شمعهای بی فروغ
مهدی بهمن
کانون زنان ایرانی
ساعت پنج عصر با چشمهای گریان از شرکت خارج شدم. با این حال خرابم نمیتوانستم به خانه بروم. هفت ماه بود که به عنوان آبدارچی در این شرکت استخدام شده بودم. اولین روز مصاحبهام با مدیر داخلی خانم صوفی بود. میگفت کار شما خیلی سخت نیست. هرروز سه نوبت چای دادن؛ تی کشیدن، شستن توالت و تمیز کردن میزها. سه ماه آزمایشی کار میکنید اگر از شما راضی بودیم بیمه میشوید. در حین حرف زدن چند بار نگاهم به حلقه ازدواجش افتاد. چقدر زیبا و خوش تراش بود. میگفت آبدارچی مرد استخدام نکردیم؛ چون دو تا از خواهر زادههای مدیر عامل، اینجا کار میکنند و آقای محسنیان بسیار روی آنها حساس هستند. بعدها فهمیدم که همه حرفهای که زده بود دروغ بود. زن استخدام میکردند تا حقوق کمتر بدهند. میدانستند که اگر مرد استخدام کنند با این حقوق کار نمیکند. زنها چون نیازمندترند راضی ترند! بعدها که با خانم معروفی آشنا شدم و با هم دوست شدیم، میگفت: تو چقدر پوست کلفت هستی که تا الان دوام آوردی. قبل از تو پنج تا دختر آمدند ولی بیشتر ازسه ماه دوام نیاوردند. دو هفته از کار کردنم گذشت. هر روز صبح با کمک مادر، بدن پدرم را روغن میمالیدم؛ پوشاکش میکردم و رضایتمند سرکار میرفتم.
بعد از اینکه اولین چای را برای کارمندا بردم، خانم صوفی وارد آبدارخانه شد و با تعارف کردنِ یک شکلات از من خواست اگر برایم زحمتی نیست مقداری پول را ببرم بانک و به حساب شرکت واریز کنم. لبخند زدم و پذیرفتم. روز بعد در حالی که داشتم سری دوم چای را میریختم خانم صوفی وارد آبدارخانه شد. یه نسکافه برایم گذاشت روی یخچال و گفت: «عزیزم برات زحمتی نیست یه املت برای جناب محسنیان درست کنید؟ بنده خدا هنوز صبحانه نخورده.»
از تنخواه پول برداشتم، رفتم بیرون تخم مرغ و گوجه فرنگی تهیه کردم و برای آقای محسنیان املت درست کردم. بوی غذا؛ داخل شرکت پخش شده بود. چند تا از دخترای شرکت وارد آبدارخانه شدند و شروع کردن از دست پختم تعریف کردن. چقدر ذوق زده شده بودم. یکی آنها منشی شرکت بود که اصلاً از او خوشم نمیآمد. چند بار دیده بودم وقتی از جلوی اتاق آقای محسنیان رد میشود زیر چشمی داخل اتاق را نگاه میکند ولبخند می زند. یک روز یک شلوار جین پوشیده بود با یه مانتوی کوتاه، شلوارش سر زانوهاش پاره بود. بعدها فهمیدم که اصطلاحاً می گویند “زخم” و خیلی هم مد است. تا آخر روز دمق بود. روبروی میز اومیز حسابدار؛ خانم موسوی بود. خانم موسوی وقتی داشت کامپیوتر را خاموش میکرد به او گفت: «اصلاً توجه نکرد؟» خانم نوایی با ناراحتی سر تکان داد. هشت ماه بود که همسرش فوت کرده بود و درطول روز میدیدم یا بغض میکند یا سرش را روی میز میگذارد. از اقوام دور همسر آقای محسنیان بود. یکبار که داشتم مجله خانواده را نگاه میکردم خیلی اتفاقی نگاهم افتاد روی در شیشه ای ماکروویو. میز آقای محسنیان و خودش کاملاً مشخص بود. خانم نوایی کنار میز ایستاده بود و داشت یقیه