بررسی جایگاه زنان در عرصه بهداشت و درمان و نقش آنان در توسعه طب اسلامی از قرن ۷ تا ۱۳ هجری

الهه باقری و مسعود کثیری

مدرسه فمینیستی: زنان جامعه ی ایران سال هاست براساس آرمان های سنتی غالب، در حاشیه زندگی کرده و اصل زندگی خود را بر پایه آفرینش و زاد و ولد برای مردان استوار کرده اند . اندیشه های خرافی زنان در این مقوله و بررسی این اندیشه ها، متناسب بودن آن ها را با واقعیت وجودی زن به چالش می کشاند و در واقع ضرورت کاوش برای ذخیره های نا خودآگاه زن را بیشتر می نماید. مادر بودن، در جامعه ی مرد سالار ایران، چه در میان زنان عامه و خانه دار و چه در میان زنان دارای جایگاه اجتماعی و فرهنگی، جبران کمبودهای جنسیت سرکوب شده ی زنانه است. بسیارند زنانی که در غالب حرفه های سخت چون پزشکی و مامایی از دیرباز فعالیت کرده اند که گذری به عقب ، رگه هایی از خرافات را در شغل آن ها به وضوح آشکار می کند.

اندیشه ی «واجب بودن راضی نگه داشتن مردان» و حس چشم پوشی از ارزش زنانه ، زنان را به این باور می رسانده است که از طریق دعا، خرافات، جادو و وردهای کودکانه به هر طریق ممکن، همسران خود را نگه دارند و فرزندی برایشان به ارمغان بیاورند . زن، همواره در خودش به جست وجو می پردازد، بی شک از همین روست که او را، درک ناپذیر، بی قرار و دمدمی می نامند، درون خلوت زنان، تکلمی است که زن در آن به همه ی جوانب زندگی می پردازد.

بی آن که مرد بتواند در انسجام آن، معنایی بیابد. سکوت زنان در طول تاریخ و توسل آنان به روش های تحریف شده برای بقای همسر و زندگی، در واقع سیستم داد وستدی را برایمان به تصویر می کشد که در آن، زن، هیچ لذتی را برای خودش مطالبه نمی کند و از آن طرف، تمامی روح و جسم خویش را در این مبادله به طرف ارزانی می کند. چشم پوشی از ارزش و جایگاه والای زنانه، در واقع معادل با سلب قدرتی است که به طور سنتی سال هاست از زنان گرفته شده است. بها ندادن به اندیشه ی آفرینش و زاد و ولد در زنان به عنوان ابزار برای نگهداری مردان، تنها راه رهایی آن ها از خرید و فروش در بازار جنسیت است. اگر زنان ما، با فرهنگ سازی نتوانند به این مرحله برسند که «خود حذفی» آن ها در زندگی، نتیجه ای جز، حذف شدن کامل آن ها در دراز مدت نخواهد داشت. باز هم تاریخ، در سال های آینده در همین جایگاهی خواهد بود که اکنون قرار دارد .

اما آنچه در این مقاله به دنبال آن هستیم ، یافتن پاسخی برای این پرسش هاست که :
بستر تاریخی تحولات پزشکی در این دوران چگونه بوده است؟
گروههای متولی سلامت جامعه چه کسانی بودند؟
زنان طبیب در این دوره چه پایگاهی داشتند ؟
دانستنی های زنان دخیل در عرصه پزشکی بر چه پایه ای استوار بود ؟

این تحقیق نشان دهنده ی دوره ای از تاریخ نویسی در ایران است. که زنان در آن جایی ندارند و با وجود این که زنانی بودند که در عرصه ی پزشکی نامور بودند و متاسفانه امروزه از یادها رفته اند. چرا که تاریخ نیز چون اکثر امور در دست مردان بوده است. تاکنون در این زمینه تحقیقی مستقل و جامعی صورت نگرفته و این تحقیق می تواند در این خصوص راهگشا باشد.

از جمله مشکلات سر راه این تحقیق این بود که، منابع و اسنادی که از آن طریق بتوانیم اطلاعاتی در این زمینه بدست آوریم اندک و محدود است زیرا موضوع زن جزء موضوعاتی نیست که در منابع دست اول به آن توجه چندانی شده باشد و در این زمینه، منابع به مراتب محدودتر از منابع تاریخ مذکر است. امید که سایه ی نگاه جنسیتی از قلم محققان این سرزمین، محو شده و در سایه برگزاری چنین همایشها و انجام چنین تحقیقاتی، در آینده نقش زنان در تاریخ اجتماعی ایران بیش از گذشته آشکار گردد.

اما در این نوشتار، سعی بر این است تا ابتدا پس از معرفی کوتاهی از تاریخچه نقش زنان در عرصه طب و طبابت قبل از اسلام، بصورت خلاصه طب اسلامی معرفی گشته و نحله های مختلف آن بیان گردد. آنگاه به نقش زنان در بهداشت و درمان جامعه در محدوده بین قرون هفتم تا سیزدهم هجری اشاره گشته و به جایگاه آنان در حوزه طبابت پرداخته شود. از آن پس سعی می گردد تا ضمن برشمردن برخی از عادات و رسوم طبی که توسط زنان برای مقابله با بیماریها به کار می رفت، خاستگاه این روشها بررسی شده و پس از آن، برخی عقاید خرافی در این عرصه بیان گشته و به نقل اظهار نظر سیاحان خارجی که از دوران صفویه به بعد به ایران آمده و در مورد نقش زنان در بهداشت و درمان جامعه مطالبی نوشته اند، خواهیم پرداخت.

مختصری در مورد تاریخچه طب، در دوران قبل از اسلام

اینکه منشاء اولیه همه دانشهای پزشکی در جهان چه چیز و یا چه کسی بوده، موضوعی است که تقریبا ذهن همه محققان تاریخ طب را به خود مشغول نموده است. برخی از مورخان و محققان قدیمی علم طب، مانند «ابن ابی اصبیعه» با پیروی از نظریات بقراط و جالینوس، اساس طب را نیمه الهی و نیمه تجربی می دانند. «اعتقاد این گروه بر این است که فرضیه ها و اصول طب از طریق وحی مستقیم الهی بر بشر آشکار شده، ولی فن طبابت و وسایل درمان از منابع مختلفی تحصیل گردیده است» (۱) . برخی دیگر، مانند «حاجی خلیفه» در کتاب «کشف الظنون» منشاء طب را آسمانی دانسته، معتقد است که فرشته ای به نام «اسقولاپیوس» از طرف خداوند مامور شد تا به زمین آمده، تعلیمات پزشکی و راههای درمان را به گروهی از پیروان خود به صورت شفاهی آموزش دهد. آنها معتقدند، زمانی که این فرشته ماموریت خود را به پایان برد، شاگردانش در جهان پخش شده و اصول پزشکی را رواج دادند. (۲)

ویل دورانت، معتقد است که نخستین بار، زنان در جوامع اولیه به کار طبابت پرداختند. به نظر می رسد که علاقه زنان به مقوله طبابت و پزشکی، تنها به دلیل انجام پرستاری از مردان و پرداختن به حرفه مامایی نباشد، بلکه ورود زنان به حیطه مسائل درمانی، ناشی از آشنایی آنها با گیاهان دارویی بوده است.

