زنی که بیشتر روزهایش را در جاده ها می گذراند/تجربه های یک عکاس-خبرنگار زن در مناطق جنگی
نویسنده:لینزی اداریو Lynsey Addario
ترجمه :خبرنگاران ایران-بهاران رهجو
وقتی در یک منطقه جنگی به یک پست بازرسی میرسید، فقط دو انتخاب در پیش روی شما قرار دارد. هر دو انتخاب نیز بهنوعی قمار هستند. اول اینکه در کنار آنها توقف کنید و خودت را بهعنوان یک خبرنگار و عکاس معرفی کنید، با این امید که انتظار یک برخورد عادی و منطقی را داشته باشید و دوم اینکه از کنار آن ایست بازرسی بدون تأمل و درنگ عبور کنی به این امید که سربازان مستقر در آن پست نگهبانی به روی تو شلیک نکنند.
سه هفته پس از شروع جنبش بیداری در لیبی، در سال ۲۰۱۱، من بهاتفاق سه تن دیگر از همکارانم که در نیویورکتایمز کار میکردیم، در یک خودرو به نزدیکی یک پست بازرسی در نزدیکی ازجادیبا رسیدیم. شهری کوچک در نزدیکی سواحل شمالی لیبی که حدود ۵۰۰ مایل دورتر در شرق طرابلس قرار دارد.
بهعنوان یک خبرنگار عکاس که پس از حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ سعی در مستندسازی اتفاقات در مناطق پرتنش دارد، بارها درخطر افتاده بودم. بهوسیله نیروهای شورشی در فلوجه ربوده شدم، در افغانستان در یک تله طالبان افتادیم و درحالیکه در حال پوشش خبری اشغال دره سوات پاکستان توسط طالبان بودم زخمی شدم و راننده هم کشته شد.
همچنان که به پست بازرسی نزدیک میشدیم، احساس کردیم که به نظر میرسد چیزی اشتباه است. من و همکارانم تیلور، انتونی و استفان در حال پوشش خبری شورش مردم عادی علیه رژیم سخت و خشن سرهنگ معمر قذافی بودیم. قذافی کسی بود که روزنامهنگاران را به چشم دشمن میدید و حالا ما خبرنگاران در حال نزدیک شدن به یک پست بازرسی بودیم که توسط سربازان او کنترل میشد.
تیلور بر سر راننده فریاد کشید که توقف نکن، اما محمد راننده ۲۲ ساله ما که دانشجوی مهندسی بود، سرعت خودرو را کم کرد و درعینحال سرخود را از پنجره بیرون برد و رو به سربازان گفت: روزنامهنگارند. راننده سپس در را باز کرد تا خارج شود. بلافاصله سربازان او را احاطه کردند و فریاد زدند: روزنامهنگار.
درها باز شد و تیلور، استیو و آنتونی را بیرون کشیدند. من بهتندی در را قفل کردم و سرم را میان زانوهایم پنهان کردم. سربازان شروع به شلیک تیر هوایی کردند. وقتی سرم را بلند کردم دیدم تنها هستم. با صدای بلند به خودم گفتم: از خودرو خارج شو و بدو.معمولاً وقتی با خودم کلنجار میروم با صدای بلند فکر میکنم. آن موقع هم همین کار را کردم.
چهار دستوپا درحالیکه سرم پائین بود، از پشت صندلی عقب، از در باز شده خارج شدم. بهزحمت روی پاهای خودم بلند شدم که ناگهان فشار دستهای یک سربازی را روی بازوهایم حس کردم که میخواست دوربینها را از روی شانههایم بردارد و ببرد، . او دوربینها را بهطرف خود میکشید و من بهطرف خودم. در همین حال محوطه پست بازرسی توسط شورشیانی که تنها چند مایل دورتر ازآنجا قرار داشتند، گلولهباران شد. سرباز با یکدست دوربین را میکشید و با دست دیگر اسلحهاش را بهطرف ما گرفته بود. پس از چند ثانیه سکوت سنگین برای رهایی از وضعیتی که سرباز برایم به وجود آورده بود، کولهپشتی و یکی از دوربینها را به سرباز تحویل دادم و بقیه وسایلم را دودستی چسبیدم.
درحالیکه از زیر باران گلولهها فرار میکردیم، من و همکارانم کارتهای حافظه را از دوربینها خارج کردیم و خودمان را به پناه ساختمانی در نزدیکی جاده رساندیم. تبادل آتش دو طرف بهشدت ادامه داشت.
تیلور گفت: به فرار ازاینجا فکر میکنم.
تا چشم کار میکرد بیابانی از شن تمام چشمانداز روبرویمان را پوشانده بود. چند ثانیه نگذشته بود که سربازان دولتی به بالای سرما رسیدند و اسلحهشان را طرفمان گرفتند و به زبان عربی بر سر ما فریاد کشیدند. با اشاره دست به ما فهماندند که با صورت روی زمین دراز بکشیم.
