گفت و گو با زهره دادرس، فعال حقوق زنان/ در بازداشتگاه و زندان رشت چه می گذرد

کانون زنان ایرانی

ژیلا بنی‌یعقوب

زهره دادرس، فعال مدنی گیلانی به ۹ سال و نیم حبس محکوم شده است، با دو اتهام «تشکیل ‌گروه با هدف برهم زدن امنیت ملی» و «اجتماع و تبانی».به گفته زهره:منظور از گروه غیرقانونی، تشکیل یک گروه تلگرامی دوستانه است و نه یک گروه سازمان یافته و مسلح. خواهرش،زهرا دادرس هم بازداشت و محکوم به زندان شده است.زهره بیشتر از اینکه نگران خودش باشد نگران خواهرش است که دو فرزند نوجوان دارد.به جز زهره و زهرا دادرس، فروغ سمیع‌نیا، سارا جهانی، یاسمین حشدری، شیوا شاه‌سیا، نگین رضایی، متین یزدانی، آزاده چاووشیان از دیگر فعالان رشت به اتهامات «عضویت در گروه» و «اجتماع و تبانی»، هریک به تحمل ۶ سال زندان محکوم شده اند، جلوه جواهری و هومن طاهری نیز در این پرونده به اتهام تبلیغ علیه نظام به یکسال زندان محکوم شده اند.

با زهره دادرس در باره روزهای بازداشت، زندان، بازجویی ها و دادگاه خود و هم پرونده‌ای‌هایش گفت و گویی کرده ام که در ادامه می خوانید.

زهره دادرس :ما به امید زنده ایم

خانم زهره دادرس! شما در روایت بازداشت خود از برخوردهای نامناسب و خشونت آمیز مأموران بازداشت کننده اداره اطلاعات رشت گفته‌اید. آیا شبیه این برخوردها با سایر فعالان رشت که با شما هم پرونده هستند، نیز اتفاق افتاده؟ اگر ممکن است درباره چگونگی برخوردها با خود، خواهر و دیگر فعالان حقوق زنان رشت نیز برای ما بگویید؟

آنچه از دوستان و خواهرم شنیده‌ام به مراتب تکان‌دهنده ‌تر و شدیدتر از تجربه من بوده است. هیچ‌کدام از افراد بازداشت شده پیش از دستگیری احضاریه نداشته‌اند که در صورت عدم حضور،  حکم جلب آن‌ها صادر شود. بازداشت افراد با ورود مسلحانه نیروهای متعدد مرد انجام شد و ازآنجاکه این بازداشت صبح روز ۲۵ مرداد انجام شد، برخی از دوستانم و خانواده آنها در هنگام خواب با حمله نیروها مواجه شدند.

در مورد خواهرم زهرا دادرس باید بگویم که دو فرزند او در خانه خواب بودند و با سروصدا و حضور رعب‌انگیز نیروهای لباس شخصی از خواب بیدار شدند و شاهد بازداشت مادرشان بودند. خواهرم تا بیست روز حتی صدای فرزندانش را نشنید و باآنکه بارها در بازداشتگاه اطلاعات و در زندان درخواست کرد برای چند ثانیه صدای فرزندانش را بشنود با آن موافقت نشد. خواهرم به رئیس زندان می‌گفت که« فرزندانم از خواب پریدند و دیدند که چندین نفر با کلاشنیکف و کلت مادرشان را از خانه می‌برند. آن‌ها ممکن است الآن به این فکر کنند که شاید مادر ما را کشته‌اند.» اما اصرار ما برای اندک همراهی دراین‌ارتباط هم، بی‌فایده بود. زهرا نیز به مانند بقیه ما روزهایی را در سلول انفرادی گذراند. در دوران بازجویی مورد توهین‌های رکیک، تمسخر و تهدید قرار گرفت. او را بارها زدند و از روی صندلی پرت کردند. وقتی به زندان منتقل شدیم، در بخش قرنطینه زندان من کبودی‌های روی پای او را دیدم. در بازجویی تعداد حاضران مرد در اتاق بسیار زیاد بود و هم‌زمان سؤال می‌پرسیدند و از او می‌خواستند به آن‌ها جواب دهد. در تمام مراحل بازجویی با چشم بند بود و فقط زمانی که بازپرس پرونده به اداره اطلاعات می‌آمد چشم‌بند از چشمان برداشته می‌شد.هیچ‌کدام از ما در هیچ مرحله‌ای از تشکیل پرونده و تفهیم اتهام به دادسرا منتقل نشدیم و تمام کارها در همان اطلاعات انجام شد. هیچ‌کدام از ما در ۲۴ ساعت اول تفهیم اتهام نشدیم.در صحبتی که با دیگر دوستانم داشته‌ام هم مشابهت‌های فراوانی پیدا شد و شرایط بازداشت آنها هم خشن، همراه با فشار و ضرب و شتم حاضران در خانه و خودشان بوده است. همه آنان انفرادی را برای روزهای متمادی تجربه کردند، تعدادی به انتقال به تیمارستان، شلاق زدن، اعدام شدن و … تهدید شدند و برای دو نفر هم اعدام مصنوعی اجرا شد. توهین، تمسخر،  تحقیر و ایجاد نگرانی از بابت شرایط خانواده و نزدیکان نیز فصل مشترک‌های دیگری از این تجربه‌ها بود.