«… چون سر و کار زنان ابتدا با زمین بوده، از گیاهان اطلاعات فراوانی به دست آورده و توانسته اند فن پزشکی را ترقی دهند و آن را از کسب و پیشه ساحری کاهنان ممتاز سازند. از دورترین زمانها ، از زمانی که هنوز از حافظه ما خارج نشده، همیشه زن بوده که بیماران را پرستاری می کرده است. انسان اولیه آنگاه به پزشک مرد و پیشوای مذهبی مراجعه می کرد که زن در انجام وظیفه خود دچار شکست می شد و از معالجه نتیجه نمی گرفت » (۳)البته محققان دیگری هم هستند که معتقدند، زن در جوامع اولیه چون حافظ خانواده بود، هم در شناسایی نباتات و ریشه های آن و هم در پیشبرد کشاورزی و هم در امر پزشکی نقش فعال و اساسی به عهده داشت. (۴) آنچه مسلم است، انسان اولیه – حتی گاهی انسانهای امروزی – به هر پدیده ای که علتی برای آن نمی یافت، نگاهی حاکی از احساس ترس و تقدس داشت و منشاء آن را متافیزیکی و خارج از حیطه قدرت خود می دانست. بنابراین همین مسئله باعث شد که کار طب و طبابت در طول زمان به عنوان کاری در حوزه مسئوولیت انسانهای خدایی و پیشوایان مذهبی درآید. آنان علت بیماری را روح و یا یک نیروی شر می دانستند که بدن شخص مریض را در اختیار خود گرفته است. بنابراین سعی می نمودند به وسیله ی روشهای مختلف، از جمله آویختن طلسم، زدن ماسکهای ترسناک به صورت، پوشیدن پوست حیوانات درنده و زوزه کشیدن و… روح شر را ترسانیده، وادار به خروج از بدن بیمار نمایند. بر اساس افسانه های تاریخی ، اولین باری که ایرانیان به کارهای پزشکی پرداختند، در زمان جمشید، چهارمین پادشاه اساطیری ایران باستان بود. فردوسی معتقد است که در این زمان بود که مردم رویکرد جدیدی نسبت به زندگی به دست آورده، حیات آنان با پدیده های جدیدی آشنا شد. از جمله پدیده ها و روشهای جدیدی که پس از خروج از دوران غار نشینی و شروع مرحله کشاورزی، در زندگی انسانها به وجود آمد، آشنایی با اصول تندرستی و طب بود. فردوسی در این باره می گوید :

بدین اندرون سال پنجاه و پنج / بپیمود و زین چند بنهاد گنج

دگر بویهای خوش آورد باز/ که دارند مردم به بویش نیاز

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب / چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

پزشکی و درمان همه دردمند / در تندرستی و راه گزند (۵)

از افسانه ها که بگذریم، تحقیق درآثار و شواهد به جا مانده از زندگی مردمان قدیم هم این نکته را به ذهن متبادر می کند که اجداد و پدران ما، در ایران با اصول طب آشنا بوده اند. همان گونه که مورخان اشاره نموده اند، اولین کانون های پزشکی در میان مردمان هند و سپس یونان به وجود آمد و این دو قوم در اصول پزشکی بسیار پیشرفته و در زمان خودشان پیشرو بودند. بسیار بعید به نظر می رسد که مردمانی در قلب گاهواره تمدن زندگی کرده و همجوار مردمان هند و یونان بوده، ولی از اصول درمانی آنان بی اطلاع بوده و تحت تاثیر آنان قرار نگرفته باشند.

شدت تاثیر پذیری در حوزه های علمی بخصوص در مورد پزشکی و درمان – که از نیازهای اولیه انسان است – به حدی است که گاه شما ممکن است روش درمانی خاصی را در جوامع مختلف به صورت مشابه ببینید. برخی مورخان معتقدند که ایرانیان قدیم چنان در علوم پیشرفته بودند که حتی اقوام همجوار مانند آشور و از جمله یونانیان هم اصول طب را از آنها فرا گرفتند. (۶)

با ورود آریاییها به سرزمین ایران و به دنبال آن گسترش دین زرتشت در بین مردم، تحولات عمده ای در کلیه شئون زندگی مردم قدیم ایجاد شد. از جمله مسائلی که طی این گسترش دچار تغییر و تحول گشت، اصول طب و طبابت بود. همان گونه که می دانیم، در نگرش زرتشت که تبلور آن در اوستا مشخص است، همه نیروهای جهان منبعث از دو منبع خیر و شر هستند. این نیروهای خیر و شر همواره با هم در حال تعارض بوده، و وظیفه انسان مزداپرست حمایت از نیکی ها در برابر بدی هاست.

این اعتقاد کلی در اصول طب و سلامت هم اثر گذاشت و به این اعتقاد منجر شد که در برابر هر مرضی که عامل بدی ممکن است روی زمین بپراکند، درمانی نیز هست که آفریننده نیکی آماده به کار بردن آن است. کاهنان اولیه چنان می پنداشتند که شیطان ۹۹۹۹۹ بیماری آفریده و هریک از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان کنند، و در معالجه آنان، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود .

توجه ویژه ای که دین زرتشت نسبت به مسائل بهداشت و درمان داشت، به مرور زمان باعث به وجود آمدن قوانین فراوانی در خصوص رعایت مسائل بهداشتی و اصول درمانی شد. این قوانین که زاده و پرورده اختلاط بین اصول طب قدیم و تعالیم آسمانی زرتشت بود، همان گونه که قبلا به آن اشاره شد همه بر اساس همان اعتقاد به وجود دو منبع خیر و شر در جهان بود. برخی از این قوانین و روشها که امروزه درکتاب مقدس زرتشتیان، « اوستا » قابل بررسی است، به قدری پیشرفته بود و به حدی به صورت جزئی به امور پیشگیری و درمان می پرداخت که محققان امروزی را به تعجب وا می دارد .

طب در دانشگاه جندی شاپور و مکتب پزشکی سیراف

هرچند که نام جندی شاپور با نام شاپور ساسانی عجین گشته، ولی در واقع می توان گفت بنای اولیه این شهر بسیار کهن است. به نظر می رسد که تاسیس اولیه آن به دوران ما قبل تاریخ و زمان ورود آریایی ها برسد، ولی بعدا توسط شاپور تجدید بنا گشته است. هدف اولیه او از این تجدید بنا که به وسیله اموال غارت شده شهر انطاکیه و نیروی کار اسیران رومی صورت گرفته بود ، ایجاد مسکنی برای استقرار اسیران رومی و یونانی و استفاده از تخصص های آنان بود. از میان دلایل زیادی که باعث شد در طول زمان این شهر تا حدودی تغییر کاربری داده، چهره آن به صورت شهری مبتکر و پیشرو در علوم زمان، بخصوص علوم یونانی و هندی درآید. (۷) و در زمینه آموزش پزشکی، در تاریخ جاودانه شود، ماجرای مهاجرت علمای نسطوری بود که مقارن این دوره به جندی شاپور آمده ، تحولی عمده در تاریخ آن ایجاد نمودند.

خلاصه ماجرا از این قرار بود که شهر «الرها» یا «ادسا» به دلیل موقعیت سوق الجیشی و مهمش همواره مورد توجه دانشمندان یونانی و ایرانی قرار داشت و مدرسه معروفی به همین نام در آنجا ساخته شده بود. الرها شهر کاملا یونانی بود و به دلیل نفوذ فراوان کلیسا و علمای مسیحی، بخصوص پاپ سایه ای از تعصب مذهبی بر آن گسترده شده بود و همین تعصب منتهی به صدور حکم تکفیر مدرسان مدرسه توسط پاپ شد. این درست برخلاف جندی شاپور بود که از هر تعصبی فارغ و آزاد بوده ، محدودیتی برای دانشمندان نداشت. (۸)

البته نقش تبادلات تجاری و داروهای گیاهی و به دنبال آن تعامل فرهنگی و علمی در زمینه دانش طب با کشورهای دیگر از جمله هند و چین را هم که از طریق بندر تجاری سیراف انجام می گرفت، نباید نادیده گرفت. برخی محققین اشتراک نام برخی از داروها ی گیاهی را در میان کشورهای شرقی را از جمله دلایل اهمیت تجاری و تبادل فرنگی بندر سیراف می دانند. (۹)

طب در دوران اسلامی

گرچه دردوران بنی امیه به دلایلی که در این مقاله مورد نظر ما نیست، رکود و افول شدیدی در جریان اکثر رشته های علم به وجود آمد ولی فوران علم طب و دیگر علوم در دوران اسلامی، عموما در دوران خلافت عباسیان و به خصوص دوران خلافت مامون عباسی شروع شد. ترجمه گسترده متون علمی از زبان پارسی، یونانی و هندی به عربی در این دوره شتاب زیادی گرفت. به این طریق پس از تهاجم عرب، زبان عربی که زبان رسمی در ایران شده بود، تبدیل به زبان علم شد. به این علت است که با وجود اندک و انگشت شمار بودن محققان عرب، تعداد زیادی از دانشمندان ایرانی که کتابهایشان را به زبان عربی نوشتند، امروز به عنوان دانشمندان عرب شناخته می شوند. با این وجود، نظیر زرتشتیان قبل از اسلام، مسلمانان و ایرانیان از طریق متون مذهبی و سنت های پیامبر که درباره گیاهان و طب گیاهی بود، شروع به اشاعه و شکل دادن اساس طب سنتی ایران کردند. سخنی از پیامبر اسلام مشهور است که: «.. برای هر دردی در طبیعت شفایی موجود است…». در قرآن آمده است که: «.. او بود که مرا خلق و راهنمایی کرد. او کسی است که مرا غذا و نوشیدنی داد و وقتی من احساس مریضی کردم مرا درمان کرد. او کسی است که مرا میراند و سپس حیات مجدد داد» علاوه بر این پیشنهاداتی در خصوص سلامتی و بهداشت، و همچنین دستورات غذایی در مورد پرهیز از گوشت خوک و مردار، در قرآن وجود دارد. (سوره بقره آیه ۱۷۳)

