قصهزنان/بختآور
بختآور خودش را از بالای نردههای راهزینه آویزان میکند. با صدای بلند آواز میکند«مادر، کاکااسد میگه چارقدم را بِکَشم، مویهایم را سیل کنه، چی کنم؟ بکشم؟»
سمیه ابراهیمی*
بختآور خودش را از بالای نردههای راهزینه آویزان میکند. با صدای بلند آواز میکند«مادر، کاکااسد میگه چارقدم را بِکَشم، مویهایم را سیل کنه، چی کنم؟ بکشم؟» حلیمه دستش را از تاغار خمیر بیرون میکشد. گوشهایش را تیز و چشمهایش را ریز میکند. با گوشهی شال عرق پیشانیاش را میگیرد. آب چشم و دماغش را پاک میکند. صدایش میلرزد«گپهای کاکایت را گوش بگیرجان مادر» دستهای مشت کردهاش را توی کاسهی آب غوطه میدهد، باهمهی زورش به نرمیِ خمیر فرو میبرد و ورز میدهد. خمیر را مثال آدمیزاد میسازد. مثل سلیمان. یک سرکلان درست میکند و دوگوش بلبلیاش را با تابدادن خمیر، شکل میدهد. گوشهای خمیری را در مشت میگیرد و چنگ میزند، آنقدر با انگشتهایش فشار میآورد که خمیرهی گوشها ازهم میپاشد. دست میبرد روی سرش، چهار انگشت از پیشانی میآید پایین. دو انگشت اشارهاش را تا یکبند فرو میکند و برایش چشم میسازد. به چُقُری خالی چشمخانههای سلیمان نگاه میکند. دندانهایش روی هم ترقست صدا میکند. اشک از گوشهی چشمهایش روان میشود.«چیرقم دلت آمد که دختر را حیف کنی؟ کاکااسد سن پدرش را دارد. خیرننگری تو مردک. آتش به گور پدرت» آتش توی دلش الو میدهد؛ اگردهانش را باز کند آتش میزند بیرون و میتواند همه را در بدهد. شیطان را لاحول میکند. نوک چهار انگشتش را اول به زمین وبعدبه پیشانی میزند.«خدایا توبه، خدایا توبه»
روی دو زانو مینشیند. کلهی خمیری را درهم میکوبد و از دوباره ورز میدهد. لایههای زیری خمیر را میآورد رو، لایهی رویی میرود زیر، سر و گوش و چشمش یکی میشود. دلش میخواهد وجود نحس سلیمان را ریشه کن میکرد. اگر خمیر بود، میپرتاندش توی تندور و رویش را پُت میکرد تا دربگیرد. خاکشترشود و نشانش از زمین کنده شود.
زوالههای خمیر را روی دسترخوان میچیند. آرد میپاشد و شنگ دیگر دسترخوان(سفره) را بالای کلولههای خمیرمیکشد که رویشان خشک نشود. چنگک را بین قوغها شور میدهد، قوغها زنده میشوند و سرخیشان چشمک چشمک میزند. دوباره دل پردردش سوز میگیرد و از چاه دلش آه میکشد. چشمهایش میسوزد و آبدیدهاش میچقد. جیز صدا میدهد. دستش را درون کاسهی آب میچرخاند و بالای قوغها پاش پاش میکند. حرارت کمجان و ملایم میشود، دل حلیمه هم آرامتر میشود. آستینچههایش رامیپوشد و شالش را پیشتر کش میکند؛ تا بالای قاش و کِرپَکهایش، که درنگیرد. دستمال پاکی را نم میزند و به جان سرخ تندور میکشد که کدام گرد و خاکستر نمانده و به پشت نان بچسپد. بسمالله گفته زوالهی خمیر را کف دو دستش غلتانده تنک میکند. دورهایش را با دست صاف میکند. خمیری که قَدَر دستش شده را به دل تندور میزند. گویی خمیرهای تنک شده ازترس آتش و قوغ و سوختگی، خود را به جان گلی تندور میچسباند تا پخته شود.