در هنگام بازداشت، بیش از هر چیز چه موضوعی برای شما آزاردهنده بود؟

در تمام این دوران از روز بازداشت تا زندان و دادگاه و خبر احکام، این ورود مأموران لباس شخصی بدون اجازه و بدون همراهی من به خانه بود که من را آزار داد. من تمام آن لحظات شدیداً نگران حال مادرم و برادرزاده‌ام بودم. می‌دانم که بسیار ترسیدند، می‌دانم که بسیار تحت فشار قرار گرفتند. من که در ماشین حبس بودم، نتوانستم جلوی مأموران را بگیرم که بدون زدن زنگ در وارد خانه‌مان نشوند. من به آنها که در ماشین بودند گفتم که مادرم مسن است و برادرزاده‌ام کودکی شش ساله است. اما بی‌فایده بود. من نتوانستم خودم را به آنها برسانم و این برایم بیشترین فشار بود. از همان لحظه اول بازجویی به این رفتار اعتراض کردم، بارها آن را در برگه‌های بازجویی نوشتم. به هر دو بازپرس پرونده گفتم و بعد از آزادی نیز در این باره شکایت کردم اما همچنان نتیجه‌ای حاصل نشده است.

زهرا دادرس به عنوان یک مادر در دوران بازجویی مورد تحقیر و تهدید به دستگیری فرزندانش قرار گرفت. به او می‌گفتند که فرزندش را می‌کنند تو گونی یا او در اتاق کناری در حال بازجویی است و... وقتی از زهرا بازجویی می‌کردند به پدر و برادرانمان هم توهین می‌کردند. زهرا حتی پس از آزادی نیز در خیابان مورد آزار نیروهای لباس شخصی قرار گرفت. او که برای خرید به فروشگاه می‌رفت توسط یک ماشین متوقف شد و افرادی که از آن خارج شدند با دادوفریاد و توهین، شروع به ترساندن و تهدید او کردند
زهرا دادرس

 خانم دادرس!گرچه  در پاسخ به سؤال‌های قبلی به وضعیت زهرا اشاره‌کرده‌اید،اما  چون به هر حال زهرا خواهر شماست حتماً اطلاعات بیشتری درباره او دارید، اگر ممکن است بیشتر درباره زهرا بگویید؟الآن چه وضعی دارد؟

خواهرم مبتلا به فقر شدید آهن، کم‌خونی و توده‌هایی با درجه سرطانی است. اما در مدت بازجویی و بازداشت محرومیت از داروهای خود را تجربه کرد که این باعث اختلال هورمونی و بیش از ۲۰ روز خونریزی قاعدگی در وی شد. پزشکان زندان از این مسئله مطلع شدند اما هیچ مدرکی مرتبط با شرایط پزشکی در پرونده وی قرار داده نشده است.