پیراهن آقای محسنیان را مرتب میکرد بعد سرش را بوسید و از اتاق بیرون آمد. از خجالت آب شدم. ولی تفریح لذت بخشی بود. معاشقه رئیس و مرئوس در ساعات خستگی کاری. بعد از اینکه تعریف و تمجید تمام شد. خانم علیرضایی مدیر فروش گفت: «عزیزم غذای آقای محسنیان رو بردی لطف میکنی بری برام یه دستمال لاک پاک کن بگیری؟» لبخند زدم و گفتم: «حتماً.» هر روز صبح کارم این شده بود که بروم برای مدیر فروش لاک پاک کن بگیرم. تا حالا ندیده بودم زنی هر روز لاک ناخنهایش را پاک کند و دوباره با رنگی دیگر لاک بزند، و قبل از اینکه کارش را شروع کند، نیم ساعتی برای آرایش کردن وقت بگذارد. گاهی وقتها تو اتوبوس به تعداد لاکهای که داشت فکر میکردم. خانم صوفی هر بار با یک خوارکی یا تعریف کردن از شال یا رنگ مقنعهام خواستههایش را پیش میبرد.
بعد از یک ماه دیگر حتی وقت نداشتم مجله مورد علاقهام را بخوانم. جدا از کارهای دفتر، میبایست هر روز پول میبردم به حساب شرکت واریز میکردم. آخر هفته خانم صوفی یه لیست از خریدهای خانه آقای محسنیان را به دستم میداد. و با لبخند من را راهی فروشگاه میکرد. سه ماه به همین صورت گذشت. امید داشتم بعد از این مدت بیمه میشوم. اما هر بار به خانم صوفی میگفتم با لبخند و نگران نباش عزیزم به فردا امید میداد.
هر روز تحلیل میرفتم. مثل سابق سر ساعت نمیتوانستم نهارم را بخورم. کارهای بانکی و ادرای گاهی وقتها تا ظهر طول میکشید. و وقتی بر میگشتم بایستی غذای کارمندها را آماده میکردم. خستگی زمانی چند برابر میشد که مدیر عامل مهمان داشت. وزنم کم شده بود و نگاههای نگران مادربیشتر خستهام میکرد.
یک روز که نهار خانم صوفی را بردم داخل اتاقش گفت: «عزیزم برو برای خودت قاشق و بشقاب بیار؛ دوست دارم با هم نهار بخوریم.» چقدر خوشحال شدم. در حین غذا خوردن گفت: «آقای محسنیان داره یک دوستی که چند روز دیگه قراره بیاد ایران؛ می شه فردا بری خانه شو تمیز کنی؟ محسنیان مرد سخاوتمندیه جبران می کنه.» کلمه جبران را که گفت قبول کردم. فکر میکردم بابت تمیز کردن خانه لابد میخواهند پول به من بدهند. چقدر احمق بودم. هر بار که میرفتم خانه را تمیز میکردم، به جای پول، خانم صوفی یک مشت لباس دست دوم به جای پول به من میداد. و میگفت: «اینها همه مارک داره. گفتم که محسنیان چقدر سخاوتمنده.» امروز که به خاطر این همه کار کشیدن بی مزد با مدیر عامل دعوام شد و گفتم من حتی در ماه دو بار خانه شما را تمیز میکردم و شما به جای پول، یه مشت لباس کهنه به من می دادین؛ از تعجب شاخ در آورده بود. بعد که با خانم صوفی رو در رو کردیم، فهمیدم خانه برای خانم صوفی بوده. خانه در یکی از محلههای ظفر بود. یه آپارتمان چهار طبقه تک واحدی. با آسانسور رفتم طبقه چهارم. یه سوئیت چهل متری بود. پارکت شده؛ با کاغذ دیواریهای که گلهای صورتی و بنفش داشت. ولی خیلی ساده بود. یه تخت دو نفره داخل اتاق خواب و یک دست مبل راحتی داخل نشیمن. با یه آشپزخانه خیلی کوچیک.
