آن مرد…
کانون زنان ایرانی
ابراهیم بلوکی
به خانه که رسید پاهایش از زور سرما کرخ شده بودو به سختی از کفش بیرون میآمد. دستها هم وضعی بهتر از پاها نداشت. از زور یخزدگی، دستها و پاهایش را به بخاری چسباند. سردی گوشت پا که رفت تازه داغی فلز و سوختن گوشت را حس کرد. خودش را جمعوجور کرده و کنار بخاری چمباتمه زد. کتریِ جوشان روی بخاری، آب جوش آماده برای چای را به رخش میکشید ولی حوصلهٔ چای دم کردن نداشت. استکانی آب جوش ریخت و تنگ دل بخاری کز کرد. سوزش پا دوباره سوختگی را به یادش آورد.
برای برداشتن خمیردندان به پشت پنجره رفت. کنار قابلمهٔ غذا، کاغذی به چشم میخورد. یادداشتی از فاطمه بود. “شب میآیم پیشت. کار دارم. کار واجب…”. وقتی داشت خمیر دندان روی سوختگی پایش میمالید به فکر نوشتهٔ فاطمه افتاد. سر و ته نوشتهٔ خرچنگ قورباغهٔ فاطمه همین بود که میآید و کار دارد. چه کاری؟ ننوشته بود.
با خودش گفت حتمن دوباره فاطمه کلکی سوار کرده. شیطان را لعنت کرد. مردد شد که اگر فاطمه باز از آن حرفها بزند چه جوابی باید بدهد. میترسید بالاخره یکبار نتواند به آن موهای سیاه، آن صورت کشیده و درشت، آن چشمهای سیاه و درشت و آن نگاه گیرا، و آن لبهای پر خون و از همه بدتر به آن حرفهای فاطمه جواب رد بدهد. و بیشتر میترسید که آن یکبار امشب باشد. در دل مثل همیشه به پدر پیر فاطمه فحش داد که او را واداشته بود تا کارهای خانهاش را به دخترش واگذار کند.
تازه غذا را گرم و شروع به خوردن کرده بود که فاطمه آمد. صورتش از زور سرما به رنگ مخلوط زرد و سرخ و سیاه گراییده و از چشمان درشتش الماس میریخت. فاطمه از راه نرسیده گریه را سر داد و به طرف بخاری رفت.
لقمه ای به دهان گذاشت و بلند شد تا دور و بر در را ببندد. با خودش گفت دوباره فاطمه دارد نقش بازی میکند. در فاصلهای که او درزهای دور و بر در را سفت میکرد فاطمه کنار بخاری زانو زد و آنچه زیر چادرش بغل زده بود را بر زمین گذاشت. بعد با گریه نالید:
– امشب میمیره. به صُب نمیرسه. دیشب نصف شب نفتمون تموم شد. هرچی لحاف، پتو و لباس بود انداختم روم و بچه رو تو بغلم تا صُب نگه داشتم ولی آخرشم سینهپهلو کرد. حاجمعصومم که میگه دواش سرگین خره. تو این برف سنگین سرگین از کجا بیارم؟ راهم که دو روزه بنده، نمیشه رفت دنبال نفت و دوا درمون…
– حالا چرا اومدی اینجا؟ اونم شبی؟
– امشبو آگه خونهٔ خودم بخوابم بچه میمیره. یه چیکه نفت ندارم. گفتم شبو اینجا بمونم.
حرف آخر فاطمه، برق از کلهاش پراند. احتمال هرچیزی را میداد جز این یکی. اصلن شدنی نبود. این یعنی رسوایی او و فاطمه. به خصوص با حرفهایی که این اواخر پشت سرش توی ده میزدند. با خودش گفت فاطمه دیگر نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و این راه به نظرش رسیده. یادش آمد که تا به حال چندبار با دوز و کلک، فاطمه را رد کرده است. ولی گویا اینبار دیگر کارد به استخوان رسیده بود. و رسیدن خبری از مراد بعد از چندماه هم، فشار را بیشتر شده بود. دستکم او خوب میدانست که فاطمه چقدر از شوهرش متنفر است.