زهرا به عنوان یک مادر در دوران بازجویی مورد تحقیر و تهدید به دستگیری فرزندانش قرار گرفت. به او می‌گفتند که فرزندش را می‌کنند تو گونی یا او در اتاق کناری در حال بازجویی است و… وقتی از زهرا بازجویی می‌کردند به پدر و برادرانمان هم توهین می‌کردند. زهرا حتی پس از آزادی نیز در خیابان مورد آزار نیروهای لباس شخصی قرار گرفت. او که برای خرید به فروشگاه می‌رفت توسط یک ماشین متوقف شد و افرادی که از آن خارج شدند با دادوفریاد و توهین، شروع به ترساندن و تهدید او کردند.

در خبرها خواندم که باوجود تأمین وثیقه، شمارا از خواهرتان زهرا دیرتر آزاد کردند؟ به نظر خودتان آیا دلایل اداری عامل تعویق در آزادی شما بود یا عوامل دیگری؟

خانواده ‌ما هم‌زمان با تأمین وثیقه خواهرم، تمام مراحل اداری وثیقه من را نیز انجام داده بودند و به آنها گفته شده بود که هردوی ما آزاد می‌شویم. اما بعد از آزادی زهرا و مراجعه خانواده به دادسرا، این وعده آزادی به فردا و پس‌فردا موکول می‌شد. چند روز بعد گفتند هنوز گزارش ضابط درباره پرونده من نرسیده است. پنج روز قبل از آزادی من، نگهبانان زندان، برگه مربوط به وثیقه را به من دادند و آن را امضا کردم. اما بازهم آزادی ما به تأخیر افتاد.

شما ابتدا به بازداشتگاه اطلاعات منتقل شدید، شرایط و امکانات بهداشتی، نگه‌داری، امکانات رفاهی و برخوردهای مأموران در بازداشتگاه اطلاعات با شما چگونه بود؟

بلافاصله پس از انتقال به بازداشتگاه اطلاعات، کفش و بخشی از لباس‌هایم از من گرفته شد و هر بار در هنگام ورود به انفرادی، شال و مانتو را هم از ما می‌گرفتند. همان روز اول یک لیوان و یک مسواک به من داده شد. انفرادی، اتاقی کوچک موکت شده، همراه با دو پتو بود که یک کاسه توالت ایرانی، در گوشه‌ای از آن وجود داشت. روشویی وجود نداشت. یک شیر آب یک صابون و یک آفتابه بود. یک لوله هم به سمت بالاآمده بود اما سر دوش نداشت و یک قاشق در انتهای آن قرار داده‌شده بود تا شاید آب را به سمت پایین هدایت کند. آب بسیار سرد و کم فشار بود و چون هیچ دیوار و حائلی هم وجود نداشت من تا هشت روز راضی نمی‌شدم که آنجا حمام کنم. در روز هشتم اما وقتی دیدم این بازجویی‌ها و این بازداشت ادامه دار است، احساس کردم که دیگر مجبورم با شرایط خودم را وفق دهم و در حالت نشسته و با آب آفتابه استحمام کردم. یک حوله و اندکی شامپو برای شستن سر و تن در اختیارم قرار گرفت. رفتار ماموران زنی که تنها مسئولیت انتقال ما را داشتند با من بد نبود اما برای پاسخ به ما دیر می‌آمدند و چندین بار چیزی که از آن‌ها می‌خواستیم را پشت گوش می‌انداختند. صبحانه ناهار و شام داده می‌شد اما کیفیت غذا مناسب نبود و شرایط پرفشاری که در آن قرار داشتیم هم به طور مضاعف باعث می‌شد که من تقریباً هر روز غذایم را بالا بیاورم.

سخت‌ترین اتفاق دوران بازداشتتان چیست؟

نگرانی من بابت شرایط جسمانی خواهرم و دیگر دوستانم بیش از هر چیزی برایم سخت و دشوار بود. چون امکان تماس تلفنی نداشتم بسیار نگران سلامت خانواده‌ام بودم. از جهت باورهای مذهبی و پوششم هم مورد آزار و فشار قرار گرفتم. به صندلی من هم ضربه زده می‌شد و به من هم مانند بقیه بشین پاشو داده شد.

