داستان خشونت علیه من کوتاه بود!
سمانه موسوی
کانون زنان ایرانی :
صبح وارد کلینیک شدم. هنوز خبری از بیمار نبود اما گوشه ای بساط گپ و گفت فراهم بود. جلو رفتم. از هر دری سخنی بود و من فقط شنونده. تا اینکه آقای دکتر (جراح !) رو کرد به من که تا آن لحظه سکوت کرده بودم و با لحن شوخی و تمسخرآمیز پرسید: “واقعا دلم میخواد بدونم شما دیگه چرا؟ آخه آخرش که باید برگردید خونه، بشور بساب و زفت و رفت بچه! دندانپزشکی به چه کارتون میاد؟! واقع بین بودید، این همه وقت هدر نمی دادید!
”
واقعا تعجب کردم. این جملات از یک فرد تحصیلکرده شوکه ام کرده بود. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: “آقای دکتر تناقضی وجود نداره…”
که پرید وسط حرف ام و ادامه داد: ” آخرش که مادر بشید، همینه. دندانپزشک مادر نه مادر خوبی هست و نه دندانپزشک خوبی! باید واقع بین بود…”
و همین طور کا فلسفه بافی میکرد، حاضرین میخندیدند و این وضعیت فرصت دفاع را در حالت عصبانیت و تعجب از من می گرفت. اما سعی می کردم مسلط باشم و ردی از عصبانیت در من پیدا نباشد چرا که میتوانست به نوعی تعبیر شود به ناتوانی ام در بحث. پس ادامه دادم : “یک سوال آقای دکتر؛ نظر شما در مورد پزشکان مردی که نه پدر خوبی هستند و نه پزشک ماهری چیه؟ تا بحال دیدید پزشکان مردی که پدر یا همسر خوبی نیستند اما پزشک خوبی هستند؟ واقعا نظرتون چیه؟؟ می بینید ! پس لیاقت و درایت به جنسیت ربطی نداره و یه کم بازتر دیدن موضوعات براحتی اعتقاد شما رو زیر سوال می بره! ”
اما هرچه بحث اداما پیدا می کرد و من جدی تر و مصمم تر جواب می دادم، پاسخ های تمسخر آمیزتر و صدای خنده های بلندتری می شنیدم! فضای شوخی و جدی آمیخته شده بود. خشونت علیه من پشت جملات آزاردهنده و قهقهه های آزاردهنده تر گم شده بود. من آزار دیدم در فضای لودگی برخاسته از فرهنگ معیوب زن ستیز … و این خشونتی بود علیه روح من، علیه زنانگی ام، علیه توانایی ام و در یک کلام خشونتی بود علیه شخصیت وجودی ام تنها برای زن بودنم!
داستان خشونت علیه من کوتاه بود!

