رحیمه را رحمتی نیست

سعیده وامبخش

کانون زنان ایرانی

رحیمه ۳۰ ساله، مطلقه، مهاجر افغان، کم‌سواد، در حال حاضر از یک خانم ایرانی مسن که عارضه‌ی مغزی‌ دارد نگهداری می‌کند، با ماهی ۵۰۰ هزار تومان دستمزد. ساکن شهر ری است، مستأجر، خانه‌اش وسیله‌ی گرمایشی و سرمایشی ندارد و ناتوان از تأمین نیازهای اولیه‌ی زندگی‌ است. هفت میلیون بیعانه داده و ماهیانه ۳۵۰ هزار تومان اجاره‌ می‌پردازد. دارای سه فرزند پسر است: فردین ۱۲ساله (مشغول به کار در شیرینی‌فروشی با ماهی ۲۰۰ هزار تومان دستمزد)، محمد، هفت ساله و عرفان، پنج ساله.

عبدالله. ر ۳۵ ساله، شوهر سابق رحیمه، ساکن تهران، زن و فرزندان را رها کرده و با زن دیگری گریخته است. معتاد است و هیچ کمک‌هزینه‌ای برای زن نخست و فرزندانش پرداخت نمی‌کند.
رحیمه حدود شش ماه پیش افغانستان را ترک کرد و راهی ایران شد. او می‌گوید: «مجبور شدم به ایران بیایم. در افغانستان زن‌ها اجازه‌ی کار ندارند و من برای تأمین زندگی پسرانم این تصمیم را گرفتم.»

رحیمه از ساعت هفت صبح تا هفت شب از خانم بیماری نگهداری می‌کند و عرفان نیز در این ساعت‌ها در خانه حضور ندارد. او ادامه می‌دهد: «خانم صاحبخانه مهربان است و در غیبت من و عرفان، از کودکانم مراقبت می‌کند.» و اضافه می‌کند: «از این که پسرانم را مثل زندانی‌ها در خانه تنها می‌گذارم خیلی غصه‌ می‌خورم.»

رحیمه به دلیل مشکلات عدیده‌ای که داشت نتوانست به موقع پاسپورتش را تمدید کند و اکنون «رد مرزی» محسوب می‌شود. اقدامات قانونی صورت گرفته از جانب او نیز نتیجه‌ای دربر نداشته و وی همچنان سرگردان و غیرقانونی همراه با کودکانش در ایران به سختی امرار معاش می‌کند.

رحیمه می‌گوید: «دلم می‌خواهد عرفان و محمد به مدرسه بروند، درس بخوانند و بزرگ که شدند به خودشان افتخار کنند؛ ولی حیف که نه پاسپورت داریم و نه کارت.» و خدا را شاکر است که صاحبخانه، صاحبکار عرفان و فرزندان خانمی که از وی پرستاری می‌کند، انسان‌های شریفی هستند و شرایط بد او را درک می‌کنند.

صحبت عبدالله که می‌شود تنها چیزی که می‌گوید این است: «او به ندرت برای دیدن پسرانش به ما سر می‌زند و گاهی هم تلفن می‌کند. قبل‌تر به ما کمک مالی می‌کرد، اما خیلی وقت است که پناهی نداریم.»

رحیم، مرد گریزپا را سرزنش نمی‌کند؛ از عبدالله هیچ نمی‌گوید، اعتیادش را به رخ نمی‌کشد، از بی‌همدمی نمی‌نالد، اما نداری را هم کتمان نمی‌کند. آنچه که قامت او را استوار نگه داشته است، پسرانش هستند؛ تنها سرمایه‌ی زندگی‌اش.

رحیمه منتظر ننشسته است تا دری به تخته بخورد و یک شبه سفیر اقبالِ بختِ برگشته‌اش از در وارد شود و شوربختی‌اش شیرین شود و فرزندانش سامان بگیرند. با تمام توان تلاش می‌کند و امید به فردا دارد، گرچه زخم عمیق دیروزها بر چهره‌اش نمایان است.

*عکس تزیینی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.