پیشگوی معبد دلفی

چمدانها را کنار درمی‌گذارد و برای آخرین بار، شاید، به خانه نگاهی می‌اندازد،, وسایل خانه با آن رویه‌های خاکستری ملایم، مثل شبح‌هایی به نظر می‌رسند که از گور برخاسته‌اند؛ رویه مبلها، کتابخانه‌ها، میز تحریر و میز غذاخوری را کشیده است، تمامی وسایل برقی را از پریز کشیده است، از تمامی داراییش فقط این خانه را نگه داشته است تا اگر روزی هوای بازگشت به سرش زد، بیشتر از این آواره نباشد، اما می‌داند که بعید است بازگردد، خودش که اینطور فکر می‌کند، حداقل تا امشب دلیلی برای بازگشت ندارد، اگر اینجا دلیلی برای بازگشتن بود، اصلاً نمی‌رفت، می‌ماند، دلیلی که بخواهد بازگردانش می‌تواند پایبند ماندنش کند اما دیگر دلیلی ندارد، حتی از تردیدهای همیشگی و اما واگرها و چراهای ذهنش نیز دیگر اثری نیست، انگار که مصمم بودنش، باعث شده است که وجودش با همه یاخته‌هایش به تصمیمش مهر تأیید بزند

چرخی می‌زند، همه‌خانه را می‌گردد، پنجره‌ها و در تراس را امتحان می‌کند تا مطمئن شود که قفل‌اند و بعد به اتاق خوابش بازمی‌گردد، همه وسایل و مدارک ضروریش را برداشته است و متأسف است که شناسنامه و گذرنامه‌اش، مدارک تحصیلی‌اش و سوابق کاریش، مهمترین و ضروری‌ترین وسایلش محسوب می‌شوند و این یعنی زنگ خطری که در هیچ کجا شاید نتواند از شرّ گذشته‌اش، هویتش، خاطراتش و خود لعنتی‌اش خلاص شود، بدتر از همه اینکه می‌داند، نبودن اینها هم، چیزی را عوض نمی‌کند و سنگینی خودش را همواره بر دوش خواهد کشید

شانزده، هفده ساله بود که شناسنامه‌اش را پاره کرده بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود، فقط مأمور شعبه رای ، وقتی که روی تعرفه مشخصاتش را از روی همان شناسنامه می‌نوشت، آن ورق پاره‌ها را با چسب نواری، چسبانده بود و گفته بود، برود المثنی بگیرد و او نرفته بود تا امروز حتی؛ هنوز شناسنامه‌اش مجروح بود و با همان چسبهای نواری، سرپایی درمان شده بود و فقط شاید سایه آن جراحت بیشتر بر زندگیش سنگینی انداخته بود مأمور گذرنامه هشت سال بعد، شناسنامه‌اش را قبول نکرده بود و او فقط به طعنه به همان نگاه ثابت جواب داده بود که وقتی برای رأی دادن رفته بود، کسی نگفته بود که با شناسنامه پاره، نمی‌شود رأی داد، مأمور دیگر چیزی نگفته بود و یک هفته بعد گذرنامه را در خانه‌اش تحویل داده بودند، فقط برای همین گذرنامه بود که تعرفه را سیاه کرده بود و حال هنوز هم شناسنامه‌اش زخمی بود، مثل روحش مثل خودش و با همان شناسنامه زخمی می‌رفت، مثل خودش که زخمی‌تر

بقیه وسایل اطاقش که جمع نشده‌اند، شاید بیشتر از آنها که جمع شده‌اند، ضروری بودند، مثل کتابهایش و مثل آن عکس قاب شده روی دیوار، روبروی تختش؛ اما نمی‌خواست آنها را با خود ببرد، اینطوری شاید زودتر می‌توانست سنگینی خودش را در غرب نقطه تبعید سبک کند

به طرف عکس می‌رود، چشمانش را می‌بندد، نفسی عمیق می‌کشد و بعد چشمانش را باز می‌کند، عرق روی پیشانی و پشت لبهایش می‌نشیند و دستانش مثل همیشه یخ است، ثانیه‌ای بی‌آنکه مژه برهم بزند، به عکس خیره می‌شود ، بعد با انگشتان کشیده‌اش آن را از دیوار پایین می‌آورد، روی تخت می‌نشیند، با دست خاک آن را می‌گیرد و نگاهش را به عکس می‌دوزد، به نگاههای ضربدر هفت شده‌ای که انگار همه او را به طعنه می‌نگرند، سعی می‌کند خودش را نبیند، اما نگاه طلسم شده آن شش نفر دیگر نیز چیزی کمتر از سنگینی نگا ه خودش ندارد