نهضت ترجمه که از اوائل دوران عباسی شروع شده بود، در دوران مامون با شروع به کار بیت الحکمه به اوج خود رسید. این دوران به قدری دارای اهمیت است که به جرات می توان گفت یکی از اعصار مهم تاریخ پزشکی است. اشتیاق فراوانی که در میان مترجمان – که اکثر آنها پزشکان ایرانی و مسیحی دربار خلیفه بودند – برای ترجمه آثار طبی یونانی وجود داشت و حمایتی که از طرف خلفای وقت از این حرکت علمی صورت می گرفت و دقتی که مترجمان برای ترجمه این آثار به کار می بردند ، همه از جمله عواملی بود که این دوران را به دوره ای طلایی در شکوفایی علمی، بخصوص علم طبابت تبدیل کرد. (۱۰)

با ورود آل بویه به عرصه سیاست و اعمال نفوذ در دستگاه خلافت، بار دیگر فضای نسبتا مناسبی برای تنفس دانش و فرهنگ به وجود آمد و پزشکان مجددا به کارهای علمی روی آوردند. معزالدوله دیلمی که امیری با نفوذ و قدرتمند بود، آرامشی نسبی برای علما و پزشکان فراهم آورد. گرچه ارزش علمی دوران او با دوران مامون برابر نبود، ولی تشویق و تقویتی که از پزشکان به عمل می آورد ، باعث فراهم شدن زمینه ای شد که در دامان آن پزشکان بزرگی چون ابن سینا و رازی متولد شده و دوران طلایی طب اسلامی را رقم بزنند. (۱۱)

با سپری شدن این دوران، دیگر هیچ گاه رونق و پیشرفت علمی به حوزه علم طب بازنگشت . با شروع تهاجم مغولان به ایران شهرهای آباد ویران شد و بر سر این سرزمین کهن آن آمد که همه کم و بیش از آن مطلع هستند و نیاز به تکرار آن نیست. آنچه که گفتنش برای تحقیق ما سودمند است ، این است که مغولان در عین دوری از کلیه مظاهر فرهنگ و سرچشمه های علم، پس از مدتی مراوده با ایرانیان کمی تغییر خلق داده، تا حدی به علم و دانش، بخصوص پزشکی علاقه مند شدند. اما در یک قضاوت کلی می توان این دوران و دوران طولانی حکومت صفویه را به نوعی ادامه دوران رکود علمی دانست که از مدتها قبل شروع شده بود. از لحاظ پیشرفت علم طب هم می توان گفت عملا نه تنها قدم مثبتی در جهت اعتلای سطح معلومات پزشکی برداشته نشد ، بلکه به نحوی خرافات و اوهام پرستی شدت بیشتری یافت.

نحله های مختلف پزشکی در دوران اسلامی

آنچه که تا کنون بیان شد، مبین انواع گروههای متولی امر سلامت در جامعه نبود. بر اساس شواهد باید چنین حدس زد که در هر زمان بسته به فرهنگ هر قوم از اقوام ایرانی و بسته به اختلاط فرهنگی که در پی هجومهای مکرر اتفاق افتاد، روشهای مختلف در عرصه سلامت جامعه مطرح شد و بسته به مقتضیات زمانی و مکانی، هر گروه در زمانی و یا مکانی، برتری داشتند چنانکه برتری در شهرها بیشتر با پزشکان جالینوسی و در روستاها و قبایل با دیگر گروههای سنتی همچون زنان، دلاکان و… بود و یا اینکه پس از هجوم ترکمنان آسیای میانه از قرون چهارم و پنجم هجری به بعد و تکمیل این هجوم با حمله مغول، برتری در عرصه طب با جادوگران و احضارکنندگان روح و کلا خرافه گرایان بود. بر همین اساس این مقاله بنا دارد تا یک تقسیم بندی فرضی در بین متولیان عرصه طب و طبابت در جامعه ارائه دهد. البته این تقسیم بندی نمی تواند تمایز کاملا آشکاری در بین آنها بوجود آورده و به مفهوم عدم استفاده هر گروه از روشهای گروه دیگر باشد و چه بسا که پیره زنی در روستایی دورافتاده، برخی از روشهای طب جالینوسی را به کار بسته و یا پزشکی تحصیلکرده، خرافه گرا باشد.

پزشکان جالینوسی

اولین گروه از متولیان امر سلامت، پزشکان جالینوسی بودند که معتقد به مزاج های چهارگانه بودند. تئوری که معتقد به تقسیم طبیعت بدن انسان به چهار مزاج است، توسط فلاسفه یونان و جالینوس ابداع گشت و سنت پزشکی ایران قدیم را به شدت تحت تاثیر قرار داد. این علم توسط پزشکان پرفروغ ایرانی، زکریای رازی، کاشف الکل، ابوسهل مسیحی و ابن سینا، به آیندگان منتقل گشت.

البته این خود گوشه چشمی به میراث سلامت باستان بود که می گفت جهان بر چهار عنصر آب، زمین، آتش و باد نگه داشته شده است و معنی آن این بود که حیات و موجودات زنده، شامل گیاهان و حیوانات، از اینها منشا گرفته و از این چهار عنصر ترکیب شده اند.

۱- عنصر خورشید یا آتش که نور و گرما را می گستراند
۲- عنصر هوا یا باد که برای مخلوقات اکسیژن و گاز کربنیک مهیا می کند
۳- عنصر زمین که اساس زندگی و رشد مخلوقات است
۴- عنصر آب که سه عنصر دیگر را به هم پیوند می زند.

طبق نظر طب سنتی، انسان قادر نیست خودش به تنهایی انرژی لازم را برای سلامتی بدنش کسب کند. بنابراین، گیاهان انرژی نور خورشید را گرفته و آنرا با عصاره سه عنصر آب، خاک و هوا مخلوط کرده و به این طریق غذا برای بشر تولید می کنند. پس از انجام تغییرات در سیستم گوارش، مواد غذایی وارد کبد شده و در آنجا تبدیل به چهار مزاج می گردند: صفرا، خون، بلغم و سودا. ادعا می شد که سلامتی بدن وابسته به متعادل بودن این چهار عنصر بود. و افزایش هر کدام از آنها موجب بیماری می شد برای مثال در غلبه صفرا، گفته می شد که مزاج صفراوی شده، در خون خونی شده، در بلغم بلغمی و در سودا سودایی یا تیره شده است.

طب سنتی اعتقاد داشت که حالت و وضعیت هر شخص بستگی به مزاج او دارد و هر مزاجی استعداد ابتلا به نوعی بیماری را داشته و نسبت به برخی دیگر مقاوم است. به این طریق، مزاج یک واکنش شخصی به بیمار به و فاکتورهای مولد آن محسوب می گشت. طبق این نظر، شخص با مزاج صفراوی علائمی دارد مانند پوست گرم و خشک، چهره زرد یا خاکستری، عروق صاف و مستقیم و عضلات و استخوانهای قلنبه. خطوط صورت آنها عمیق، نبض و تنفس آنها آرام و خوابشان کوتاه و پریشان است. در انجام اعمال خود سریع و شتابزده هستند. در مسائل قلبی و مالی حسود هستند. اشخاص با مزاج خونی دارای گردش خون سریع به همراه پوست قرمز و گرم بوده و بافت مخاطی انها مانند چشم و زبانشان قرمز بوده، نبض بی عیب و شهوت قوی دارند. خواب انها بصورت مشخصی آرام و عمیق است و دستهای آنها چاق و کف دستشان گرم است. مزاج بلغمی با چاقی زیاد، رنگ قرمز، پوست نرم و سرد، عضلات شل و با واکنش ضعیف مشخص می گردند. خواب آنها عمیق، عموما افرادی با این مزاج تنبل، کند در عملکرد و بی مبالات هستند. مزاج سودایی خود دو نوع است:

۱- سودایی ضعیف: به محرکها جواب ضعیف داده، عملکرد قلبی و ریوی کند داشته، چهره رنگ پریده و خطوط صورت عمیق دارند. این افراد مغموم و خودخور، اما دارای ثبات قدم درونی هستند.

