانی هم هستند که در چابخانه میپرسند که تو چرا هنوز نرفتی افغانستان؟ من هم به شوخی جوابشان را دادُم چون نخواستم دردِ خودم را بَه کسی بگویُم. دردِ من رو کسی لازم نیست بشنوه که تو چی درد داشتی نجیب؟ چی درد داری؟ بَه کسی درد خود را نگفتم. الانم برای تو واقعیتش نخواستم بگویم. مثل رفیق بودی که گفتم»
از تحقیرهایی که در این سالها شنیده، هم گفت؛ از دشنامهای ناموسی تا صحبتهایی دربارۀ افغانی بودن یا سنی بودناش «یه جوادی بود که بچهها صداش میزدن جواد افغانی. پرسیدم جواد افغان است؟ گفتن نه ما بهش میگیم افغانی» – حتی جملهای که از همه بیشتر دلش را سوزانده است: «افغانیها بیسوادن. آگاهی از دنیای امروزی ندارن، بدبختن. صادقانه میگم، ولی دلشون پاکه»
او در بحث با یه شیعۀ دو آتشه در مورد وضعیتِ شیعیانِ افغانِ مقیمِ شهر ری توضیح داد و خطاب به شرایط آنها گفت: «راجع به شیعیان افغانی که در شهر ری بیشتر زندگی میکنن بگُم که اینا بدبختترین شیعیانِ روی زمین هستن. اکثریتشون رفتن جنگ سوریه و کشته هم دادن ولی حتی اینا رو اخراج میکنن».
او تأکید داشت که هرگز در محل کار، بیاحترامی به کسی نکرده و حتی بر رفتار خودش مراقب بوده تا از قشر خودش، نمایندگی منفی ارائه ندهد: «من حتی چابخونه یه بار هم بَه کسی بیادبی نکردُم و همیشه حواسم بَه این بوده که نمایندگی از یک قشر بزرگ میکنم. تو نباید خطا کنی که منجر به انگشت انتقاد به یک ملت بشه. ملتی که سالیان سال زیرِ جنگ بوده و از همه چی مونده».
او که خود را تاجیک و همخون ایرانیان میداند، میگوید: «من یک فارسی زبانم، تاجیکم. نسبت بَه ایران احساس هم خونی دارم چون تاجیکها از نسل سهراب و رستم، ساسانی، اشکانی، هخامنشی استن».
در نهایت با همۀ مشکلاتش، خود را حتی از لحظات مثبت هم بی نصیب ندیده و با قدردانی میگوید: «بیبین من با تمام این همه، بازم از ایران سپاسگزارم. هیچی تو دلم نیست. احترام و حرمت دارم. این مشکلات از بدبختی خودم سرچشمه گرفته بیشتر، خودم منظورم افغانا؛ چون تعداد زیادی تو ایران زندگی کردن و میکنن». [این را با بغضی نزدیک به گریه گفت]
پس از گذشت یک هفته از شروعِ جنگ، صاحبکار سابقش در پیامکی خواستار بازگشت او به کار شده ولی خودش احساس میکند امکان بازگشت نیست: «گفت بیا. نرفتم. چرا؟ شدیداً احساسِ حقارت بهم دست داد. گدای کار میشدم شدیدا. حرمتهای انسانیم شدیدا ضربه دیده»
او به مشکل دیگری هم اشاره کرد که در محیطهای کاری، معمولاً کارگرانِ مهاجر باید تمیزتر و دقیقتر کار کنند و کارهای دشوار و طاقتفرسا که دیگران علاقهای به انجامشان ندارند، بر دوش آنان قرار میگیرد. آنها هم با نهایت تواضع انجام میدهند اما هرگز حقوق برابری دریافت نمیکنند.
در پایان او با تلخی، اما با نگاهی انسانی، نتیجهگیری میکند: «این همه مشکلات کَه دیدُم باعث شده درکِ عمیق نسبت به آدما داشته باشم. حتی یک پیرمرد رو تو خیابون میبینم یه جعبه تو دستش گرفته و سنگینی میکنه، دلم میسوزه. شاید اون راحت باشه ولی قلب من ریز میشه. و یا وقتی تو رو میبینم یک زنی فقط برای اینکه زندگی کنی با درد و غمهات، دستت به جیبت باشه چیقدر تلاش میکنی فقط بری اینکه شب بری خونت آرام بخوابی. اینارو میبینم و همیشه تو ذهنم تحلیل میکنم چون رنج کشیدن آدمو تغیر میده مثل آهن که تو آهنگری کوبیده میشه، تغیر شکل میده».
و در پایان بگویم: افغانستانیها دیگر جزیی از این جامعه شدند. ایرانمان که حالا اسیرِ جنگ است هم از حکومتاش و هم نیروهای خارجی، بیش از پیش شبیه افغانستان شده و ما ایرانیهایی که خاکمان برایمان بالاتر است از خودمان، هم که مدام داریم انگِ جاسوس میخوریم.
.

