ایران
نویسنده:مهدی بهمن
کانون زنان ایرانی
امروز دسته چرخ خیاطی را با سرعت بیشتری میچرخاند. در دلش آشوب بود. دست از کار کشید. سیگاری روشن کرد. دود سیگار را به طرف پارچه سیاه پوف میکرد. سیگار را خاموش کرد. نخ را به دندان کشید و پارچه را از سوزن جدا کرد.
جلوِ آینه ایستاد. همه لباسهایش را درآورد. پارچه را به دور خود پیچید؛ با انگشت به سوی آیینه اشاره کرد و با یک حرکت، فیگوری در بدنش ایجاد کرد. پای راستش را بلند کرد و پارچه را از سرانگشتانش تا بالای ران بالا برد. با دو دستش لبههای پارچه را گرفت و در هوا شروع به چرخاندن کرد. گردشهای پی در پی و برخورد لبههای پارچه با کریستالهای لوستر، آهنگی در فضای اتاق ایجاد کرده بود. خم شد و دوباره ایستاد. همه پارچه را به دور خود پیچید و سعی کرد حالتی زیباتر به بدنش بدهد. پستانهایش از نفسهای زیاد مثل تودهای از ابرِ سیاه پُرباران شده بود. لبههای پارچه را به آرامی از روی شانههایش رها کرد.
دستش را بالا برد، گردنش را به طرف زیر بغلش چرخاند و شروع به بوییدن کرد. عادتی بود که از دوران نوجوانیاش داشت. حتی در طول روز، انگشتش را به زیر بغلش میمالید و بو میکرد. انگشت اشارهاش را داخل دهانش کرد و خیسی آن را از زیر پلکهایش تا روی گونههایش مالید. سالها گونههایش اثر هیچ اشکی را احساس نکرده بود. دلش میخواست تمام بدنش را زیر چرخ خیاطی میگذاشت و دسته چرخ را تا میتوانست میچرخاند تا از زور درد برای لحظهای اشک بریزد و به آرامش برسد.
به قوزی که طی این چند سال از خم شدن روی چرخ خیاطی درآورده بود، چشم دوخته بود. به چین و چروکهای صورتش، به افتادگی پستانهایش، به سفیدی موهایش، به آثار کبودی که ازکتک های شوهرش به جا مانده بود؛ به هاله سیاهی که دور چشمهایش ایجاد شده بود دست میکشید و افسوس میخورد. خود را در برابر آینه، موجودی دید پوک و پوسیده؛ بیزار از این زندگی سرد و تلخ؛ بیامید به آیندهای روشن. وقتی به این سرنوشت نفرین شده فکر میکرد، به خودش گفت: «تو بدبختترین زن دنیا هستی.»
یاد اولین روز کلاس بازیگری افتاد که استاد گفت: «یک بازیگر خوب کسی که بتونه از اندامش در ایفای یک نقش خوب استفاده کنه.» و برایشان ” داستین هافمن” را مثال زد که توانسته بود نقش یک زن را در فیلمی بازی کند. آهی عمیق کشید که چه دوران سرشار از شادی داشت. دختری با اندامی فریبنده و بسیار با استعداد که همیشه مورد تحسین دوستانش بود و مورد تحقیر و تمسخر دشمنانش؛ ولی امروز رنج و بدبختی مثل بختک بر تمام زندگیاش افتاده بود. نگاهی به اندامش کرد. چند بار روی آینه تف کرد. به طرف آشپزخانه رفت. کپسول گازی که هر شب شوهرش تریاک اش را با آن میپخت را در دست گرفت و به حیاط رفت. از سوز سرما کمرش تیر کشید. کپسول را وسط حیاط گذاشت و به طرف انباری رفت.
در انباری باز نمیشد. با هر دو دستش دستگیره را گرفت و شروع به کشیدن کرد. در به شدت باز شد. لبه در به پیشانیاش خورد. بیهوش روی برفها افتاد. خون از لاله گوشش قطره قطره به زمین میچکید. بعد از مدتی که به حال آمد، چشمهایش را به آرامی باز کرد. مژههایش مانند برگهای سوزنی درخت کاج پر از کریستالهای برفی شده بود. دستش را روی پیشانیاش گذاشت وارد انباری شد. پیت نفت را بیرون آورد. دستش را به طرف شکاف دیوار دراز کرد و کبریت را برداشت. از شدت سرما چنان دندانهایش به هم میخورد که فکش به درد آمده بود. روی کپسول نشست و پیت نفت را روی سرش خالی کرد.