مثل همیشه زوالهی آخر را قسمتهای کوچک میکند که برای طفلهای خانهاش تیکی جور کند؛ نان تیکی را خورده و بازی کرده، ساعتشان تیرشود. یکی را سه گوش، دیگری چهارگوش و یکی مانند دل. رویشان را با پشت قاشق نقش میزند که طفل هایش خوش شوند.
نانهای کوچک طفلها را بالاتر، به سینهی تندور میچسپاند که در نگیرد. خمیرهای چسپیده به دیوار تندور، آرامآرام باد میکند و کمکم رنگش زرد و سرخ شده پخته میشود. دستش را بند میکند که نانهارا بیرون بکشد، ازبین دیگر نانها، نان دل میافتد به میان قوغها. چنگک را به مغز نان میزند که بیرونش بیاورد، هربارنان از چنگک خطا میخورد. دل را میبیند که به میان آتش میسوزد و سیاه وسیاهتر میشود. کمکم با ذغالها هیچ فرق گفته نمیشود. دلش میسوزد. دلش برای دخترکش میسوزد که نان دل دوست داشت و حالی نانش سوخته.
بختآور زینهها را آرامآرام پایین میآید. حلیمه به روی دخترش سیل سیل میکند«مویهایت را چی شده که به مثل کاکلهای جَواری پاش پاش است؟ کاکا همراهت چی گپ گفت؟» بختآوررنگش سرخ میشود، چارقدش را پیش میکشد و مویهایش را پُت
میکند(میپوشاند). هیچ گپ نمیزند. حلیمه یکی از نانهای تیکی را طرف بختآور پیش میکند. دختر دست مادرش را پس میزند. میگوید دلش نمیکشد، نان را به طفلها بدهد.
دوباره میپرسد«کاکایت چیگفت؟کدام کاری کرد؟» نگاهش نگران میشود. دست بختآور را میگیرد. دستهایش را مشت کرده. مشتهایش داغ و عرق کرده است. «خیراست، راستت را بگو جان مادر، سرت قار(قهر) نمیشم.» بختی مثل تیر از جایش میپرد و به طرف حویلی(حیاط خانه) میرود. مادر به سرتاپایش نگاه میکند. نه بَر دارد نه اندام. سنش خرد است. دهسال هم ندارد. وقت شوی کردنش نیست. بیخی گناه است، قار(قهر)خدا میآید.به سلیمان که گفته بود، قاش هایش را ترش کرده بود. حلیمه سرش را لُچ کرده و به ارواح خاک مردهها قسمش داده بود«هیچ طرف بختآور سیل کردی؟ قد و هیکلش را دیدی؟ زنی نمیتانه. تا حالی عادت نشده. طفل است طفل.» سلیمان کلهاش خراب شده بود. پیاله و کاسه را شکستانده و گفته بود اگر بختی را نکاح نکند، ازکجا پنج لک پیدا کند و به اسد بدهد؟ هربار گپ وگفت به دف و جز ختم میشد. حلیمه دیگر ذله شده بود و کاری نمیتوانست.
صدای گرفتهی ملا دوباره تکرار میشود. بختآورهیچ هوشش نیست. صداها را نمیشنود. آدمهایی که گرد خانه تکیه کرده ششتهاند را نمیبیند. نمیداند چیخبر است و مردم از چه خاطردر خانهشان جمع شدهاند. کسی به گردهاش میزند و درگوشش میگوید«بگو بله، مردم منتظرند.» انگار چشمش به دنیا باز میشود، نمیداند که شوهر چی است اما دلش نمیخواهد که در خانهی کاکااسد زندگی کند. دوست ندارد با کاکااسد تنها یکجای باشد. حتی وقتهایی که دستش را بهجانش میکشد و سرش را لُچ میکند، مویهایش را میبیند وگوشهایش را ناز میدهد هم مَلَلش میآید. دلش میکشد که کسی از دروازه برآید و کاکا شرم شود ودست ازجانش بکشد. کاکا گفتهبود که دیگر کاکا صدایش نکند. تا پیشتر رفیق پدرش بوده، حالی شویش است و اختیارش را دارد.