بعد از بازداشتگاه اطلاعات، به زندان رشت منتقل شدید، از شرایط زندان لاکان نیز بگویید؟

بعد از ۹ روز به زندان لاکان رشت منتقل شدم و پس از مدت کوتاهی که در اتاق قرنطینه کنار خواهرم بودم، به دستور بازپرس از زهرا جدا شدم تا تنها در اتاق کوثر باشم و دوری از خواهرم هم به تمام سختی‌ها و فشارهایی که می‌گذراندیم اضافه شود. تا آخرین روز بازداشت از حق تماس تلفنی محروم بودم و تنها هفته آخر بازداشت بود که ملاقات کابینی ممکن شد.

در زندان لاکان صحبت از حداقل‌ها نیست. در زندان لاکان یک چیزهایی اصلاً وجود ندارد. در زندان لاکان هیچ وسیله ورزشی و سالن ورزشی و مربی و.. وجود ندارد. اصلاً آشپزخانه و امکان پختن یک تخم مرغ ساده برای زندانیان وجود ندارد. بوی شدید زباله سراوان که به ویژه روزهای گرم، فضای محوطه و بند رو پر می‌کرد؛ نداشتن هیچ فضای سبز و باغچه‌ای در محوطه، در حالی که زندان لاکان دقیقاً وسط جنگل‌های هیرکانی جایابی شده؛ نبودن سالن مطالعه و روزنامه؛ کتاب‌های بسیار کم تعداد و بی‌کیفیت، حتی یک کتاب مرتبط با رشته تحصیلی من که علوم سیاسی هست وجود نداشت. یک کتاب تاریخ معاصر هم ندیدم که بتوانم خود را با آن مشغول کنم. یک اتاقک کوچک بهداری که خیلی از داروها را نداشت و هفته‌ای یک‌بار دکتر عمومی می‌آمد. درخواست‌های مکرر برای دکتر متخصص به ویژه متخصص زنان به گفته دیگر زندانیان سال‌ها بود که به نتیجه نرسیده بود. در اتاق کوثر، دو عینک مطالعه بود که همه از آن استفاده می‌کردند. هیچ مرکز شستشو برای شستن پتو و روفرشی و پرده و.‌. نبود و خود ما آنها را باید می‌شستیم و روی بندهای گره خورده از پارچه‌های زواردررفته و کثیف داخل حیاط پهن می‌کردیم که معمولاً هم پاره می‌شد و حاصل زحماتمان به هدر می‌رفت. آب بو می‌داد و بسیاری از زنان دربند ما انواع عفونت را تجربه می‌کردند. فروشگاه زندان یک اتاق بسیار کوچک بود که مسئول فروش لباس، لوازم بهداشتی، خوراکی، نوشیدنی و… بود و حداقل‌ها برای هیچ بخشی را هم تأمین نمی‌کرد.

رفتار بازجوها، بازپرس‌ها و قضات دادگاه با شما چگونه بود؟

من به عنوان یک فعال اجتماعی و یک دانش‌آموخته علوم سیاسی، نسبت به شرایط موجود در جامعه معترض هستم اما تا قبل از بازداشت، مطلقاً هیچ تماس و تذکر و هیچ بازداشتی در خیابان و.. نداشتم. برای همین برخوردهای انجام شده و تصمیم‌های گرفته شده تماماً برایم غیرقابل قبول است. در تمام مراحل بازجویی، بازپرسی و دادگاهی، به دفعات از رفتارهای غیرقانونی صورت گرفته گفتم که نسبت به آنها بی‌اعتنایی می‌شد و این برای من پذیرفتنی نیست.

چه اتهاماتی از سوی بازجوها و دادگاه به شما نسبت داده شد؟ آیا انتظار داشتید با چنین اتهاماتی مواجه شوید؟

دو عنوان تشکیل گروه و اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت، اتهام‌های منتسب به من است که برای تشکیل گروه به شش سال و یک روز و برای اجتماع و تبانی به سه سال و شش ماه و یک روز حبس محکوم شده‌ام. من برای یک جمع دوستانه و زنانه تلگرامی، با اتهام تشکیل گروه مواجه شده‌ام و البته که این برایم باورنکردنی است. اینکه زدن یک گروه تلگرامی در فضای مجازی چطور برابر با مصداق اتهامی قرار گرفته که تشکیل گروه‌های سازمان‌یافته و مسلح و بمب‌گذار و … را منظور نظر داشته است، برایم اصلاً قابل قبول نیست.