۲- سودایی شدید: دارای سریع العمل و وحشی، دارای عملکرد سریع قلبی و ریوی، چشمان روشن با عملکرد زیاد هستند. اینها اشخاص سست اراده، حساس و خیال پرداز با الگوی خواب مهیج و پریشان هستند.

این تصور از مزاجهای چهارگانه باعث هدایت پزشکان طب سنتی ایران به سوی طبقه بندی مشابهی از گیاهان و داروهای گیاهی شده و طبایع را به چهار دسته سرد، گرم، مرطوب و خشک تقسیم کرده بودند.

پزشکان، مبلغان و جهانگردان خارجی

دومین گروه از متولیان امر سلامت جامعه، که البته از دوران صفویه به بعد مطرح بودند، پزشکان خارجی، مسیونرهای مذهبی و حتی سفرای خارجی بود که اطلاعات پزشکی هم نداشتند. از زمان فعالیت کمپانی های هند شرقی، به تدریج پای پزشکان خارجی به ایران باز شد. این پزشکان به عنوان اعضای هیات های مذهبی و همچنین پزشک مخصوص شرکت های مزبور، وارد ایران شده و به تدریج سعی در گسترش دایره نفوذ خود می کردند. آنها با درمان بیماران و در اختیار گذاشتن داروهای رایگان سعی در تحبیب قلوب و تبلیغات مذهبی خودشان داشتند. (۱۲) مردم هم آنان را به عنوان پزشکانی برجسته می شناختند و این مسئله در طول قرون بعد هم ادامه یافت. (۱۳) چنین نگرشی در بین مردم موجب شده بود که خارجیان سعی نمایند از این راه برای پیاده سازی اهداف خود استفاده کرده و با انجام کارهای پزشکی در بین مردم نفوذ و اعتبار کسب نموده و از این راه اهداف سیاسی و مذهبی خود را دنبال کنند و اتفاقا این روش بسیار موفقیت آمیزی بود. (۱۴)

اما در خصوص نگرش مردم درباره پزشکان خارجی و میزان موفقیت آنها در این باره، اظهارات گوناگونی وجود دارد. شاید دلیل این اظهار نظر ها را می بایست از سویی به نا آشنایی خارجیان نسبت به خلق و خوی ایرانیان دانست و از سوی دیگر نتیجه و بازتاب رفتار و عملکرد خود آنها در برابر مردم شهری و روستایی به حساب آورد. به عنوان نمونه یک نفر جهانگرد فرنگی می گوید: «مردم بیش و کم تصور می کردند که دکترهای اروپایی نمایندگان ارواح خبیثه ای هستند که امت محمد(ص) مطلقا نباید به آنها اعتماد کند و الا این مسیحیان پلید که نجس هستند آنان را مسحور خواهند ساخت. به این جهت افراد بیمار از مراجعه به آنها خودداری می کردند». (۱۵)

و یا جهانگرد دیگری در مورد روش برخورد زنان ایرانی که از پشت پرده با پزشکان خارجی صحبت کرده و از مکالمه مستقیم با او ابا داشته دچار شگفتی می شود. (۱۶) همان گونه که گفتم چنین اظهار نظری تنها به دلیل ناآگاهی از خلق و خوی ایرانیان بود و اغلب زنان آن روزگار در برابر پزشکان مسلمان هم چنین رفتاری داشتند.

در برابر این اظهار نظر، نظریاتی است که حکایت از اعتماد مردم به پزشکان بیگانه دارد. یکی از همین جهانگردان در مورد پزشکان خارجی که با مردم شهرها و روستاها مواجه می شدند ، چنین گفته است: « معمولا کسانی که در داخل ایران مسافرت می کنند، سر راه خود، در هر کجا که رسیدند به معاینه بیماران می پردازند و خواه دکتر باشند یا نه، با مختصر اطلاعاتی که دارند دستوراتی به آنها می دهند. در ایران مقام و اداره خاصی نیست که به کار پزشکان رسیدگی کند و صلاحیت آنها را تشخیص دهد. پزشکان بومی، احتیاج به دیپلم و گواهینامه ندارند که به طبابت بپردازند و فقط کافیست که بتوانند اعتماد و اطمینان مردم را به خود جلب نمایند.» (۱۷)

این اظهار نظر بیانگر این موضوع است که مردم ایران به پزشکان بیگانه اعتماد داشته و رفتار ناشایستی در برابر آنها از خود بروز نمی داده اند ولی از آنجا که بر اساس عادات و تعالیم دینی خود با آنها روبرو می شدند ، برخی از این پزشکان چنین می پنداشته اند که از سوی مردم با استقبال چندانی مواجه نمی گردند.

دعا نویسان، ساحران و خرافه گرایان

سومین گروه، عده ای بودند که با استفاده از استخاره، باز کردن سرکتاب و دعا نویسی به بیماران خود دارو می دادند. (۱۸) دکتر پولاک می نویسد: «طبیب هایی هم هستند در جامه درویش، سید و ملا نمای دعا نویس که مردم عادی را با ادعای اینکه از مروارید، یاقوت، مرجان و زمرد داروهای قوت باه و به اصطلاح قوت کمر تهیه می کنند، می چاپند و به آن ها معجون هایی به عنوان اصل، تریت، مهره و طلسم به قیمت های گزاف می فروشند». (۱۹)

برخی از روشهای خرافی و حتی مضحک هم وجود داشت که با هیچ عقل سلیمی قابل قبول نبوده و حتی اثر بخشی برخی از این روش ها ناشی از حقه ها و کلک های مزورانه برخی از سود جویان بود ، همچون نسخه هایی از ادعیه که با جوهر مخلوط به شیره تریاک نوشته شده و در اختیار مریض قرار می گرفت تا آنرا در آب حل نموده و بخورد. برخی دیگر از روش ها که به کلی مظاهری از خرافه گرایی بود، همچون نواختن سیلی توسط افرادی که معتقد بودند دستشان شفاست ، عنکبوت زنده را در میان تلاوت سوره عنکبوت بر بدن مریض انداختن ، بردن بیمار به مرده شوی خانه و ترساندن او از مرده برای جلوگیری از مرگ او و… (۲۰)

اکثر مردم در نهایت به خداوند و پیشوایان مذهبی عقیده داشته و ترجیح می دادند که برای درمان درد و بیماریشان به خداوند توکل و توسل جویند. انها به درمان پزشکی و دارویی عقیده ای نداشتند، زیرا که راه آن را نمی دانستند. (۲۱)

زنان پزشک

چهارمین گروه از پزشکان روستایی و عشایری، پیرزنان و زنانی بودند که به دلیل تجربه، در کلیه ی عرصه های پزشکی، مامایی و دامپزشکی، وارد شده و به این حرفه می پرداختند. یکی از قدیمی ترین و نامورترین پزشکان زن، فردی است به نام « زینب » از قبیله بنی اود که در چشم پزشکی نیزمعروف بوده است و از وی حکایتی درباره ی درمان چشم آمده است. (۲۲) برای یافتن ردپای زنان در فعالیت های پزشکی، توجه به آوازهایی که زنان ایرانی به هنگام شیردوشی، مشک زنی، کار در باغ و شالیزار و قالیبافی و ….. زمزمه می کردند، حائز اهمیت است. (۲۳) به عنوان نمونه از جمله کارهایی که زنان در آن به مفهوم امروزی اشتغال داشته اند، قابلگی است که در اینگونه اشعار از آن ها به نام «ماماچه» یاد می شود:

هرکس چیزی بدونه / تخم خوبی نشونه

یاری منزل رسونه / دنیا بفا نداره

وقتی که بچه بودم / دست ماماچه بودم

پستون به لبچه بودم / دنیا بفا نداره (۲۴)

