با تو روزنامه‌نگار شدم

سارا کریمی


سارا کریمی

کانون زنان ایرانی -چند روز پیش ژیلا بنی‌یعقوب برای تحمل حکم یکسال حبس تعزیری‌اش به زندان اوین رفت. خبر این بود. و من این یادداشت را در اندیشه به شب‌هایش در زندان برای او نوشتم.

هیچ‌گاه آن بعد از ظهر داغ تابستان را از یاد نمی‌برم که نخستین بار مرا در دفتر روزنامه پذیرا شدی. اگرچه کمی این طرف و آن‌طرف کار کرده بودم و فارغ‌التحصیل این رشته هم بودم؛ اما هنوز روزنامه‌نگار نشده بودم. آخر روزنامه‌نگاری تنها شغل نیست که با نوشتن تنها بدستش بیاوری؛ بلکه نوعی سبک زندگی است. اگرچه به قول تو در وهله‌ی اول روزنامه‌نگار کسی است که حرفه‌اش این است و از این حرفه روزی زندگی‌اش را درمی‌آورد؛ اما همه‌اش این نیست.

به نظر من هم کسی که هر از گاهی، به حکم علاقه یا برای کسب اعتبار اجتماعی یا پاسخگویی به میل شهرت‌طلبی‌اش مطلبی می‌نویسد و از طریق ارتباطات‌اش آن را در جایی منتشر می‌کند را نمی‌توان روزنامه‌نگار دانست. اما کسی که کار و بارش روزنامه است و نمی‌تواند جای دیگری را به عنوان محل کار بپذیرد، نمی‌تواند جز در غوغای تحریریه و با اضطراب شنیدن اخبار امروز زندگی کند و نمی‌تواند دستمزد بیشتر یک دفتر ساکت و ساکن را به لذت کار پردردسرش ترجیح دهد؛ او روزنامه‌نگار است.

و البته این سبک زندگی‌ای است اعتیادآور! چه بسیار کسانی که از بد حادثه به روزنامه آمدند و یا حروف‌چینی و پادویی می‌کردند و از آنها روزنامه‌نگارانی برجسته به عرصه رسید. آری! این کار عشق می‌خواهد و اگر مبتلا شدی دیگر دوایی جز فضای متفاوت تحریریه و لذت نوشتن نخواهی داشت.

باری، این تو بودی که مرا مبتلا کردی در آن تحریریه‌ی شلوغ و پرهیاهو که حتی صندلی به تعداد کافی برای همه‌ی بچه‌ها نبود، چه برسد به میز و کامپیوتر و غیره. با این حال بچه‌ها چه دوستانه با هم سر می‌کردند. یادم هست که گاهی «ترانه» در آشپزخانه می‌نشست و گزارش‌اش را تکمیل می‌کرد و «مهرزاد» و «سحر» نوبتی از تلفن استفاده می‌کردند. یادم هست که از پشت میز کوچکت چطور تدارک جنگ‌هایی بزرگ را علیه قوانین ضد زن ترتیب می‌دادی و چقدر از ادبیات مردسالارانه سرویس ورزشی در گوشه‌ی دیگر اتاق حرص می‌خوردی.

اتاق سردبیر در انتهای راهرو را به‌یاد دارم و مذاکرات داغ‌ات را برسر حقوق بچه‌ها در جلسات هیات تحریریه.
چه روزهایی بود. چقدر مبهوت و گیج لذت می‌بردم و تو مانند یک دوست خیلی خوب زیر بال و پرم را می‌گرفتی تا لذت بردن از این کار را بهتر یاد بگیرم. حالا تو به جرم روزنامه‌نگار بودنت در زندانی. نه این کافی نیست تو به جرم خوب کار کردن‌ات هم در زندانی؛ نه حتی این هم راضی‌شان نمی‌کند؛ تو در زندانی و دیگر حق نداری روزنامه‌نگار باشی. چه مضحک! گویی نمی‌دانند که روزنامه‌نگار کیست؟ مگر می‌توان از یک وقتی دیگر روزنامه‌نگار نبود؟ آدم یا روزنامه‌نگار هست یا نیست؛ نمی‌توان تصمیم گرفت. وقتی روزنامه‌نگار شدی، یعنی دیگر طور دیگری فکر می‌کنی، حرف می‌زنی، لباس می‌پوشی، دوست انتخاب می‌کنی. یعنی دیگرگونه زندگی می‌کنی و دیگر حاضر نخواهی بود این‌ها را ترک کنی؛ چون اصلاً از یک چیزهایی رد شدی و به یک جاهایی رسیدی که آدم‌های دیگر نمی‌توانند آنجاها را ببینند. فقط هم روزنامه‌نگاری اینطور نیست؛ شاید بتوان گفت همه حوزه‌های اجتماعی همین‌گونه‌اند.

آن روز که جسارت در تو می‌شکفد، مشروعیت قوانین اکتسابی به زیر سوال می‌رود؛ شک، تبعیت‌ات را از هنجارها متزلزل می‌سازد و تو جهان‌ات را دوباره با آگاهی تراژیکی از آنچه در آن زندگی کردی می‌سازی؛ دیگر نمی‌توانی کارمند خوبی باشی، زن سربه راهی، بچه‌ی حرف گوش کنی! در عوض شهروند مسئولیت‌پذیری می‌شوی. آرمان‌گرا خواهی بود اما دیگران را به رسمیت می‌شناسی و می‌روی تا صدای گوشه‌هایی از جامعه باشی که بی‌صدا می‌زیند. حقیقت مطلق، در روایت‌های تو متکثر و رنگین می‌شوند و تو دیگر نمی‌توانی غلام حلقه به گوش فرمان‌های قاطعانه‌ی آن باشی.

تو دیگر نمی‌توانی روزنامه‌نگار نباشی ژیلا جان! این را وقتی همان دفتر کوچک، گرم و شلوغ را از ما گرفتند و مجبور شدم مدتی در یک اداره کار کنم فهمیدم. بعد از استعفا دوباره روزنامه‌نگار شدم؛ حالا هم مثل همه برای من سخت می‌گذرد اما خوش می‌گذرد براستی! افسوس که این خوشی در کامم تلخ می‌شود وقتی به یاد می‌آورم که تو و بهمن و دیگران در چهاردیوار تنگ به جرمی محکومید که از آن ناچارید.

و اگر فلسفه‌ی جرم تخطی ارادی از قوانین مورد توافق جامعه است؛ پس چگونه شما را بر آنچه ناچارید محکوم کرده‌اند؛ نگاه انتقادی‌تان! آنچه محصول زیستن در جامعه‌ی انسانی و ضمانتی برای ادامه‌ی حیات‌اش است. زیراکه حیات یعنی پویایی و پویایی مگر ممکن است بی‌تغییر، بی اصلاح، بی‌حرکت؟ در این صورت چه کسی شایسته‌تر از تو برای آن‌که منتقد باشی، تلنگر باشی و صدای ‌کسانی که بی‌نظرخواهی برایشان قانون می‌نویسند. تو بخشی از دارایی این سرزمینی برای نو شدن، از نو دیده شدن و فهمیده شدن! جامعه از تو می‌خواهد که روزنامه‌نگار بمانی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.