به فاطمه نگاهی کرد. هیچ نشانهای از آن کارها و حرکات دفعات قبل ندید. ولی باز با خودش گفت این هم نمایش جدید است تا بازی بدهدش. فاطمه بیاعتنا به او و نگاهِ او، درمانده و ناامید بچهاش را از لای لباسهای کلفت و متعدد درآورد. بدون آن همه لباس حالا بچه، مثل بچه گربهای کوچک در دست مادرش قرار داشت. بیهیچ علامتی از زنده بودن. فقط نفسهای سنگین و گرفتهای که میآمد خبر از تنفس بچه میداد. فاطمه بچه را بلند کرد و همانطورکه اشک میریخت آن را روی بخاری نگه داشت، انگار که بخواهد یخش را باز کند.
– بچه رو بپیچ تو لباسش، برو خونت.
– ولی غیر از این بخاری هیچی به دادش نمیرسه. هرجا غیر از اینجا باشم امشبو دووم نمیاره. خونهٔ بابام بدتر از خونهٔ خودمه، اونام هرچی لحاف دُشَک دارن انداختن روشون دارن میلرزن.
– به من چه؟ یعنی توی این ده همهٔ نفتا تموم شده؟ پاشو. پاشو برو یه جای دیگه. برو از یکی نفت بگیر. به هرکی بگی بچت مریضه، یه کم نفت بهت میده. اصلن از همینجا نفت ببر. اینو که دیگه میتونی. هرچن ظهرم میتونستی ببری ولی نبردی، حالا اومدی میگی…
– اونقد عقلم میکشید. ولی نفت تو هم تموم شد. این بخاری که میسوزه آخرین نفتته. امروز نوبتِ نفتِ ده بود که باید میومد ولی نیومد. میبینی که زمین و زمون زیر برفه. اون ده پونزده خونه هم مث من. تازه خیلیا چن روزه که نفتشون تموم شده. بابای مرادم که از بابای خودم بدتر. دست و پا نداره که بخواد کاری بکنه.
– این حرفا به من ربطی نداره. وردار بچتو هرجا میری برو. اینجا نمیتونی بمونی. اصلن همین نفتِ بخاری رو خالی کن ببر. من لازم ندارم. بچهٔ تو واجب تره.
– تو چرا اینجوری میکنی؟ میترسی من بخورمت یا بچه؟ خیر سرت تو معلمی باید بفهمی چی به چیه. میترسی شب بیام تو جات بخوابم؟ اونم توی…
– آره از همین میترسم. از تو هرچیزی برمیاد.
– تو رو قُران بزار به بدبختی خودم باشم. آخه تو این وضع و حال وقت این حرفاس؟
– آره وقت وقتشه. از اولشم منظور تو همین بود. وگرنه آگه رأس میگی چرا پا نمیشی نفت بخاری رو ورداری ببری؟
فاطمه بدون اینکه دلیل بیاورد فقط سماجت میکرد. ولی دستآخر چاره ای جز تسلیم نداشت. نفت که آماده شد، ظرف حلبی نفت به یکدست و بچه به زیر چادر در دست دیگر، فاطمه را تقریبن به زور از خانه بیرون راند. پشت سرش هم دور و بر در را دوباره سفت و محکم کرد. دو سه پتو روی هم انداخت و به زیر آن خزید تا هرطور شده شب سرد را صبح کند.