نفت، سوزش سرما را تا مغز استخوانش برد. شیر کپسول را باز کرد. بوی نفت و گاز شامهاش را پرکرد. حالش به هم خورد و استفراغ کرد. مدام عُق میزد. سرش به قدری سنگین شده بود که داشت از حال میرفت؛ چند بار نزدیک بود به زمین بیفتد. نفت همه خونی را که روی بدنش خکشیده بود، با خود بر روی زمین برد. زبانش را به زیر دندانهای جلوش میکشید و نفتی را که داخل دهانش رفته بود، جمع میکرد و سعی میکرد با تف کردن، مزه دهانش را عوض کند. دلش میخواست از انفجار و آتشی که ایجاد میشود، تبدیل به گرد خون شود و هیچ اثری از وجودش باقی نماند. تمامی بدنش خیس از برف شده بود. دخترش را در آن وضیعت به تصویر کشید و فکر کرد وقتی بزرگ شود آیا طعم خوشبختی را خواهد چشید یا به سرنوشت خودش دچار خواهد شد؟ یاد مادرش افتاد که شب عروسیاش پیشانیش را بوسید و آرزوی خوشبختی برایش کرده بود. لبخندی که بر لباش نشست، دشنام تلخ زندگی بود. ازدواجش اختیار نبود، انتحار بود. نگاهش را به آسمان دوخت؛ ابرها مرگ را بالای سرش اَلک میکردند.
آخرین نگاه را به خانه انداخت. به نردبانی که کنار دیوار بود، نگاه کرد. چند پلهاش شکسته بود و تعدادی دیگر را با سیم بسته بودند. نگاهش را به طرف دوچرخه دخترش چرخاند که با برف پوشیده شده بود. صدای فریاد خوشحالی دخترش را شنید. یاد روزی افتاد که برای اولین بار سوار آن شده بود، دور حیاط رکاب میزد. خوشحال بود که دیگر بزمهای تریاک کشی شوهر و رفیقایش را نمیبیند و خندههای رقتانگیزشان را نمیشنود و نگاههای هیز یکی از آنها را که هر بار در خیابان میدیدش؛ بی شرمانه دست به آلتش میکشید، تنش را نمیلرزاند. به چند گلدانی که روی هم چیده شده بودند، نگاه کرد؛ انگار آسمان به لبههای هر گلدان رژ سفید زده باشد، پوشیده از برف بود. سرش را ناگهان به عقب برگرداند؛ صدایی شنید. احساس کرد صدای دخترش است. نفس عمیقی کشید، سرما به قدری بر او چیره شده بود که با ناتوانی همان طور که دستش میلرزید، سعی کرد کبریتی روشن کند، اما نتوانست. دوباره سعی کرد؛ باز نشد. بعد یکی دیگر؛ بعد یکی دیگر.. قوطی کبریت به زمین افتاد. خم شد کبریت را برداشت. جلد قوطی کبریت خیس شده عصبیاش کرد. کبریتها را پشت سر هم میکشید، اما روشن نمیشدند. چند چوب کبریت کنار هم گذاشت، تمرکز کرد و عاقبت توانست کبریتها را روشن کند. چشمهایش را بست.
شوهرش چنان با فریاد صدایش زد که به خود لرزید: «زنِ حسابی حواست کجاست؟ الآن چند دقیقه است دارم صدات میکنم، انگار نه انگار، معلوم هست کجایی؟ بوی غذای سوختهات همه جای خونه رو برداشته، الآن دخترت گشنه و تشنه میآد. یالا بلند شو اون کپسول رو بیار، به تن لرزه افتادم. بـِر و بـِر داری به چی نگاه میکنی؟ یالا بجنب! همان طورکه زیر لب غرولند میکرد و فحش میداد ته سیگارش را داخل لیوان آبی که روی تلویزیون بود انداخت و وارد توالت شد.
زن که از شدت داد و فریاد شوهرش به خود میلرزید، آنقدرغرق رؤیا شده بود که به مدتی، زمان و مکان از یادش رفته بود. وقتی نگاهش به پارچه افتاد با دست راستش به پشت دست چپش زد و سرش را تکان داد. گوشه لب سمت چپش را گاز گرفت و افسوس خورد. پارچه سراسر خراب شده بود. پیش خودش فکر میکرد که چه جوابی باید به مشتری بدهد؟ صدای اعظم خانم را میشنید که: «ایران خانم؛ من با هزار بدبختی هر روز نصف خرجی خونه رو برای خرید این پارچه کنار گذاشتم که خیر سرم یه چادر مشکی داشته باشم، اون وقت تو….»