تصور بر این است که پس از مدتها، رفته رفته مامایی از انحصار زنان خارج شد و دلیل آن هم این بود که در کتاب های مهم پزشکی مانند قانون ابن سینا و ذخیره خوارزمشاهی جرجانی، فصلی به اشکالات زایمان اختصاص داده بود و این در حالی است که زنان در آن زمان امکان مطالعه ی پزشکی را نداشتند. (۲۵)

بنابراین می توان نتیجه گرفت که مردان نیز مامایی می کرده اند. ولی زنان طبقات فرودست جامعه به خاطر مسائل اقتصادی و مذهبی که می خواستند در حضور یک زن قابله آن هم در خانه، زایمان صورت بگیرد، بیشتر با این مسئله گریبانگیر بودند. یکی از همین مشکلات که زنان با آن دست و پنجه نرم می کردند، تب زایمان بود. چون زایمان زنان به وسیله ی قابله های خانگی صورت می گرفت و آن ها هم توجهی به بهداشت و نظافت نداشتند. چرا که فقط می خواستند هر چه زودتر این کار را انجام بدهند و زنان مجبورند بعد از زایمان روی دو سنگ و بالای تلی از خاکستر دو زانو بنشینند ، تا از درد جانکاه کمی رهایی یابند. البته مسئله قابل توجه مقاومت شدیدی است که زنان ایرانی در برابر درد و بیماری و سایر عفونت ها از خود نشان می دهند. (۲۶)

همچنین برخی دیگر از کارهای پزشکی همچون حجامت ، بادکش ، داغ کردن ، فصد کردن و… توسط زنان دوره گرد انجام می شد و اغلب نتایج خوبی برای بیماران در بر داشت. کارهای پزشکی طبیبان زن در همین حد خلاصه نمی شد و برخی از آنان به کارهای چشم پزشکی می پرداختند که اکثرا موفقیت آمیز هم بود. این موضوعی است که پزشکان خارجی مقیم تهران نیز شاهد آن بوده اند و با اطمینان می گویند که واقعا این زنان در چشم پزشکی خود معجزه می کنند. درخاطرات دیوان بیگی هم نمونه ای از طبابت زنی آورده شده است ، دیوان بیگی در مورد چشم درد خودش که در طی مسافرتی به وسیله ی زن دهاتی درمان شده است می نویسد: «… زنی از اهل آن جا آمد و گفت بزغاله ای آوردند، شکم او را پاره کردند، جگر سفید او را که هنوز سرد شده بود. به روی صورت من ضماد کردند و گفت: بخواب. از قضا خوابم برد، برای شام بیدارم کردند. تقریبا چهار ساعت خوابیده بودم. این معالجه دهاتی ورم را به کلی تحلیل برده بود. شام خوردم همان ضعیفه گرد سیاهی به چشم من ریخت. مثل اینکه گل آتش میان چشم من گذاشتند، سوزانید. صبح بیدار شدم. جزء مختصر قرمزی علامت چشم درد در من نبوده … » (۲۷)

اما چیزی که حائز اهمیت است این است که طبابت زنان فقط مخصوص شهرها و روستاها نبود بلکه در میان عشایر و ایلات هم طبیبان زن کم نبودند. زنان بختیاری به امور بهداشتی و طبابت توجه می کردند و عده ای از آن ها در این فن مهارت داشتند و آن ها را معمولا حکیم می نامیدند. شغل طبابت در میان زنان قبایل تقریبا موروثی است. ایزابلا بیشوپ با تعجب از زنی بختیاری یاد می کند که جراح بسیار قابلی بوده و توانسته سه گلوله را از بدن یک مجروح بیرون بکشد. او می نویسد: «.. معمولا بختیاری ها زنان را از اشتغال به بعضی حرفه ها منع می کنند. ولی در مورد طبابت از آنان جلوگیری نمی کنند. حرفه ی طبابت به طور ارثی به بغضی از زنان منتقل می گردد. بعضی از آنان در خارج کردن گلوله از بدن یک مجروح از شهامت های خاصی برخوردارند. اگر پدری از طبابت سررشته داشته باشد ترجیح می دهد، این فن را به دخترش بیاموزد. یک زن جراح در آن واحد سه گلوله را از بدن یک زخمی بیرون می کشد. دستمزد یک زن جراح بختیاری بسیار گران است. یک مرد کم بضاعت مبلغی بین پانزده تا بیست تومان و یک مرد ثروتمند در حدود چهل تا شصت تومان می بایست پرداخت کند … » (۲۸)

دالمانی در مورد طبابت زنان بختیاری در زمان مظفرالدین شاه می نویسد : «.. این زنان ادویه لازم را خودشان تهیه می کنند و با حوصله خستگی ناپذیری به پرستاری و معالجه مریض می پردازند و در صورتی که از معالجه مایوس شوند و مریض در شرف مرگ باشد، بینی او را با خمیری که از گیاهان معطر درست کرده اند پر می کنند. ادویه ای که به کار می برند گیاههایی است که خاصیت آن ها به تجربه رسیده است. برای معالجه جراحات، مازو را که از درخت بلوط بدست می آید به کار می برند و برای سوء هاضمه، قیر به مریض می دهند و برای معالجه او رام نخاعی و دماغی، شکم حیوانات زنده را پاره کرده و روی موضع متورم می اندازند تا با حرارتی که دارند عمل مشمع های طبی را انجام دهند و برای دفع تب، مطبوخ پوست بید به مریض می دهند. مارهای بیابانی غالبا چوپانها و زارعین را می گزند. زن حکیم برای دفع این سم مهلک، مار گزیده را مجبور به حرکت و جنبش می کند و بعد مقعد مرغ زنده یا امعاء را که تازه ذبح کرده باشند بر روی محل گزیده شده می گذارد … » (۲۹)

گرچه در دوره ی مورد بحث ما علم پزشکی پیشرفت چندانی در جامعه ی ایران نداشته و به جزء چند طبیب خارجی، آن هم مرد که در دربار می زیستند و پزشک مخصوص دربار بودند و یا احیانا در شهرهای بزرگ زندگی می کردند، نامی از پزشکان زن خارجی یا ایرانی به مفهوم امروزی نداریم، اما دربار وضعیت متفاوتی با وضعیت پزشکی جامعه داشت و شاه و اهل حرم هر کدام پزشک مخصوص داشتند که در موارد بیماری به آنها مراجعه کرده و در برخی از موارد که لازم بود از نظریات جمعی آنها که در شورای متشکل از پزشکان نامی تشکیل می شد بهره می بردند. حتی گاه برای راحتی اهل حرم پزشکان زن برای آنها در نظر می گرفتند. شاردن در جایی از سفرنامه خود به این موضوع اشاره کرده است. او هنگام توصیف عمارت های چهارباغ می نویسد: «… یکی از این کوچه ها به باغ میرزا ابراهیم طبیب شاه صفی میرسد که پدر و مادرش هردو طبیب شاه عباس کبیر بوده اند. زن بواسطه سرشناسی و شهرت در حرمسرای سلطنتی به طبابت اشتغال داشت. معروف است که به شوهر این زن در سن هفتاد سالگی اجازه داده شد برای علاج بیماریهای سخت و خطرناک داخل اندرون شاهی بشود. زیرا از پیرمردی بدین سن ترسی نبود. زن وقتی دید با ورود شوهرش به حرمسرا اعتبار او از میان میرود و فقط دستورهای شوهرش مجری خواهد گشت روزی به شاه گفت شوهرش کنیزک هیجده ساله ای را آبستن کرده است. از آنروز او را از ورود به حرمسرا مانع شدند.» (۳۰)

اما با توجه به تجربیاتی که بعضی زنان در زمینه ی طبابت کسب می کردند که گاه در برخی جاها به زنان طبیب هم برمی خوریم که طبابت محلی می کردند. در این زمینه پولاک می نویسد: «.. جراحیهای کوچک در مورد زنان بیشتر توسط جراحان زن انجام می گیرد و از این جراحان زن، دو تن در تهران به داشتن مهارت شهرت خاصی دارند … » (۳۱)