با صدایی آرام میگوید«ها، بلی» بالای سرشان نقلک و شیرینک باد میکنند. صدای دایره و قرصک بلند میشود. طفلها به دور عروس و داماد بازی میکنند. کاکا بالای سر طفلها پیسه(پول) باد میکند و از بند دلش میخندد. حلیمه به دخترش سیلسیل میکند. نمیفهمد چرا به یک دفعه غمدرون شده. دلش میشود که دست دخترش را بگیرد و بگریزد. اما دیرشده. حالی دخترش شوی دارد. پیش از او هم صاحباختیارش پدرش بود.
کاکا کف دست بختآورخینه میبندد. خینه به دستش هیچ رنگ نمیکند. مادرش میگفت هرنفری که خینه به دستش رنگ نکند، بیطالع و کمبخت است. شویش دوستش ندارد و از زندگیاش خیر نمیبیند. دلش بد میشود. بهطرف مادرش سیل میکند؛ رنگش مثل خینهی دستش پریده است. چشمهایش به مغزسرش گورشده. چشمهایش را میبندد و باز میکند. به مادرش دلجمعی میدهد که کمبخت نیست و چانس(شانس) دارد.
صدای موسیچهها که میآید، بختآور از جاگهاش برمیخیزد تا آبچای بماند. روی تشکش که شور میخورد، خودش را درکنار کاکااسد میبیند. ازشرم جانش یخ میشود. لبش را میگزد و دنبال رویسریاش میگردد. از زیرلحاف که بالا میشود، جانش را لُچ میبیند. بنددلش پاره میشود. نمیداند دینهشب چی به سرش تیرشده. میخواهد از جایش بلند شود، تمام جانش درد میکند. مثل اینکه پدرش لتکرده باشد. هرجایی که دست میگذارد درد میکند. به روی کاکا میبیند، خنده به لبش خوابیده است. مثل طفل دربغل مادرش آرام است. دلش میشود به رویش تف کند، یا کاردگاوکش را بزند به سردلش. خودش را کشالکشال تا تشناب(دستشویی) میرساند. آفتابه را پرمیکند و آبیخ را از بالای شانههایش میریزاند پایین. تمام جانش بوی جان کاکا را میدهد. میخواهد بوی از جانش کنده شود. هرچه آب میریزد بوی تازه و تازهتر میشود. دلش از خودش بد میشود. از همه جایش بدش میآید. هرجا که دست کاکا خورده باشد. به فکرش میآید اگرخودش را درآب زمزم هم غسل بدهد پاک نمیشود. گریان میکند و سر و جانش را میشوید. از تشناب که میبرآید دنیا بهچشمش تار میشود. انگار میان دلش تندور داغ کرده باشند، آتش الو میگیرد. میسوزاند و آبدیدهاش را میریزاند. دلش میخواهد سگی باشد که صدای وق وقش را میشنود، مورچهای که دانههای برنج از مهمانی دیشب را از این سو به آن سو میبرد. هرچیزی باشد به غیر از آدم. به غیر از زن. حالی زن شده بود. خودش هم نمیداند چی رقم. ولی مادرش گفته بود اگر مردی بادختری کاربد کند، زن میشود و آبرویش میرود. دیشب آبرویش رفته بود. شایدهم صبح. نمیدانست. کاکا آبرویش را برده بود. حالی همه میدانند که او بیآبرو شده. حتی مورچهها و زاغها بدبد سیلش میکنند مثل اینکه زنی بدکاره را دیده باشند.
جانش هنوز خیس است و میلرزد. تندور(تنور) روشن است و تویش پر از هیزم. آتش تیز میسوزد و هنوز ذغال نشده. دلش میخواهد لب تندور بنشیند و مادرش برایش تیکی جورکند؛ شکلش مثل دل باشدو با شیرچای بخورد و دلش گرم شود. تیکیاش میافتد توی تندور. مادرخم میشود که با قوغ گیر بیرون بیاورد. بختآور خودش را از دیوارهی تندور پایین میکشد که تیکی را دَر کند. مادرجیغ میزند«از آتش برآی دَرمیگیری.» بختآور مادر را آرام میکند. به رویش میخندد و بین شعلههای به آتش دنبال تیکی میگردد.
ایران_مشهد
*قصه نویس افغانستانی