همه تصور کردیم که لحظه اعدام فرارسیده است. درحالیکه همه به زمین چسبیده بودیم التماس میکردیم که ما را نکشند. یک سرباز دستم را به پشت برد و با پا ضربه میزد تا پاهایم را بازکنم. صورتم به خاک چسبیده و شن و ماسه اطراف لب و دهانم را پرکرده بود.
چشمهایم را بهطرف بالا چرخاندم و مستقیم در چشم سرباز نگاه کردم. تنها چیزی که فکر میکردم باید انجام دهم التماس کردن بود. اما دهانم بهشدت خشکشده بود و بهزحمت میتوانستم کلمهای را به زبان بیاورم. زیر لب گفتم: لطفاً، لطفاً
آیا می توانستم دوباره والدینم را ببینم؟ آیا دوباره میتوانستم همسرم را ببینم؟ چطور میتوانستم اینقدر برای آنها رنج و عذاب درست کنم. آیا میتوانستم دوربینهایم را دوباره پس بگیرم؟ اصلاً چطور به اینجا آمدم؟
سربازان دست و پای من را گرفتند و مرا در وانتی که در جاده و بین خط آتش آنها و شورشیان قرار داشت، انداختند. نگاهی به خودروی خودمان انداختم. روی زمین در کنار در راننده، یک مرد جوان دراز کشیده بود. پیراهن به تن داشت و یک آستینش پاره شده بود. معلوم بود که مرده است. مطمئن بود م که محمد است. احساس گناه میکردم. مهم نیست چطور کشتهشده است، با شلیک گلولههای جنگی و یا اعدام توسط مردان قذافی. ما با آن داستان بیپایانی که شروع کرده بودیم او را کشتیم.
شش روز بعد، زخمی، بسته به هم، از جایی بهجای دیگر برده میشدیم. مردانی که نمیتوانستم ببینم، با انگشتهای خود اشکهایم را پاک میکردند. خوشبختانه این کار آنها بیش از این پیش نرفت.
نمیدانستیم که زنده خواهیم ماند یا نه. هیچ نشانه ای هم وجود نداشت که نشان بدهد مذاکرهای برای رهایی ما در حال انجام است. بعدازظهر بود که وارد شهر سرت شدیم. شهری بین بنغازی و طرابلس که بهشدت توسط نیروهای قذافی نگهداری میشد. درحالیکه چشمهای ما هنوز بسته بود و جایی را نمیدیدیم، ما را به زیرزمینی تاریک و نمناک که بوی کپک میداد، انداختند.
خوشبختانه در آنجا دستها و چشمبندهای ما را باز کردند. برای شام نوعی برنج نارنجیرنگ به همراه نان گرد سفید آوردند. در ۳۶ ساعت گذشته غیر از چند دانه خرما و مقداری آبمیوه، چیز دیگری نخورده بودیم. سلولی که در آن قرار داشتیم پنج در سه متر بود. پنجرهای کوچک و مورب در گوشه بالای سمت چپ آن قرار داشت. چهار تشک کثیف روی زمین، یک بسته خرما، بشکهای آب خوردن با چند لیوان پلاستیکی در یکگوشه و در گوشه دیگر سطلی برای ادرار گذاشته بودند. کاری جز خوابیدن و صحبت کردن نداشتیم. بیشتر حرفها درباره ناراحتی و رنجی بود که با این کار خود، برای همسران و خانواده های خود ایجاد کرده بودیم.
استیو گفت: دیگر برای من بس است. دیگر هیچ جنگی را پوشش خبری نمیدهم. نمیتوانم بیش از این باعث ناراحتی همسرم شوم.
آنتونی درحالیکه به شکاف پائین در نگاه میکرد با صدایی گرفته گفت: آره، نادای بیچاره. وقتی میبینم او را در چه شرایطی قراردادم، احساس شرمندگی میکنم.
من هم بهنوبه خود برای همسرم، پائول، موقعیتهای ناراحتکننده غیرقابل وصفی را ایجاد کرده بودم که میتوانستم به آنها اشارهکنم. نامزدهای استیو و آنتونی در خانههایشان بودند.
باوجود شرایط ناگواری که در آن قرار داشتیم و باوجوداینکه بابت همسرانمان احساس شرم میکردیم، تنها استیو بود که گفت دیگر حاضر نیست هیچ جنگی را پوشش خبری بدهد. همه ما بهخوبی میدانستیم که این جزئی از ذات و هویت کار و حرفه ماست و این چیزی بود که بر ما فرمان میراند و ما را درجاها و موقعیتهای مختلف قرار میداد.
آنتونی گفت: باید بتوانیم خودمان را به طرابلس برسانیم. اگر نتوانیم به آنجا برسیم، هرگز آزاد نخواهیم شد. اگرچه مشکل است اما درنهایت زنده خواهیم ماند و باید تا رسیدن به آنجا خود را زنده نگاهداریم.