هفت نفری روی پله‌های معبد دلفی نشسته‌اند، چهار نفر روی پله هفتم، دونفر روی پله ششم و او تنها روی پله پنجم؛ انگار که همیشه هاله نفرین سیزده، روی تقدس هفتگانه آنها ، سنگینی کرده است، جمع هفت نفره آنها به هر طریق ممکنی که با زندگیشان می‌خواند،‌ضرب و تقسیم و جمع و منها شدنش، مساوی سیزده نمی‌شد، اما تقدیس هفت آنها ، مساوی نفرین طلسم سیزده شده بود، آنها را به نحوست سیزده نفرین کرده بودند؛ می‌شد آنها را با تقدس هفتگانه‌ای دیگر جمع کرد تا باطل‌السحر طلسم سیزده‌شان باشد، اما او بود که نگذاشته بود و این را می‌دانست از همان روزها، نمی‌دانست اما که آنها نیز راز این حلقه مفقود را می‌دانستند یا نه؟! دیگر فرصتی نبود که آنها چیزی بگویند، پیش از گفتن، همه چیز اتفاق افتاده بود و او را همین باور، فراری داده بود، در خوابهایش خودش را می‌دید که پیر و خمیده، طلسمی را بر سنگ گوری می‌کند و آن را مهر و موم می‌کند،‌رفتنش شاید تکرار این کابوس را خط پایان بود؛ باید می‌رفت

پله‌های معبد دلفی، اسمی بود که او خودش ، اولین بار روی پله‌های بلند و تمام ناشدنی حیاط خانه‌رویا گذاشت، وقتی که اولین بار به آنجا دعوت شده بود، تمام هفت نفر این عکس خندیده بودند و دنبال پیشگوی معبد دلفی می‌گشتند، قرعه به نام او افتاده بود و دلش لرزیده بود،‌نمی‌خواست پیشگویی کند، خاکستری‌ها و سیاهی‌های ذهنش آشوب می‌شدند و درهم می‌رفتند، سیاهی‌ها ، اندک رگه‌های سپید،‌خاکستری‌ها را می‌بلعیدند و ذهنش تاریک و سیاه می‌شد، چشمانش ، برق چشمان گرگ و شغال و کفتار در آن تیرگیها می‌دید، زوزه آنها را می‌شنید و ناله جغد شومی را که روی تک درخت صاعقه زده خشکیده‌ای در برهوتی بال بسته بود

چشمان رویا که در قلاب مژگان بلند او به جستجو گیرکرده بود، هراسش را بیشتر کرد، قلبش تندتر می‌زد، نگاهش را به سمت دیگری دوخت، رویا از روی نگاه خواندن او را می‌شناخت، سالها بود.

از خودش و آن نام که به آن پله‌های بلند وسنگی داده بود عصبانی بود، نمی‌خواست پیشگویی کند و نکرد، از پله‌ها بالا رفت، به جزء‌رویا بقیه در حیاط، لب استخر و روی تاب،‌چرخ می‌خوردند و عجله‌ای برای بالا آمدن نداشتند،‌او برای بالا آوردن،‌عجله داشت.

وسط پله‌های معبد دلفی، رویا دستش را کشید؛ او تا نگذارد که رویا چیزی گوید، انگشتان کشیده‌اش را روی لبان رویا گذاشت که یعنی هیس و چشمانش را بست! شاید به نشانه همین روز بود که رویا خواسته بود، پای پله‌های معبد دلفی در خاکش کنند؛ کاش خاکستر پیشگوی نفرینی‌اش را نیز، پای پله های همان معبد که انگار به آنجا مثل زائده‌ای ناجور، دور افتاده و جدا مانده چسبانده بودنش، بر باد می‌دادند.