در جای دیگر نیز بیان می کند که: «.. برخی از کحالان زن نیز به علت مهارت خود در کار نیز شهرتی به هم زده اند . ماماها و قابله ها هم به وضع حمل زنان کمک می کنند و هم در مورد حاملگی های زنان بی شوهر و بیوه زنان حتی المقدور به نحوی بی ضرر کار سقط جنین را مباشرت می نمایند … » (۳۲)

برخی از پزشکان زن هم در گذشته، همه داروها و خوارکی ها را به چهار دسته ی گرم، سرد، مرطوب و خشک تقسیم می کردند و می گفتند که بیماریهایی که مبتلا به حصبه است، مرضی گرم دارد، باید مواد سرد مثلا فقط آب هندوانه بخورد. کسی که گلو درد و یا جراحتی در گلو دارد، مبتلا به یک بیماری گرم است و باید او را با مواد سرد مداوا کرد. سرما خوردگی را باید با خوراکی های گرم معالجه کرد و اگر بناست به او سوپ جوجه داده شود، باید از جوجه مرغ باشد. چون سوپ خروس سرد است و همچنین نبات گرم است، قند سرد و عرق نعنا گرم است (۳۳) و بدین ترتیب بیماری های خود را درمان می کردند. اگر هم در صورت لزوم به نزد پزشک می رفتند و از او دستور غدایی و دارویی دریافت می کردند، بعد از مدتی با تسبیح یا قرآن، استخاره کرده و چون بد آمده از آن داروها استفاده نمی کردند. هم چنین در بسیاری از موارد که اکثریت قریب به اتفاق بیماران کاملا به وسیله ی اعتقادات و توصیه های سنتی که به آن ها تلقین شده بود، مداوا می شدند و سلامتی خود را باز می یافتند. (۳۴)

خرافات و باورهای وهمی در علم پزشکی :

ورود خرافات به عالم پزشکی، چیز جدیدی نیست و بیشتر ناشی از ترس و کمبود اطلاعات در مورد منشا بیماری است که البته خود نیاز به مبحثی دیگر دارد که از حوصله بحث ما خارج است. اما در تاریخ چند هزار ساله ی این سرزمین، که به عنوان کشوری متمدن یاد شده است، همیشه حفظ احترام و حیثیت اجتماعی زنان به عنوان اصلی کلی مطرح و اجرا می گردیده است. اما در دوره های تاریخی مختلف روند این ارزش نیز تغییر پیدا کرده است. علاوه بر آن در بخش خرافات هم تحولاتی در افکار و عقیده ی زنان دیده می شود. یکی از دورانهایی که خرافات به میزان گسترده در کشور ما و بخصوص در حیطه علم پزشکی وارد شد، دوران هجوم اقوام ترک آسیای میانه و بعدا مغولان است. البته اصول عقاید مغولان تا قبل از ورود به ایران کاملا مشخص نیست. آنچه که از خلال منابع و ماخذ می توان دریافت اینست که دین غالب آنها مجموعه ای از کارهای جادوگری و احضار روح بود که مجریان آن شمن ها بودند. شمن ها که نوعی مشاور روحانی بودند به طور کلی خرافات را رواج می دادند و عمدتا به کار جادوگری می پرداختند (۳۵) در مورد تشخیص ودرمان بیماریها هم نقش اصلی بر عهده شمن ها بود. هنگامی که یک نفر بیمار می شد ابتدا او را پیش شمن برده و او تشخیص می داد که بیماری او از انواع عادی بوده و یا ناشی از تاثیرات ارواح خبیثه و حلول آنها در جسم بیمار است. اگر تشخیص بر نوع دوم بود آنگاه شمن ها نوع درمان را انتخاب کرده و سعی می کردند بر اساس آن ارواح خبیثه را از جان و روح بیمار دور نمایند. این روشهای درمانی بسیار متفاوت و اکثرا مبتنی بر سحر و جادو بود و گاه شمن ها سعی می کردند بیماری را از بدن بیمار خارج کرده و به بیمار دیگری منتقل کنند. به عنوان مثال هنگامیکه بیماری اوکتای شدت گرفت: « تولوی خان بر بالین او آمد و قامان چنانکه عادت ایشانست، افسون خوانده بودند و رنج او را به آب در کاسه چوبی شسته تولوی از غایت محبتی که با برادر داشت، آن کاسه را برگرفت به نیازی تمام گفت…. ان آب را که رنج در آن شسته بودند، باز خورد و اوکتای ریالاآن شفا یافت و او اجازت خواسته، روان شد و بعد از چند روز رنجور گشت و درگذشت.» (۳۶)

در همین راستا جوینی می نویسد که «… در شهرها و مناطق ماوراءالنهر و ترکستان اکثرا زنان مدعی پری داری هستند(یعنی اینکه اجنه با او سخن می گوید) و هر کس که بیمار شود یا ناراحتی داشته باشد، ضیافتی ترتیب می دهند و پری خان را دعوت می کنند و به رقص می پردازند تا بلکه آن بیماری و ناراحتی دفع گردد. نظایر چنین خرافات و آنچنان شیوه را بیشتر مردم عوام پیروی می کنند.» (۳۷)

ورود اینگونه عقاید خرافی در طول زمان باعث شد تا بخش اعظم دانش طبی ما دستخوش اینگونه افکار قرار گرفته و منشا بسیاری از بیماریها به سحر و جادو و موجودات وهمی، نسبت داده شود. حتی ناخوشی های مزمن کودکان و عدم باروری را بر اثر ” چشم بد ” دانسته و بر اثر مقابله با آن ها فقط به طلسمات روی آورند. شاید از قوی ترین باورهای ایرانیان اعتقاد به نیروی چشم بد یا چشم زخم است و این مسئله را نه تنها به حسودان بلکه به ستایندگان نیز منسوب می کنند. اغلب ایرانیان تحسین و بویژه ستودن یک کودک یا بنای زیبا را، بدون ذکر «ماشاءالله» بعمل انجام نمی دهند. (۳۸) هم چنین بیماری صرع را تحت تاثیر جن می پندارند و به همین دلیل هم می گویند، فلانی دعایی است، دوایی نیست. (۳۹)

اولئاریوس درباره ی یکی از معتقدات رایج درباره ی زنان در زمان شاه صفی صفوی می نویسد: «.. زنانی که درد زایمان داشته و به عللی نتوانند وضع حمل کنند، دوستان و خویشانشان به مکتب خانه رفته و برای هر پسری که کار خلافی کرده و چیزی را شکسته یا ضایع کرده است، پولی به ملای مکتب خانه می دهند تا آن شاگرد را تنبیه و مجازات نکند و معتقدند که با این کار، جنین نیز از زندان شکم مادر، رها شده و بیرون می آید. به همین ترتیب، گاهی پرندگانی را که در قفس و بند هستند، خریده و آزاد می نمایند … » (۴۰)

شاردن درباره یکی از معتقدات خرافی زنان نازا درباره مناره ته برنجی مسجد سید احمدیان اصفهان در زمان شاه سلیمان صفوی می نویسد:«.. زنان سترون و بانوان تازه شوهر کرده، عقیده عظیمی بدین مسجد دارند و در آن مراسم خرافی بسیار خنده آوری معمول می دارند، به این ترتیب که پدر و مادر زن عقیم، وی را با افسار اسبی که از روی چادر بر سرش تعبیه کرده اند، از خانه به سوی مسجد می آورند. در دست زن سترون، یک جاروی نوین و یک ظرف گلین انباشته از گردو است. وی را با چنین وضعی به بالای مناره ته برنجی هدایت می کنند و او هنگام صعود روی هر پله ای، یک گردو می شکند. مغز آن را در ظرف گذاشته، پوستش را روی پله ها فرو می ریزد و موقع پایین آمدن، پلکان را جارو می کند و آن گاه ظرف و جارو را به محراب مسجد می برد و مغزهای گردو را با کشمش در گوشه ی چادر خویش می نهد و بعد راه خانه خود را پیش می گیرد و به مردانی که مواجه می شود و از آن ها خوشش می آید، اندکی از آن گردو و کشمش تعارف می کند و تمنی می نماید که میل فرمایند. ایرانیان عقیده دارند که بدین طریق، سترون شفا می یابد و به زبان خویش آن را گره گشودن شلوار می خوانند … » (۴۱)

