نامه بهزاد باشو به مانانیستانی

تهران- زندان اوین- بند ۲۰۹- برسد به دست آقای مانا نیستانی

چند روز گذشت، دیگر چه فرقی می‌کند تعداد این روزهای لعنتی که حالا تو در نمی‌دانم کدام سلول انفرادی اش طی می‌کنی یادم بماند یا نه ..!

من فقط دارم برای دوستی می‌نویسم که می‌دانم کاسه صبرش را خیلی وقت پیش سر کشیدن.

سلام مانا!

حال همه ما هنوز بد است و تو بیش از ۴۰ روزه که در زندانی و من قرار است این کاغذها را با کلماتی که همیشه ناموزونند سیاه کنم تا شکل نامه‌ای باشد که تنهایی چله‌نشستۀ ما را پر کند.

حالا حتماً نامه را باید با چیزی شروع کنم، مثلاً خاطره‌ای، رویایی و یا حتی گلایه‌ای … اما تا یادم نرفته بنویسم، اگر این روزها آسمان را نمی‌بینی، آسمان این بیرون هنوز هم آبی نیست و غروب‌های دم کرده آن هنوز هم غم گرفته‌اند، مثل غروب غم‌ گرفته آن روز کافه وقتی که محمد خبر داد ابراهیم را گرفته‌اند و ما که غروب‌های تلخ بیکاری را با کافه و چای تلخ پرمی‌کردیم چقدر حیرت‌زده بودیم وقتی خبر دستگیری محمد در کافه پیچید …

حیرت نبود، تلخ بود، مثل چای، مثل رفیق، مثل دود سیگار، مثل جهان…

این جا سرزمین عجایب بود و ما متعجب از این بودیم که چرا آلیس‌های این سرزمین عجایب دیگر حیرت‌زده نمی‌شوند، که چه زود هفت کوتوله تبدیل به هفتاد کوتوله‌ شدند.

بگذریم، حالا اگر قرار باشد همه چیز را همان طوری که هست بنویسم، باید بنویسم، این جا سرزمین عجایب است و نسل ما که قرار بود «باور» شود، تمام هیجان‌اش را در کوچه پس کوچه‌های نمی‌دانم کدام جریان قدرت طلبی گم کرد. آرمان‌هایش را خود خواسته از یاد برد.

چه بر سر نسل ما آمد دوست من!

مرتضی شش سال تمام در دانشگاه درس خوانده، تا مدرک فوق‌لیسانس اش را که قرار بود نقش چرخ دنده‌ای را بازی کند، سوار بر دودی قهوه‌ای از دهان اش به بیرون پف کند و فراموش کند تمام آن چه که می باید سهم او می‌بود.

مسعود تمام جوانی‌اش را جرعه جرعه بالا می‌رود تا حتی خماری بامداد امروز را هم فراموش کند.

فرشاد تمام هیجان اش را با چند قرص به فضا می‌فرستد تا شرمندگی جوانی را یادش برود.

داوود، امروز را قربانی علف کرده و در قرمزی چشمان اش ادبیاتی بکر را مدفون می‌کند.

خلیل آن قدر کابوس دیده که فتح جهان را پیش‌کش فردا می‌کند.

صادق حتی خودش را هم نمی‌تواند باور کند.

ما آنقدر زیادیم که شناسنامه‌هایمان سند جوان‌ترین کشور جهان را به نام خودش کرد. ما قرار بود باور شویم …

چه بر سر نسل ما می‌آید دوست من!

مگر نه این که نسل ما فرزندان نسلی است که نگاهشان به آسمان بود و جلوی گلوله می‌رفت؟

مگرنه این که فرزندان پدرانی هستیم که هنوز بوی «جزیره مجنون» می‌دهند؟

سال هزار و سیصد و نمی‌دانم است و تو در نمی‌دانم کدام سلول زندان روزها را می‌گذرانی.

زندانی کرده‌اند، آن درون، این بیرون، اما این چیزی نیست، «ناظم حکمت» می‌گوید: «ناگوار هنگامی است که برخی – دانسته یا نه – زندانی را در درون خود می‌پرورانند و بسیاری به اجبار تن به این داده‌اند.»