داخل کابینتها را که باز کردم، به غیر از یه دست لیوان و فنجان و قاشق چای خوری و چند بسته نسکافه و چند تا شیشه مشروب، چیز خاص دیگری نداشت. یکی از شیشهها را برداشتم و درش را باز کردم و بو کردم. مشامم را زد. عجیب بود یخچال روشن بود و از همان شکلاتی که همیشه خانم صوفی تعارفم میکرد؛ با چند بسته از همان سیگارهای که همیشه میکشید، داخلش بود. روی دیوارها اصلاً قاب عکسی نبود. دست کشیدم به رو تختی، چقدر نرم و خوش رنگ بود. خودم را رها کردم روی تخت و چشمانم را بستم. لبخند زدم. بلند شدم و رفتم آشپزخانه. یکی از شیشهها را برداشتم. یکم ریختم داخل لیوان، با شست و انگشت اشاره؛ دماغم را گرفتم و یه نفس خوردم. تمام وجودم سوخت. سرم را داخل سینک کردم و چند بار عق زدم. شیر آب را باز کردم و مقداری آب خوردم. حالم بهتر شد. یک شیشه دیگر برداشتم، این بار با کمی آب خوردم. این یکی؛ هم مزه بهتری داشت هم زننده وتند نبود. بدنم داغ شد. نوک انگشتانم گِزگِز میکرد. یه شیشه دیگر برداشتم. این یکی مزه وانیل میداد. از این شیشه دو بار خوردم. مقنعه و مانتو ام را در آوردم. یه بطری ماءالشعیر هم بود. درش را باز کردم و داخل لیوان ریختم. کف کرد. انگشتم را داخل کف فرو بردم وبعد در دهانم گذاشتم. مزه ماءالشعیر میداد. مقداری از آن وانیلیه را ریختم روش. کف را سوراخ کرد. انگشتم را داخل سوراخ ایجاد شده فرو بردم و داخل دهانم گذاشتم. خندم گرفت. بلند بلند میخندیدم. پشت پلکهایم داغ شده بود. لیوان را برداشتم رفتم نشستم روی مبل. شروع کردم به خوردن. بلند شدم شلوارم را در بیاورم؛ افتادم زمین. زدم زیر خنده. روی پارکت خودم را جمع کرده بودم، دستم جلوی دهانم بود و بلند بلند میخندیدم. ساکت شدم. زیر لبم شروع کرد به پریدن. بغض کردم. گریهام گرفت. بلند بلند گریه میکردم. آب بینیام روی زمین ریخته شده بود. بابام را صدا میکردم. دوباره خندهام گرفت. میخندیدم. دوباره اشک میریختم. بابام را صدا میکردم. گریه میکردم میخندیدم گریه میکردم میخندیدم. ترسیده بودم. به نفس نفس افتاده بودم. نمیدانم کی خوابم برد. صدای زنگ تلفن بیدارم کرد. خانم صوفی بود. گفتم داشتم زمین را تی میزدم دل درد گرفتم مجبور شدم برم خانه. سرم هنوز منگ بود. داخل توالت شدم. چند مشت آب به صورتم زدم. با عجله لباسهایم را پوشیدم. شیشهها را داخل کابینت گذاشتم لیوان را شستم و رفتم. هوا تاریک شده بود. فردای آن روز خانم صوفی نگاههای معنا داری به من میکرد. اهمیت ندادم. تمام زحمات وسختیهای که میکشیدم را به خاطر خانوادهام به جان میخریدم. ولی از زمانی که برادر زاده آقای محسنیان در شرکت شروع به کار کرد، جانم به لب رسید. نگاههای هیزی داشت و هر بار از کنارم رد میشد سعی میکرد خودش را به من بمالد. تنها کسانی که هیچ وقت باعث ناراحتیم نشدن، نغمه و رها؛ خواهر زادههای مدیر عامل بودند. دانشجو بودند و در هفته سه روز نبودند. بعضی وقتها خودشان غذایشان را داغ میکردند یا چای میریختند. هر روز عصبی تر میشدم. صبحها نا نداشتم از رختخواب بلند شوم. پدرم مثل یه مرده نیمه جان روی تخت بود و هر بار از کنارش رد میشدم؛ جوری نگاهم میکرد که تا مغز استخوانم تیر میکشید. چه در رفت چه در برگشت در اتوبوس چُرت میزدم. امروز ساعت چهار خسته و کوفته وارد شرکت شدم. رفتم جلوی میز حسابدار و تمام سندها و رسیدهای بانکی را روی میز گذاشتم. نوایی گفت: «ستایش جان می تونم ازت یه سوالی بپرسم؟» گفتم: «آره راحت باش.»