بنابر گزارش کارری، در مورد اعتقادات خرافی در مورد بچه دار شدن در زمان شاه سلطان حسین می نویسد: زنان نازا برای این که بچه دار شوند از زیر چوبه دار مجازات مردانی که اعدام شده بودند، با دادن پولی بابت این کار به شاگرد میر غضب رد می شدند. عقیده راسخ دیگری که در میان زنان متداول بود این بود که اگر از روی جوی فاضلاب حمام مردانه چند مرتبه به این سو و آن سو بپرند حامله شدن آن ها به سرعت انجام گرفته و حتی ممکن است که این زن ها در حمام آبستن شوند. (۴۲)

برخی از پزشکان برای مداوای بیماران زن، زنانی را به خدمت می گرفتند که بیشتر این زنان کار مداوای خود را از طریق سحر، جادو، دعا نویسی و …. انجام می دادند و مشتریان این زنان معمولا دختران دم بخت مبتلا به مالیخولیا، میگرن، رماتیسم، افلیجها و دیگر کسانی که اطبای تحصیلکرده از درمانشان عاجز مانده بودند. یکی از جالب ترین روشهای آنها استفاده از شیر انواع حیوانات و حتی انسان برای درمان مرض ها بود و اعتقاد داشتند که شیر الاغ و مادیان در درمان اکثر بیماریها از جمله بیماریهای تنفسی و مزمن ریوی موثر است. شیر مادران جوانی که نوزاد آنها دختر بود از مرغوبیت بیشتری برخوردار بود و به نام «شیر دختر» شناخته می شد. دکتر پولاک می نویسد که در میدان کاه فروشهای تهران اغلب زنان جوان عشایری و چادر نشین را می توان دید که از پستان های خود به بیماران شیر می فروشند. (۴۳)

یک گردشگر خارجی می نویسد که«.. بسیاری از درمان ها از ساده لوحی تمام عیار مایه می گیرد. قطعه کاغذی که آیه ای از کتاب مقدس بر آن نوشته شده باشد. معالج تب است. اگر بر پوست تخم مرغ پخته ای تعمیدی از الله نوشته شود و آن را بیست و چهار ساعت زیر بغل نگه دارند، همه دردهای درون را درمان می کند. (۴۴) پاچه خر یا بز آبستن می تواند دافعه بعضی بیماری ها باشد. اگر زنی قطعه کوچکی از پوست گرگ همراه داشته باشد آبستن نمی شود. در این صورت می تواند به هر نحو بخواهد، هوس های خود را تسکین دهد و از عواقب آن بیمی نداشته باشد. قطعه الماسی که به گردن آویخته شود، نور چشم را تقویت می کند. لمس کردن این سنگ ترس را از بین می برد. هم چنین الماس دافع صرع است. بی هیچ دردی موجب افتادن دندان های کرم خورده می گردد و زنان آرزومند فرزند را، مادر می کند. زنانی که درد زایمان دارند باید نخی از میان ریشه درونج گذارنیده و آن را روی زهدان خود بیاویزند تا دردشان تسکین یابد. مدفوع گرگ که با شراب سفید مخلوط شده باشد، قلنج را درمان می کند، اگر به همین معجون عسل بیفزاید و آن را قرقره کند دافع درد گلوست … ». (۴۵)

خرافات که در دوره ی ناصری در میان تعداد اندکی روشنفکران کاسته شد. اما در مورد زنان ایلاتی هنوز ادامه داشت به خصوص که از دیدگاه آنان همه ی فرنگیان پزشک و جادوگر هستند. (۴۶) عین السلطنه در شرح خاطرات خود در مورد روزی که بیمار شده بود و زن ها برای او دواهای زنانه و آب دعا آورده بودند می نویسد :

«.. نوبه و لرز ، سخت شدیدی کردم و پهلو درد و سرفه عارض شد که نفس بسیار به سختی بیرون می آمد و گاهی به طوری سخت پهلو درد بر می داشت که از هر حرکت و گفتار تا پنج، شش دقیقه باز می ماندم. با این حالت تا دو ساعت از شب رفته که اسباب رفتن مهیا شده بودم به دواهای زنانه و آب و دعا و تربت حضرت امام خامس(ع ) و آب قفل و گرد ضریح حضرت معصوم (ع ) اکتفا شد … » (۴۷)

سخن آخر :

گرچه زنان از بدو تاریخ تا کنون همواره وظیفه حفظ و حراست خانواده خود را در برابر انواع مشکلات از جمله بیماریها داشته اند و گرچه اولین پزشکان زنان بودند ولی از انجا که زن همیشه محکوم به ماندن در خانه بوده است و جوامع شرقی مرد سالار، اندیشه ی هر مانوری را از زن ایرانی سلب و او را به موجودی خانه نشین و منزوی تبدیل نموده است، لذا زنان نتوانستند به جایگاه شایسته خود در تاریخ دست یابند. به مرور زمان گرچه دانش پزشکی زنان در همان حیطه اولیه باقی نماند و تجربیات جدید آنها سینه به سینه منتقل شد واز نسل های گذشته به نسلهای بعدی افزونتر گشت، اما ورود کاهنان و پیشوایان مذهبی به این حیطه و همچنین محروم بودن زنان از تحصیل علم و دانش باعث گشت تا تجربیات دیگر ملل که از طریق کتب و نوشته ها منتقل شده و در مراکز اموزشی تدریس می گشت، صرفا در اختیار مردان قرار گرفته و زنان به همان تجربیات سنتی خود بسنده کنند. این تجربیات به مرور با هجوم اقوام گوناگون به ایران، با تجربیات شفاهی دیگر ملل مخلوط گشت و آمیزه ای از خرافه و تجربیات عملی پزشکی شد که البته در خیلی از موارد هم مثبت بود.

این خصلت استبداد مردان شرقی باعث گشته بود که زن ها نه تنها به دنبال حقوق وشخصیت از دست رفته ی اجتماعی خویش نباشند بلکه وظیفه ی خود را همه در مطیع بودن و فرمانبردار بودن محض از همسر خود بدانند . امروز ، اما وضعیت به گونه ای دیگر است ، شخصیت از دست رفته ی زن ایرانی را باید خود زنان بازگردانند . زنان ایرانی باید بدانند که در چه جایگاه و موقعیتی قرار دارند ، تا بتوانند شخصیت اجتماعیشان را که سال های سال در زیر پای مردان لگدمال شده ، دوباره بیابند . امید است ، در آینده ای نزدیک شاهد حضور فعال و زنده ی زنان ایرانی در عرصه های مختلف فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی ، ادبی و … باشیم . باشد که درهای بسته گشوده شود و سرنوشت زنان هر نسل با زنان نسل قبل متفاوت باشد و امید که بتوان با تلاش مداوم و باقی ماندن بر ارزش های زنانه و پافشاری بر حقوق مسلم مان ، نابرابری ها و عدم توازن های جامعه را کم رنگ کنیم . در پایان با سخن دکتر حسابی ، مقاله ی خودمان را به پایان می رسانیم .

” .. هرچه دارم از مادری دارم که مرا بی پدر بزرگ کرد و تشویق کرد تا به تحصیل بپردازم و از جان خود در این کار مایه گذاشت و می گفت : حالا که زنان میدان ندارند ، باید به جای من هم بخوانی و بدانی … ” و این وصیت و نصیحتی است که در طول تاریخ از زبان زنان زیاد شنیده شده است .

منابع :

* – الهه باقری: دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و مسعود کثیری، پزشک و دانشجوی دکتری تاریخ.