چه کار میتوانست بکند؟ اگر حقیقت را به اعظم خانم میگفت، کاملاً معلوم بود که چه قشقرقی راه میاندازد. اگر میخواست خودش لنگه آن پارچه را بخرد، با کدام پول؟. مستأصل و ماتم زده، دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و سرش را روی آنها گذاشت. یکباره دردی در درونش پیچید. صورتش گُرگرفت. تخمکهایی مرده رَحمش، خود را به سفیدی سرد رانهایش رسادند. ایرانهای های شروع به گریستن کرد و آسمان شروع به بارییدن برف.
معلم به برفی که روی زمین حیاط مدرسه می نشست، نگاه میکرد؛ از پشت میز بلند شد و به طرف پنجره رفت. پنجره را باز کرد. هوای سرد وارد کلاس شد. نفسی عمیق کشید. پرههای بینیاش از هوای سرد خنک شد. دستش را از لای نردههای پنجره بیرون برد تا دانههای برف روی آن بنشیند. یکی از دانشآموزان که به واکنشهای معلمش نگاه میکرد به بغل دستیاش به آهستگی گفت: «منا؛ خدا کنه که فردا مدرسه تعطیل بشه.» معلم به ساعت نگاهی کرد؛ به طرف میز برگشت، عینکش را گذاشت روی صورتش، رو کرد به دانشآموزان و گفت: «بچهها وقت تمومه، نقاشیاتون رو بیارید تا نمره بدم.»
دانشآموزان یکی یکی از پشت میزهایشان بلند شدند، دفترچههایشان را روی میز معلم گذاشتند و برگشتند. معلم به نقاشیها نگاه میکرد و نمره میداد. به نقاشی یکی از دانشآموزان خیره شد. از اسم روی دفترچه، بیتا را صدا کرد. بیتا موهایش را که کنار صورتش پخش شده بود توی مقنعه کرد و رفت جلوی میز معلم. معلم کمی به جلو خم شد؛ با انگشتش به نقاشی اشاره کرد و گفت: «بیتا میتونی برام توضیح بدی که این تصویرایی که کشیدی دقیقاً چیه؟» بیتا از پشت، لبه مقنعهاش را گرفت و کمی به طرف پایین کشید. نفس عمیقی کشید و گفت: «خانم نقاشی من خیلی بد شده؟»
معلم دستش را دراز کرد و مویی را که روی مقنعه بیتا بود، برداشت و با مهربانی گفت: «البته که نه! اتفاقاً نسبت به بقیه دوستات خیلی نقاشی متفاوتی کشیدی؛ ولی راستش من متوجه نمیشم.» بیتا که خیالش راحت شده بود، با اعتماد رفت کنار میز و شروع کرد به توضیح دادن که: «اینجا حیاط یک خونه س. این نقطههای زرد، برفه که داره از آسمون میباره. این چند دایره که روی هم چیده شدند گلدون هستن، اما هیچ گلی ندارن چون خاکی داخلشون نیست. این خطهای تو در توی مشکی و قرمز، آتش و دودن که وسط اون یه زن در حال سوختنه. این مستطیلهای کوچیک، دیوارای خونه هستن که همه شون دارن بخاطر این زن گریه میکنن.» بعد رو کرد به معلم و گفت: «اجازه خانم؛ توی جعبه مداد رنگیهام رنگ سفید نداشتم؛ بخاطر همین اشکای آجرها رو قرمز و رنگ دونه های برف رو زرد کشیدم.» بعد انگشت اشارهاش را به پایین صفحه گذاشت و ادامه داد: «این هم یه نردبونه و این چرخ خیاطی که پای نردبون کشیدم، واسه این زنه ست، می خواد به خاطر اتفاقی که افتاده از نردبون بالا بره و از این خونه فرار کنه.»
وقتی توضیحاتش تمام شد، صورتش را به طرف خانم معلم چرخاند. معلم چنان بهت زده به او نگاه میکرد که بیتا به خود لرزید. خانم وزیری در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود؛ یاد مرگ مادرش افتاد، که وقتی کودکی خرد سال بود، آن روز هنگام برگشتن از مدرسه، جمعیت زیادی را جلوی در خانه دید، و دو مرد که جنازه سوختهٔ را داخل آمبولانس میگذاشتند.
مهدی بهمن
تهران
مرداد ۹۲


