تغییر سرنوشت
کانون زنان ایرانی
مژده جابری فرد
خاک روی عکس را با گوشهی روسریام پاک میکنم، این عکس سالهاست جای آقا جلال را توی خانه گرفته است. به صبا نگاه نمیکنم ولی حواسم به حرفهایش هست، حتماً حرف و سخنی دارد که اینطور بی خبر وسط هفته سراغ مادربزرگش را گرفته است.
تعریف میکند که برایش خواستگار آمده، هرچند بزرگترین نوهام است، از شنیدن اینکه برایش خواستگار آمده ذوق میکنم. باورم نمیشود انقدر زود خانوم شده باشد، به روی خودم نمیآورم و گوش میکنم، منتظرم ببینم از من چه میخواهد.
مادر جون، امیر آقا تو کارخونه باباش مدیر یه بخش است و خانواده اش پولدارند، بابام میگه بهتر از این شوهر گیرت نمیاد … انقدر ناز نکن، دست دست کنی این خواستگار می پره و باید بمونی تو خونه. مامانی امیر آقا خیلی پسر خوبیه اما … اما من دوسش ندارم …
انگار این حرف پوستم را سوزن سوزن کرده باشد، مور مورم میشود، جا میخورم که صبا انقدر پرجرأت حرف می زند. زمان ما دخترها جرات نداشتند چیزی جلوی بزرگتر دربارهی ازدواج بگویند. همانطور که قاب عکس را روی طاقچه میگذارم، نگاهی به عکس شوهرم میاندازم، مردی که چهل سال عمرم را کنارش گذراندم ولی دوستش نداشتم. پدرم مرا مجبور کرده بود و من سکوت کرده بودم همین بود که سالها زندگی مشترک کلمه آقا را از اسم آقا جلال برایم حذف نکرده بود، همیشه آقا مانده بود، پدر بچههایم شده بود، پدر بزرگ نوههایم، برایش احترام قائل بودم اما دوستش نداشتم.
مادر جون یه پسری هست تو دانشگاهمون … مهرداد… ساکت میشود …. آب دهانش را قورت میدهد و ادامه میدهد، اومده خواستگاریم، اما بابا میگه من دختر به آدم یک لا قبا نمیدم. میگه این خیلی جوون و بی تجربه است. مامانی میشه شما با بابام صحبت کنی و راضیش کنی …من و امیر آقا به درد هم نمیخوریم، ولی مهرداد هم رشتهی خودمه، داره ارشد می خونه…خیلی پسر خوبیه …
همه چیز این جوانها عوض شده اما انگار تاریخ دارد پیش چشمم تکرار میشود، دوست داشتن را که نمیشود تحمیل کرد وقتی یکی را دوست نداری، نداری. شاید تقصیر من است که این را به پسرم یاد ندادهام، چقدر بد میشود که آدم عمر کسی را که دوست ندارد تلف کند و عمر خودش هم تلف بشود. آقا جلال مرد خوبی بود، اما با هم جور نبودیم، چیزی که اورا شاد میکرد من خوش نداشتم. چیزی که محبوب من بود اودوست نداشت. کنار هم بودیم، اما با هم نبودیم، من به شمعدانیهایم میرسیدم، او با رادیو ور میرفت و دنبال شنیدن اخبار بود. من عصرها میرفتم توی حیاط کنار حوض، او لای کتابهایش دنبال چیزی میگشت. هر دو در دنیای خودمان تنها بودیم.
به صبا نگاه میکنم حرفهایش را زده و نگاهش را به دهان من دوخته که ببیند چه می گویم، جوانی خودم را پیش رویم میبینم، حالا مادربزرگ شدهام اما شاید بتوانم سرنوشت صبا را عوض کنم. که صبا یک عمر با یک مرد غریبه در خانه ای مشترک اما پر از تنهایی زندگی نکند.
باشه مادر! امشب به بابات زنگ میزنم، باهاش حرف میزنم، تو احترام باباتو نگه دار، من راضیش میکنم…