رویا ، بلند بالا و رنگ پریده با موهای از یک طرف بافته‌اش که روی شانه چپش ریخته ،‌با آن پیراهن‌ آبی ملایم و گلهای سرمه‌ای ریز روی آن، مثل همیشه محزون لبخند می‌زند و او چقدر از دروغ ملایم لباسهای آبیش متنفر بود

رویا، روی پله ششم نشسته است و به دوربین بی‌عکاس می‌خندد، دوربینی که نمی‌تواند از آنها بخواهد که دروغین بخندد و نه اینچنین محزون، فقط به نشانه‌نبودن او،‌کنار قاب عکس، روبان سیاهی زده شده است، اما هریک از آنها نیز به نوعی در سیاه چاله طلسم سیزده که دور هاله تقدس هفتگانه‌شان، به نفرین چنبره زده بود،‌در عمق نیستی، دست و پا زده بودند، نگاه منجمد خود را در آن قاب عکس روی پنجمین پله معبد دلفی در آن لباس سراپا سیاه و آن موهای سیاه‌تر ابریشمین که تا کمر ریخته، با آن چشمان پر از شب و آن زهر خند کجِ کنج لب نشسته، آیا این دست و پا زدن را زودتر و به هنگام تر، پیش‌گویی نکرده بود؟ آیا آن هراس ، عریان‌تر، در چشمان عکس، دودو نمی‌زد؟

رویا گفته بود که چهار نفرشان بالا و سه نفر دیگرشان یک پله پایین‌تر بنشینند، اما او آمده بود و تک و تنها، جلوی آنها نشسته بود، چهار. دو، یک ، چه چیزی در وجودش، چنین، یگانگی را طلب می‌کرد و تنهایی را بیشتر تا یکتایی را

نگاه قاب گرفته‌اش در عکس هراس را فریاد می‌زد و تمامی نگاههای دیگر، شومی پیشگویی‌های پله‌های معبد دلفی را ، محزون،‌کج خند می زدند، انگار

رویا، بالا،‌در اتاقش گفته بود، این نقش به او می‌آید و او چقدر سعی کرده بود، نقش جدید پیشنهادی‌اش را بی‌آنکه سطری از آن بخواهد که بخواند، از یاد ببرد، شیطان از این جمله رویا زبانه کشیده بود انگار و آتش او را در برگرفته بود که رویا در نگاه همیشه گریزان او خیره شده بود، انگار که می‌خواست همدستی‌اش را با او در شوکران ریختن توی فنجانهای قهوه‌ای که سینی‌اش در دستش بود، به او یادآوری کند! انگار که هر دو، در رازی مشترک که از آن می‌گریختند،‌سهیم بودند و انگار دیگران هیچ از آن نمی‌دانستند.

رویا، قهوه را که می‌گذاشت، او به شوخی آن روز شاید و امروز که عکس در دستان نگاهش بود می‌دانست که دیگر شوخی نبوده است، چارچوب کابوس آنها را با پراکنش حرفهایی که اگر روی کاغذ جاری می‌شد جوهری از لخته‌های خون و رگه‌های قیر داغ برجای می‌گذاشت، به هراس لرزیده بود، عقابی بود که سلطنت آسمانش را با لاشه بره‌ای بادی که برای کودکی به خواب رفته بود، به زمین فروخته بود، در دام افتاده بود، در دام صحنه و نگاه تماشاچیانِ سیرک اما و نه صحنه‌های سالنهای تئاتر، نوک غرورش را قرمز کرده بودند، شبیه دلقکها شده بود،‌صورتکها نمی‌خندیدند، اما از دور صدای قاه قاه خندیدنی سرمست از پیروزی او را می‌لرزاند.

باز رویا، قهوه را که می‌گذاشت ، از آنها خواست، فنجانهایشان را رو به قلبشان برگردانند،‌او لحظه‌ای فکر کرده بود که خود رویا می‌خواهد، آینده آنها را در دایره بسته فنجان،‌بخواند، اما رویا فنجانش را که برگردانده بود، او نفهمیده بود که این هراس از کجا سرچشمه گرفته است اما تا نبیندش به پنجره خیره مانده بود، رویا به طرفش خم شده بود و گفته بود

ـ ‌پیشگوی معبد دلفی

باز نگاهشان در هم قلاب شده بود،‌نمی‌دانست چرا رویا می‌خواهد او را شریک واقعه‌اش کند،‌چه چیزی را می‌خواست با صدای او به هر دویشان القاء کند، او گریخته بود اما رویا فنجانش را در دست چپ او گذاشته بود و او برای فرار از هراس، دستمال کاغذی را برداشته بود و تا ته نشینی لرد قهوه را ببیند، فنجان را روی دستمال کاغذی برگردانده بود،‌فنجان را به طرف خودش گرفته بود، برای اولین بار به نگاه رویا خیره شده بود، تا به او بفهماند که او وارد بازیش کرده است، تا به او بفهماند که همدستی‌اش را او القاء کرده است، نگاه رویا برق زده بود و او فنجان را وحشت زده نگریسته بود.

