چند روایت از نزدیک:خشونت علیه زنان درخیابان
کانون زنان ایرانی:شاید هرگز زنی را ندیده باشید که در زندگی اش آزار و اذیت خیابانی از سوی مردان را تجربه نکرده باشد.از یکسو قوانین ایران در باره مزاحمت های خیابانی خیلی روشن و صریحی نیست، از سوی دیگر آموزش های لازم نیزدر این باره به دختران و زنان داده نشده است. شاید مهم ترین و تکراری ترین توصیه ای که از کودکی و نوجوانی در گوش دختران خوانده شده، این است :«زن خوب جوری لباس نمی پوشد و رفتار نمی کند که کسی مزاحمش شود.» وبه این ترتیب زن مقصراصلی این مزاحمت ها معرفی می شود.
یک توصیه معروف دیگر این است که در مواجهه با هر آزار و مزاحمتی در خیابان، سریع خود را از آن موقعیت دور کنید.کمتر حرفی از گزارش به پلیس یا کمک گرفتن از دیگران است.
در ادامه چند زن تجربه های خود را از خشونت و مزاحمت خیابانی روایت کرده اند.نحوه مواجهه خشونت دیدگان تا حدزیادی با یکدیگر متفاوت است.
زنی رام و آرام:آنی که نباید باشم/میترا قیدی
بیش از شش ماه طول کشید تا بالاخره توانستم خودم را قانع کنم که اعتراض و خشمم را شخصاً، رودررو، چشم در چشم و نه از طریق قانونی و یا راه بهقاعده تری عیان کنم، خوب میدانم درست این بود که به شوهرم میگفتم یا ماجرا را با کارفرمایش در میان میگذاشتم و یا حتی به نهادهای قضایی و انتظامی شکایت میبردم اما هیچکدام از این کارها را نکردم.
در شش ماه گذشته در مسیرخانه به محل کارم متوجه نگاههای خیره یکی از کارگران ساختمان در دستساخت نزدیک منزلمان شدم. در تمام این مدت هرگز نخواستم باور کنم که من زنی در آستانه ۵۰ سالگی با ۲۴ سال سابقه خبرنگاری با پوششی کاملاً ساده و اداری، چهرهای بدون آرایش و کاملاً جدی توجه یک کارگر جوان را به خود جلب کرده باشم. واقعاً چرا؟ هنوزم هم نمیدانم و مدتها با این گنگی و حس ناباوری دستوپنجه نرم میکردم که نه من اشتباه میکنم و به همین دلیل به تردد از این مسیر ادامه دادم بدون اینکه حتی یکبار در جواب سنگینی نگاه این کارگر جوان سرم را بلند کنم و ببینم که اصلاً این آدم چه شکلی است، تنها یک شمایی از یک پسرک جوان لاغراندام با کاپشن قهوهای و شلوار جین در ذهن داشتم که هر باروقتی جلوی من ظاهر میشد آرامش و اعصابم را به هم میریخت ولی من هر بار به خودم نهیب میزدم که نه اشتباه میکنم.
بعد از مدتی بالاخره به این فکر افتادم که با ادامه بیتوجهیهایم درنهایت او را دلسرد خواهم کرد اما برعکس چون او بهمرور جریتر شد و مزاحمتهایش از سطح نگاه فراتر رفت تا جایی که حتی پای کارگرهای دیگر ساختمان هم به این معرکه باز شد در ساعتهای رفتوبرگشت متوجه متلکها، کنایهها و حتی جملات تحقیرآمیز کارگرهای دیگر شدم که نشانه حمایت از همکارشان بود. جملاتی که خشم و نفرت و از طرف دیگر احساس ناامنی من را تشدید میکرد، به پشتیبانی دوستان جسارت این جوانک هم هرروز بیشتر میشد.
این اواخر بارها بهخصوص در بیخوابیهای نیمهشب به فکر شکایت به کارفرمای ساختمان میافتادم اما در عمل شرم مانع کارم میشد چون این روشی نبود که من در طول دوران عمرم یاد گرفته باشم. تجربه و آموختههایم به من سکوت، پنهانکاری و حفظ آبرو را یاد داده بود وقتی صحبت از تجربه میکنم پای ۵۰ سال عمر به میان میآید چطور میشود یکباره همه این تابوهای رسوبکرده در اعماق روح و روان و شخصیتم را نادیده بگیرم، از طرفی با خود فکر میکردم که اصلاً گفتم و این کارگرهم اخراج شد آنوقت آیا همچنان زندگی در این کوچه برای من و شوهرم صلاح است؟ اگر به جبران کاری که با این کارگر کردم بلایی سر شوهر من آوردند آیا میتوانم خودم را تا آخر عمر بابت این تصمیم ببخشم؟ اصلاً چگونه میتوانم مزاحمت این کارگر را ثابت کنم اگر سایر کارگران به حمایت از او برخاستند؟ مدتها با آ انواع اماواگر دستبهگریبان بودم تا اینکه بالاخره یک روز صبح وقتی مثل همیشه سر راهم به دیوار تکیه داده بود ناگهان تصمیمی گرفتم.