-شما تو خانه تون قناری زیاد دارین؟
-نه چطور مگه؟
-آخه مامانت زنگ زد گفت خواستی بری خانه ۵ کیلو ارزن بگیر.
سست شدم. آب رفتم. دست کردم داخل جیب شلوارم گوشیم نبود. جواب ندادم و وارد آبدارخانه شدم. میخواستم نهارم را گرم کنم که علیرضایی با صدای بلند گفت: «ستایش جان میری برام یه بسته سیگار بگیری؟
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. بلند شدم و رفتم داخل اتاق محسنیان و شروع کردم به شکایت کردن از آنچه به سرم آوردند. نزدیک به یک ساعت داخل اتاقش بودم نه او توانست مرا قانع کند نه من توانستم. از این مرد بی رگ تر و خنثی تر ندیده بودم. از اتاق بیرون آمدم و رفتم طرف موسوی و گفتم: «تصفیه حساب کنید من می خوام برم.»
-باشه باشه تو الان عصبانی هستی من خودم با آقای محسنیان حرف میزنم.»
-هر غلطی که می خواین بکنید، من دیگه اینجا کار نمیکنم.
کیفم را برداشتم و با چشمهای گریان از شرکت خارج شدم. آسانسور که باز شد برادر زاده رئیسم جلوی در ایستاده بود. مثل همیشه چشمک زد. دلم میخواست آنقدر قدرت داشتم که میتوانستم با انگشتانم چشمهایش را کور کنم. سرم را برگرداندم. خانم معروفی آشپز مدیر برج صدام کرد. توجه نکردم. دلم میخواست میتوانستم لااقل از او خداحافظی میکردم، ولی میدانستم بغضم پاره میشود. بنابراین نشنیده گرفتم و با سرعت از پلههای برج پایین رفتم.
وارد خیابان شریعتی شدم و به سمت سید خندان رفتم. در راه با خودم حرف میزدم. بعضی از عابرین از کنارم رد میشدند و سر تکان میدادند. سوار ماشینهای ولیعصر شدم. نرسیده به مترو شهید بهشتی تعداد زیادی دختر پسر شمع به دست؛ کنار خیابان؛ نبش پارک شهید بهشتی ایستاده بودند. خوب که دقت کردم بعضیهایشان عکس دختر بچه ای با لباس قرمز دستشان بود. از ماشین پیاده شدم. رفتم به طرفشان. داخل پارک شلوغ بود و تعدادی دختر ایرانی افغانستانی روی زمین کنار عکس دختر بچه شمع روشن کرده بودند. از یکی از آنها پرسیدم چی شده؟ وقتی داستان تجاوز و کشتن این دختر بچه معصوم را شنیدم، تمام دردهای خودم را فراموش کردم. چند تا پسر ایرانی در حال فیلم گرفتن بودن. یکی از شمعهای روشن کنار عکس را برداشتم و رفتم کنار کسانی که نبش خیابان ایستاده بودند ایستادم.
مهدی بهمن
تهران
اردیبهشت ۱۳۹۵