فضای دادگاه شما خواهر و هم پرونده‌ای‌هایتان چگونه بود؟ آیا به به وکیل دسترسی داشتید؟

ما در دوران بازداشت خود به وکیل دسترسی نداشتیم اما برای دادگاه همراه با وکلای خود حاضر شدیم. فاصله کوتاه ۱۰ روزه بین ابلاغ تا زمان دادگاه، بارش برف کم‌سابقه در رشت، تعطیلی ادارات و بسته شدن راههای ارتباطی اما باعث شد که وکلای ما فرصت زیادی برای مطالعه چندین جلد پرونده نداشته باشند. با توجه به شرایط جوی، ما درخواست به تعویق انداختن زمان دادگاه را داشتیم اما قاضی با آن موافقت نکرد و جلسه در روز پنج‌شنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ برگزار شد. در روز دادگاه هم به هر کدام و وکیل مان کمتر از یک ربع زمان داده شد و قاضی تصمیم داشت به پرونده هر دوازده نفر در یک روز رسیدگی کند. مجموع این شرایط برای ما و وکلایمان رضایت‌بخش نبود.

شما دو خواهر هستید که هردو به احکام سنگین زندان محکوم شده‌اید، ایا انتظار چنین احکامی را برای خودتان و خواهرتان داشتید؟ چرا؟

به هیچ وجه. هم من هم خانواده‌ام و هم وکلا. برای خواهرم حتی انتظار برائت داشتیم. به عنوان یک معترض هم با توجه به منش انسان‌دوستانه و چارچوبهای مسالمت‌آمیز افراد این جمع، کمترین میزان محکومیت برای تک تک افراد این جمع قابل پیش‌بینی بود.

رفتن دونفر از یک خانواده به زندان حتما برای سایر اعضای خانواده سخت‌تر و ناگوارتر است. الان خانواده شما از نظر روحی چه وضعیتی دارند؟ زندان رفتن شما چه دشواری‌هایی را برای خانواده و اطرافیانتان بوجود می‌آورد؟

شرایط بسیار سخت و پیچیده‌ای است. خانواده تمام این مدت و در تمام مسیر همراه و همدل ما بودند و تمام تلاش خود را کرده‌اند که فشار بیشتری برای ما ایجاد نکنند؛ اما غیبت هر دوی ما مسائل فراوانی را به همراه دارد. ما مسئولیتهای ریز و درشتی داریم و حالا نمی‌دانیم که به چه نحو باید آنها را به دیگران واگذار کنیم و ایا اساساً واگذار کردن معنایی دارد و ممکن است؟! خواهرم مادر دو فرزند است و ما دو دختر خانواده‌ایم که مسئولیتهایی را در قبال پدر و مادر و دیگر اطرافیانمان داریم. این اما تنها بخشی از ماجراست. زندگی پر از جزئیات هست. حضور آدمها یک تکه از یک پازل نیست بلکه با فقدان هر فرد، زندگی اساساً رنگی از خود را می‌بازد. صحبت از آن فشار عاطفی حاصل از نبود ما و نگرانی مداوم از شرایط ما در زندان نیز شاید باعث شود همه چیز حتی خوردن غذایی که دوستش داشتیم برایشان سخت‌تر باشد. وقتی به این فکر می‌کنم که چقدر خوشحالی‌های ما این سالها و با توجه به شرایط اجتماعی کم شده بود و حالا قرار است با نبودن و شرایط ما دو خواهر برای این خانواده خوشحالی‌ها کمرنگ شود، غمگین می‌شویم.

آیا نسبت به حکم صادره در دیوان عالی کشور نیز اعتراض خواهید کرد؟

بله وکلای همراه و بزرگوار ما حتماً اقدام خواهند کرد.

چقدر امیدوارید که اعتراض شما در دیوان عالی پذیرفته شود و به زندان نروید؟

ما به امید زنده‌ایم. از هیچ قدمی و تلاشی منصرف نمی‌شویم و برای بهبودی اوضاع گام برمی‌داریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.