اگه یک آقای متاهل در حضور همسرش برای شما ایجاد مزاحمت کند چه می کنید؟
قصه حاشیه ها
شب عروسی دخترعموم، داماد به تنها کسی که نگاه نمی کرد، عروس نگونبخت بود. همان شب اسمش را گذاشتیم گوسفند هیز. موهای وزکرده اش به پشم می مانست و چشمانش که گفتن ندارد! دخترعموم بی اعتنا به نگاههای تمسخرآمیز مهمانان بازوی گوسفند را چسبیده بود وهر و کر می کرد.
این بماند.
همسایه مان آخر شبها روی پشت بام چشم چرانی می کند.
لابد همه می دانید که دنیا پر است از آپارتمانهای چهارطبقه با واحدهای سوراخ موشی.پنجره ها هم رو به زیر و بم زندگی همسایه ها. خیلی وقتها خیلیها یادشان می رود پرده ها تورند. شب است و همیشه این احتمال وجود دارد که یکی توی تاریکی به تماشای روشنایی دیگران دلخوش کرده باشد.
گاهی زنش در را بازمی کند. توی همان راه پله و با عشوه دیده بان ناموس همسایه ها را به تناول چای و شیرینی فرا می خواند!
این هم بماند.
بازهم دعوا بود. کنار خیابان دو زن افتاده بودند به جان هم. فحش بود که این وسط نرفته برمی گشت.
شوهر اون چاقه برای لاغره موچ کشیده بود.
لاغره هی می گفت بدبختی دیگه بدبخت!
دلم برات می سوزه بیچاره.
چاقه چه دفاعه جانانه ای می کرد. شوهر پفیوزش هم یک گوشه ایستاده بود و برای جماعت تماشاگر مظلوم نمایی می کرد.
« مگه من فلانم خله که جلوی زن و بچه خودم از این غلطها کنم؟ زنیکه بنداله! روانی میخواد ما رو تلکه کنه!»
یاد شب عروسی دختر عموم افتادم. یاد موتورسوارهای دو ترکه ای که فارغ از پشت سرشان به هر مونثی که رویت کردند چشمک حواله می کنند.
من دختر عمویم ، چاقه و زن همسایه را می فهمم.
چشمشان روی همه این کثافتکاریها میبندند چون از قدیم شنیده اند که همه مردها همینند. پیغمبرهاشان هم چشمشان دنبال ما تحت زنهای دیگر است!
دختر عمویم بغضش را با آن اداهای مسخره فرو می داد. بر هم زدن آن مراسم مساوی بود با شنیدن این جمله:
خدا چشم را برای دیدن داده! دختره شکاکه. حسوده، چشم نداره خوشگل تر از خودشو ببینه.
زن همسایه هم که عنوان آقا را بار شوهری می کند که کود هم از سرش زیاده است، همینطور.
از بین چاقه و لاغره، حق را می دهم به چاقه. با اون پفیوز باید یک عمر زندگی کند. بچه دارد و از کجا معلوم مرد بعدی همین مرض را نداشته باشد؟