خط قرمز خون توی فنجان بود و نگاه رویا که اور ا می‌پایید که برای غلبه بر هراسش و برای به سخره گرفتنش پیشگویی کرده بود؛ بعد رویا توی دستانش بود، با مچ دست چپی که از رگش تا بی‌نهایت، خون رفته بود و نامه‌ای به خون آغشته برای او که آخرین فنجان قهوه روی قسمتهایی از آن ریخته بود، فنجان خونی بود و کاغذ قهوه‌ای شده بود، انگار که دست رویا به آن خورده بود و نامه و فنجان و رویا، همزمان درهم پرتاب شده بودند،‌ نامه‌ای به خون آغشته برای او و شومی نگاهش که خط خون را در قهوه‌ای ته‌نشین لرد قهوه دیده بود! به لحظه‌های آخرش هم نرسیده بود حتی! دیر رسیده بود، همیشه دیر رسیده بود و حالا او بود و نامه‌ای به نام او که از او خواسته بود، پای پله‌های معبد دلفی در خاکش کند، اما بانوی پیشگوی سیاه پوشِ او نتوانسته بود…!!! فقط چشمان بازمانده رویا را بسته بود و برای همیشه رفته بود.

پنچ جفت چشم باقی مانده، انگار در چشمان او و رویا محو شده بودند، دیگر آنها را نمی‌دید، از او همین عکس را داشت و آن نامه اولین بار و آخرین بار را و آن نگاه ایستا که در نگاه گریزان او، همیشه قلاب می‌شد، نگاهش بیش از دستانش به خون رویایش آغشته بود؛ نامه پشت قاب عکس بود، خط به خطش را حفظ بود و اما باز جرأت دوباره خواندنش را نداشت، دیگر به بقیه فکر نکرد، نامه و قاب عکس را همین جا، توی همین اطاق، می‌گذاشت و می‌رفت، فکر می‌کرد، شاید، روزی، کسی با این همه مدرک؛ بر چشمان و دستانش، دستبند اتهام بزند! می‌خواست سنگینی را بگریزد و این سنگینی سربی را که با زنجیر به مژگان و گردن و سرانگشتانش وصل بود، همین جا بگذارد و برود، دیگر تردید نداشت که باید برود، وقتی نمانده بود، قاب عکس را روی دیوار، سرجایش گذاشت و نامه را هم پشت قاب عکس پنهان کرد، یک لحظه احساس کرد نگاه رویا، هراسان‌تر از همیشه، به نگاهش قلاب شده است، نمی‌دانست از چه هراسان تر شده است، جایی برای هراسیدن بیشتر در زندگی او نبود،‌ اگر هم بود، وقت تصفیه حساب بود، باید بی‌حساب می‌شدند او و رویایش آماده رفتن شد،‌دیگر جایی را نگاه نکرد؛ تا کسی خبر کرد، ماشینش را هم فروخته بود، به فرودگاه رسید و ساعتی بعد میان آسمان بود و دور از زمین؛ مهماندار بالاکهای قرمز، فنجانی قهوه جلویش گذاشت، حالت تهوع پیدا کرده بود و نتوانست جلوی خودش را نگه دارد، مطمئن بود که بخاطر پرواز نیست، از سرخی لاک بود و لرد قهوه‌ای قهوه شاید، صاعقه نگاه مهماندارکه درمژگان بلندش قلاب شد، نگاهش برای همیشه ثابت ماند

به مقصد که رسیدند، پزشک پرواز هم مرگش را تأیید کردو هم دستور بازگرداندنش را ، مهماندار که برای تمییز کردن صندلیش آمده بود، گزارش داد که فنجان متعلق به سرویس پذیرایی هواپیما نبوده است و نمی‌دانند چه کسی فنجان قهوه را جلوی او گذاشته است و گزارش به پلیس فرودگاه ارسال شد؛ ملحفه سپید را روی او که بر برانکار خوابیده بود کشیدند و کسی نبود تا چشمان از حیرت بازمانده‌او را ببندد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.