ابن العبری ، غریغوریوس ابوالفرج اهرون ، تاریخ مختصر الدول ، ترجمه دکتر محمد علی تاج پور، دکتر حشمت ا… ریاضی ، اطلاعات۱۳۶۴
الگود، سیریل، تاریخ پزشکی ایران و سرزمین های خلافت شرقی، ترجمه دکتر باهر فرقانی، ویراسته محمد حسین زمانی، امیر کبیر چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۱
بختیاری ، مهراب امیری ، تهران ، انتشارات انزان، بی جا، بی تا
بنجامین، ساموئل گرین ویلر، ایران و ایرانیان: خاطرات و سفرنامه ساموئل گرین ویلر بنجامین نخستین سفیر آمریکا در ایران به سال ۸۵-۱۸۸۳ میلادی، ترجمه آوانس خان مساعد السلطنه، به کوشش رحیم رضا زاده ملک، تهران، ۱۳۶۳
بیانی، شیرین، دین و دولت در عهد ساسانی، انتشارات جامی،تهران، ۱۳۸۰
بیگی، حسن، تهران قدیم، انتشارات ققنوس، چاپ پنجم، تهران ۱۳۸۲
پناهی ، فرشته ، ؛ زن ایرانی در سفرنامه ها ، چاپ دوم ، جاجرمی . تهران ، ۱۳۸۵ .
پولاک ، یاکوب ادوارد ؛ سفرنامه پولاک (( ایران و ایرانیان )) ، ترجمه کیکاووس جهانداری ، چاپ دوم ، ، انتشارات خوارزمی ، تهران ،۱۳۶۸
تکمیل همایون، ناصر، تاریخ اجتماعی و فرهنگی تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگی، جلد دوم تهران، ۱۳۷۸
جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به همت منصور ثروت، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۲
حاجی خلیفه ، کشف الظنون عن اسامی الکتب و الفنون ، جلد پنجم، بیروت، ۱۹۹۲
حجازی، بنفشه ، به زیر مقنعه ( بررسی جایگاه زن ایرانی از قرن اول هجری تا عصر صفوی ) ، نشر علم . تهران ، ۱۳۷۶ .
حجازی، بنفشه ، زنان ترانه بررسی حضور زن در ترانه ها و اشعار عامیانه ایران ، قصده سرا. تهران ، ۱۳۸۴ .
خواجه رشید ادین فضل الله همدانی، جامع التواریخ، به کوشش بهمن کریمی، انتشارات شرکت نسبی حاج محمد حسین اقبال و شرکا، تهران، ۱۳۳۸
دورانت، ویل و آریل، تاریخ تمدن، جلد اول، مشرق زمین گاهواره تمدن، ترجمه احمدآرام، نشر اقبال، تهران، ۱۳۵۸
دیوان بیگی ، میرزا حسین خان ، ، خاطرات دیوان بیگی ، به کوشش : ایرج افشار و محمد رسول دریا گشت ، انتشارات اساطیر ، تهران ، ۱۳۸۲
سرنا ، کارلا ؛ مردم و دیدنیهای ایران (( سفرنامه کارلا سرنا )) ، غلامرضا سمیعی ، ، نشر نو ، تهران ، ۱۳۶۳ .
سفرنامه شاردن بخش اصفهان ترجمه حسین عریضی با مقدمه علی دهباشی انتشارات نگاه تهران ، ۱۳۶۲
شهری، جعفر، گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم،ج۱، نشر معین، تهران، ۱۳۷۰.
عین السلطنه ، قهرمان میرزا ؛ روزنامه خاطرات عین السلطنه ، به کوشش : مسعود سالور – ایرج افشار ، ج ، اول ، انتشارات اساطیر ، تهران ، ۱۳۷۴ .
فردوسی، حکیم ابواقاسم، شاهنامه، سازمان کتابهای جیبی،تهران، ۱۳۴۵ .
فوریه، سه سال در دربار ایران از ۱۳۰۶ تا ۱۳۰۹ قمری، ترجمه عباس اقبال، شرکت چاپ و انتشارات علمی، تهران، ۱۳۶۳
کریستین سن ،آرتور، ایران در زمان ساسانیان ، ترجمه رشید یاسمی ، دنیای کتاب ، تهران۱۳۷۰
ماساهارو، یوشیدا، سفرنامه یوشیدا ماساهارو نخستین فرستاده ژاپن به ایران دوره قاجار ۹۸-۱۲۹۷ ه.ق ، ترجمه هاشم رجب زاده، با همکاری ی.نی ئی یا، انتشارات آستان قدس رضوی،چاپ اول، مشهد، ۱۳۷۳
مهر آبادی ، میترا ؛ زن ایرانی به روایت سفرنامه نویسان فرنگی ، چاپ دوم ، ، آفرینش ، تهران ، ۱۳۸۶ .
نبی پور، ایرج، مکتب پزشکی بندر سیرافبیشوپ ، ایزابلا ، ( ۱۳۷۵ ) ؛ از بیستون تا زردکوه ، انتشارات علوم پزشکی بوشهر، ۱۳۸۴
نجم آبادی ،محمود ، تاریخ طب در ایران پس از اسلام ، ( از ظهور اسلام تا دوران مغول ) ، ج دوم ، انتشارات دانشگاه تهران ، تهران ، ۱۳۶۶ .
وهوسه ، بابن ؛ سفرنامه جنوب ایران ، محمد محسن خان اعتمادالسلطنه ، دنیای کتاب ، تهران ، ۱۳۶۳ .
یزدی نژاد، علی، نام آوران پزشکی معاصر ایران، انتشارات خانه فرهنگ و هنر میر ماه، تهران،۱۳۸۵.

پانوشت:
(۱) الگود،ص ۱۹

(۲) حاجی خلیفه،ص۱۲۶

(۳) ویل دورانت،جلداول،ص۲۵۵

(۴) بیانی ،۱۳۸۰، ص ۷۴

(۵) شاهنامه،۱۳۴۵،ص۲۵

(۶) الگود،۱۳۷۱،ص ۲۸

(۷) کریستین سن،۱۳۷۰،ص۲۹۳

(۸) الگود، ۱۳۷۰، ص۶۶

(۹) نبی پور، ۱۳۸۴، ص ۱۲

(۱۰) الگود،۱۳۷۱،ص۱۵۷

(۱۱) ابن العبری،۱۳۶۴،ص ۲۴۳

(۱۲) شاردن، ص ۱۱۱

(۱۳) ماساهارو،۱۳۷۳، ص۱۰۲

(۱۴) بنجامین،۱۳۶۳، ص۴۲۳

(۱۵) بیگی، ۱۳۸۲، ص۲۰۰

(۱۶) فوریه، ۱۳۶۳،ص۱۳۶

(۱۷) یزدی نژاد، ۱۳۸۵، ص ۵

(۱۸) تکمیل همایون،۱۳۷۸، ص۹۳

(۱۹) پولاک،۱۳۶۸ ص ۴۰۰

(۲۰) شهری ، ۱۳۴۷، ص ۳۵۹

(۲۱) ماساهارو، ۱۳۷۳، ص۲۱۱

(۲۲) نجم آبادی ،ج ۲ ، ص ، ۱۴۴

(۲۳) حجازی ، زنان ترانه ، ص ، ۱۶۷

(۲۴) همان ، ص ، ۱۷۵

(۲۵) حجازی ، به زیر مقنعه ، ص ، ۲۴۴ و ۲۴۵ .

(۲۶) پناهی ،۱۳۸۵ ، ص ص، ۱۲۹ و ۱۳۰.

(۲۷) دیوان بیگی ، ص ، ۱۱۸

(۲۸) بیشوپ ، ص ص ، ۱۹۵ و ۱۹۶

(۲۹) مهر آبادی ، ۱۳۸۶ ، ص ص ، ۵۳۱ و ۵۳۲

(۳۰) سفرنامه شاردن ص ۱۴۹

(۳۱) پولاک ،۱۳۶۸، ص ، ۴۰۲.

(۳۲) پولاک ، ۱۳۶۸ ، ص ، ۴۰۵.

(۳۳) همان ، ص ، ۱۳۱ .

(۳۴) همان ، ص ، ص ، ۱۳۱ و ۱۳۲

(۳۵) اشپولر، ص ۱۷۶

(۳۶) رشیدالدین، ج ۱ ص ۴۵۹

(۳۷) جوینی، ۱۳۶۲، ص ۷۷

(۳۸) همان، ۱۳۴ .

(۳۹) پولاک ، ۱۳۶۸ ، ص ، ۴۲۳

(۴۰) همان ، ص ۴۴۲

(۴۱) مهر آبادی ، ۱۳۸۶ ، ص ص ۴۴۲ و ۴۴۳

(۴۲) مهر آبادی ، ۱۳۸۶ ، ص ۴۴۴

(۴۳) پولاک،۱۳۶۸، ص ۷۲

(۴۴) سرنا ، ص ۱۳۷ .

(۴۵) همان ، ص ، ۱۳۸

(۴۶) بابن و هوسه ، ص ، ۵۷

(۴۷) عین السلطنه ، ج اول ، ص ، ۳۱۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.