در این سرزمین عجایب واقعاً چه شد که هفت کوتوله به این تعداد تکثیر شدند. که حالا تا نمی‌دانم چه وقت این کوتوله‌ها باید کنفرانس برگزار کنند، جشنواره راه بیندازند، بنویسند، هورا بکشند، به هم تبریک بگویند، سردبیر شوند، روزنامه دربیاورند، جایزه بگیرند و…

نمی‌دانی از وقتی که در زندانی با چند کوتوله سر و کله زده‌ام، « در سرزمین قدکوتاهان، همیشه معیار برمدار صفر می چرخد.» خسته‌ام مانا، سخت تاریک و خسته‌ام…

دیروز اردشیر را دیدم، غروب دم کرده را قدم می‌زد تا شب، با تی‌شرت قرمزی که اعتراض می‌کرد حتی به خستگی خودش. با هم حرف زدیم، نگرانت بود، با هم گریه کردیم، خسته بود و از اون بیشتر تلخ بود، مثل چای، مثل رفیق، مثل دود سیگار، مثل جهان…

واقعاً چه بر سر نسل ما می‌آید دوست من!

به ما یاد داده‌اند چطورگرسنه باشیم، چطوری از سرما بلرزیم و چطور تا سر حد مرگ خسته شویم، اما «نداشتن هم صدایی رو بلد باشیم، نداشتن حتی با همدیگه بد باشیم.»

چه می‌کنی الان، در این لحظه؟ بر دیوارهای سلول چوب خط می‌کشی، دراز کشیده‌ای سر پا ایستاده‌ای؟ شاید هم درست همین حالا دستت را زیر سر گذاشته‌ای. به چی فکر می‌کنی؟

به این که این جهان آن طور نبود که ما می‌خواستیم؟ که به این تاریکی و بدشکلی هیچ کس، هیچ سیاره‌ای در هیچ کجا ندیده است؟ که در این سیاره پرت نمی‌توان رستگار شد؟

دوست من! جهان اگر این است که چیزی نیست، می‌گذاریم تنها مال کسانی باشد که آن را می‌خواهند.

کاش مردان سیاست می‌دانستند که اصلاً بد نیست کمی هم شعر و قصه بدانند، تا شاید خونین دلان و خسته سینه‌ها و شکسته سرها و نیلی صورت‌های سیلی خورده، رنج‌هایشان را در شعر و قصه به سیاست‌مداران نشان دادند و معجزه‌ای شد و از سنگ سینه‌های سیاست، آبی، آهی، قطره‌ای، چیزی چکید و نامش« معرفت» شد.

دل تنگم برادر، دل تنگ و شرمنده….

شرمنده‌ام اگر نتوانسته‌ام برای آزادی‌ات کاری بکنم.

به جان خودت که برایم عزیزی و برادر تمام تلاشم را هم کردم.

تمام زورم را جمع کردم تا شاید بتوانم چیزی را بشکنم، اما من فقط بغضم می‌شکند.

من حتی نتوانستم «جان وین» را متقاعد کنم تا من را همراهی کند چون فقط سیگارم را می‌توانم آتش کنم.

مادر «دالتون‌ها» را هم نتوانستم پیدا کنم تا حداقل برایم نانی بپزد، مثل نان‌هایی که برای پسران ا‌ش می‌پخت و همیشه در دلش اره آهن‌بری بود، تا من همراه نامه‌ام برایت بفرستم تا شاید خودت کاری بتوانی بکنی.

یا «زورو» که دیگر پدر نمی‌شود و «رابین‌هود» که هر روز سرگرم معشوقه‌هایش است…

شرمنده‌ام برادر از دست من هیچ کاری برنمی‌آید!

من دون کشیوتی مضحکم، که با کاریکاتور و سیگار به جنگ نابرابری‌ها می‌روم، و به جای سرنیزه و کلاه خود، مدادی در دست و قابلمه‌ای بر سر دارم.

من تنها می‌توانم ستاره کوچکی را در پاکت برایت بگذارم تا آسمان تاریک سلولت را روشن کند.

شرمنده ام برادر…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.