من هم به آنها گفتم اگر زنده بمانم در ۹ ماه آینده بهشدت چاق خواهم شد. بعد از بیش از یک دهه تردید و دودلی میدانستم اگر زنده از لیبی خارج شوم، سرانجام آن بچهای را که پائول از زمانی که با من ازدواجکرده و انتظار آن را داشت، به دنیاخواهم آورد.
بعضی وقتها دوستان و خانواده میپرسیدند چرا یک خبرنگار –عکاس نمیتواند کار و وظیفهای برای خود انتخاب کند که در عین داشتن ارتباطات سالم و بادوام از سلامت و امنیت خود محافظت کند؟ چرا آنها نمیتوانند در یک استودیو نزدیک خانهشان کار کنند؟ اما حقیقت این است که بین یک عکاس استودیو و یک خبرنگار –عکاس تفاوت وجود دارد. همچنان که این تفاوت بین یک کاریکاتوریست سیاسی و نقاش آبستره وجود دارد. درواقع تنها نقطه مشترک بین این دو، صفحه سفیدی است که در دست دارند. شغلها مستلزم استعدادهای متفاوت و انگیزههای مختلف است. قرار گرفتن در دقایق آخر، پریدن از هواپیما و احساس اینکه پوشش خبری جنگها، قحطیها و بحرانهای حقوق بشری، جزئی از ویژگیهای شغلی ماست. جلوگیری از وقوع چنین اتفاقاتی مثل این است که بخواهی خودت را به آتش بکشی.
در سالهای ابتدایی کاریام، بهطور کامل متوجه نمیشدم که چگونه انگیزههای کاری و حرفهای، میتواند مانع شکلگیری ارتباطات ثابت و معمولی شود. برای کسی که عاشق دیده شدن و رفتوآمد تنها با یک کولهپشتی و دوربین عکاسی و یک بلیت هواپیما است، این آزادی و عدم قطعیت شرایطی را پیش میآورد که امکان برقراری یک ارتباط عاطفی باثبات با مردان را به کنار میزند و با نوع دیگری از عشق، درگیر شغل و مقتضیات آن میشوی. من حتی دوستپسری داشتم که برایم تشک بزرگی خریده بود که میتوانست شرایط زندگی چادری و بیبنیان من را راحتتر کند. در بغداد و پس ازاشغال عراق توسط آمریکا که از ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ طول کشید، و من به عنوان عکاس خبری آنجا بودم، یکشب در یک مهمانی با دیگر همکاران خارجیام، کسی پرسید: از وقتی این جنگ شروعشده، چه کسی به خاطر شرایط شغلیاش مجبور به طلاق شده است؟
تقریباً همه افراد حاضر در اتاق دست خود را بالا بردند. از بعد از سرنگونی طالبان طلاقهای زیادی رویداده بود و تعدادی هم پس از سرنگونی صدام حسین. هیچ لحظهای از زندگی حرفهایام قابلمقایسه با آنچه پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ روی داد، نیست.
جنگ علیه تروریسم نسل جدیدی از روزنامهنگاران را ایجاد کرده بود. همچنان که جنگ گسترش مییافت و سربازان آمریکایی زندگی هزاران نفر از مردم غیرنظامی را میگرفتند، مسئولیت و تعهد ما برای نشان دادن خشونت عمیقتر شده بود. اما معمولاً هزینه این مسئولیت و تعهد به همسران و شریک های زندگیمان تحمیل میشد. در مناطق جنگی خیانتها، عشق و تنهاییهایی به خاطر عشق، روی میداد. بااینهمه، حقیقت برای مردان وزنان متفاوت بود. بیشتر مردانی که جنگ را پوشش خبری و رسانهای میدادند، همسران و دوستدخترانی داشتند که در خانه منتظرشان بودند. اما بیشتر زنانی که بهعنوان خبرنگار جنگی شناخته میشدند مجرد باقیمانده بودند و بیهوده تلاش میکردند کسی را برای شریک زندگی خود انتخاب کنند که شرایط شغلی و حرفهای آنها را درک کند.
من زندگی عشقی پر جنبوجوش اما سختی داشتهام.با یک دیپلمات کوبایی در نیویورک رابطه عشقی داشتم، در مکزیکوسیتی عاشق یک هنرمند شدم و در تهران با یک بازیگر سینما رابطه داشتم. اما بهندرت میتوانستم برای دیدار او ویزا بگیرم. در تمام این روابط من تنها بخشی از وجودم را با آنها شریک میشدم و کارم اولویت اصلیام باقی ماند و همین باعث میشد تقریباً ۲۸۰ روز سال را در جادهها باشم.
ادامه دارد
منبع:
نیویورک تایمز، ۲۵ ژانویه ۲۰۱۵