نفهمید کی خوابید و چهوقت از روز با صدای در از خواب پرید. در به شدت و پیدرپی کوبیده میشد. از زیر سنگینی و گرمای پتوها که بیرون آمد به یکباره سردی هوای اتاق مچالهاش کرد و سرما تا مغز استخوانش دوید. به زور پتوها را روی دوش کشید و در را باز کرد. رجبعلی برادر کوچک مراد به محض باز شدن در فریاد زد:
– آقا مُردن. آقا هردوشون مُردن. هم فاطمه هم بچه. آقا هردوشون یخ زدن. بابام گُف بیام دنبالتون… آقا خودم پیداشون کردم… دیشب ننهٔ فاطمه رفته بود فاطمه و بچشو ببره خونهٔ خودشون دیده بود فاطمه نیس. اومد خونهٔ ما دنبالش. بابام گُف شاید اومده باشه سراغ شما ازتون نفت بگیره. آقا من اومدم اینجا، از دور دیدم فاطمه حلب نفت دستشه داره میره. آقا بهخدا سرد بود گفتم خودش میره دیگه. بهخدا آقا از زور سرما زورم اومد بیام کمکش، ترسیدم مجبورم کنه نفتو براش ببرم. آقا یواشکی برگشتم خونمون…
رجبعلی همانطور پشت در اتاق هرچه به ذهنش میآمد میگفت و او هم متحیر فقط گوش میداد. به سختی آنچه را رجبعلی تعریف میکرد پیش خودش نظم داد و مجسم کرد. رجبعلی را، که در تاریکی شب از دور برمیگردد تا زودتر از سوز سرما فرار کند. بقیه را، که خیالشان راحت میشود از اینکه فاطمه نفت گرفته. مادر فاطمه را، که صبح به خانهٔ دخترش میرود ولی او را نمییابد… و باز رجبعلی را که زن برادر را در میان برفها پیدا میکند … “آقا هردوشون یخ زدن”.
با رجبعلی بهطرف ده به راه افتاد. پشت تپه ظرف حلبی نفت را دید که واژگون در گوشهای افتاده بود. حس کرد سرمای دیشب رنگ حلب نفت را سیاهتر کرده. در کنار ظرف نفت تکه پارچهای هم بر زمین افتاده بود. شاید مال فاطمه و شاید مال بچه. همانطور که با عجله دور میشدند رجبعلی نشان داد که فاطمه چهطوری و کجا افتاده و از حال رفته و …
وارد حیاط خانهٔ مادر فاطمه که شدند صدای گریهٔ خفیفی میآمد. از مردم اندک ده، هر کس توانسته بوداز گرمای خانهاش دل بکند، توی حیاط دیده میشد. صدای صحبت چند زن از راهرو به گوش میرسید. مادر فاطمه ناامید به دیوار حیاط تکیه داده بود و بیصدا اشک میریخت. گوشهٔ حیاط بستهٔ کوچک پارچهای به چشم میخورد که قد و قوارهٔ بچهٔ فاطمه (بچه گربهٔ بیجان) را به ذهنش میآورد.
از راهرو که میگذشت صدای مش عصمت، زن مش ممدحسین یک لحظه در ذهنیاتش جا باز کرد:
– خب آگه میومد به من میگف منکه دریغ نداشتم. اونم واسهٔ بچهٔ معصوم و بیگناه…
وارد اتاق شد. حاجمعصوم پیرزن قابله و مثلن پزشک ده روی تلی از پتو و لحاف کرسی خم شده بودو کاری میکرد. او را که دید گفت:
– آقا زندس. ولی تکون نمیخوره. تموم تنش کبود شده. شما نمیتونین براش کاری بکنین؟
نزدیکتر رفت و کنار پیر زن نشست. رنگ صورت فاطمه کبود و هولبرنگیز شده بود.
***
بعدازظهر آنروز با ماشین نفت که به شهر برمیگشت، فاطمه را هم بردند. مادر پیر فاطمه پیش از سوار شدن به ماشین از او پرسید:
– آقا شما چرا گذاشتین شبی تنها بیاد. اون نادونی کرد، شما به زورم که شده باهاش میومدین میرسوندینش. شما که مردونگی کردین و نفت بهش دادین، مردونگی میکردین و توی اون سرما و تاریکی نمیذاشتین تنها بیاد…