مسئله را حل کردم رودررو، برای نخستین بار پس از چند ماه جرئت کرده در چشمش نگاه کردم. عجیب است من بعد از مدتها تازه صورتش را میدیدم! با عصبانیت تهدیدش کردم و از او خواستم تا دیگر سر راه من قرار نگیرد.همینطور که از محل دور میشدم از درون میلرزیدم و نگران بودم که نکند متوجه لرزشهای من شده باشد، از خودم راضی نبودم، تماممسیر به سمت محل کار را پیاده رفتم و سعی کردم که خودم را درک کنم و دلیل اینهمه ترس و روحیه محافظهکاری را با مرور تجربیات و خاطراتم بفهمم، کمی آرام شدم اما همچنان از خودم راضی نیستم نگاههای آزاردهنده این جوان همچنان ادامه یافت و من به این فکر میکنم که شاید راه چاره این نبود که ناچار با او دهانبهدهان شوم، شاید بهناچار باید دست به تغییر مسیر همیشگیام میزدم و دسترسیام را به خانه و محل کار سختتر میکردم، شاید چاره کار تصمیم به تغییر محل زندگیام نباشد اما این را خوب میدانم که سالهاست که از لگدمال شدن روحیه سرکش من در جوانی گذشته، تجربیات تلخ زندگی رفتهرفته از من زنی رام و آرام و بهشدت محافظهکار ساخته که سعی میکند آهسته برود و بیاید اما در اعماق وجودم از این وضع ناراضیام و مسئله امروز من زنی در آستانه ۵۰ سالگی به این تبدیلشده: آنی هستم که نباید باشم.
خانم کمک میخواهی؟/ترانه بنی یعقوب
دختر و پسرجوان درست کنار من راه میروند، صدای جیغ و دادشان آنقدر بلند است که تک تک کلماتشان را بشنوم. از خیابان خرمشهر تا سر سهروردی هم مسیر بودهایم و تمام طول مسیر مشترک صدای فریادشان بلند بود.
دختر جوان داد می زند: «مگر نگفتم نمیخواهم دیگر ببینمت، چند بار باید این را تکرار کنم، باز بلند شدی آمدی محل کارم. آبرویم را بردی؟ از صبح ۵۳ بار زنگ زدی. جوابت را ندادم باز از بلند شدی آمدی. تو چه جور آدمی هستی آخه؟»
پسر خونسردتر از دختر مدام این جمله را تکرار میکند: «باید با من حرف بزنی باید بگویی دیروز از ساعت ۴ تا ۸ شب کجا بودی؟ تا جواب سوالم را ندهی نمیروم؟»
«وقتی قرارنیست ارتباطی با هم داشته باشیم، دلیلی هم نمیبینم برایت توضیح بدهم کجا رفتم و چکار کردم.»
پسر جلوی راه دختر را میبندد: «باید جوابم را بدهی اگر ندهی اجازه نمیدهم از جایت تکان بخوری.» دختر تقریباً هوار می زند تا راه را برایش باز کند. چند رهگذر میایستند و نگاه میکنند، فقط نگاه. هیچکس مداخله نمیکند. پسرجوان یک بسته توت فرنگی و بسته ای بزرگ آدامس که بعداً میفهمم، آدامس خرسی مورد علاقه دختر جوان است، مدام به طرفش دراز میکند: «باید اینها را از من بگیری حتی اگر بیاندازی شان سطل آشغال باید قبولشان کنی.» دختر نمیپذیرد: «آمدی مقابل محل کارم مزاحمم شدی. توی خیابان هلم میدهی، بعد به من توت فرنگی و آدامس میدهی …تو دیوانه ای … نمیخواهم ببینمت. الان نمیخواهم با تو حرف بزنم… یعنی آنقدر خواسته بزرگی است.»
دختر و پسر همین جور کنار من راه میروند و جر و بحث میکنند حالا به خیابان سهرودی رسیدهایم. پسردختر را با هل دادن به کوچه ای فرعی میکشاند. دستش را میپیچاند و از او میخواهد توت فرنگی و آدامس را قبول کند. اینجاست که طاقتم طاق میشود. بلند می گویم: «خانم کمک میخواهی؟»
دختر جوان بدون ثانیه ای تردید به سمتم میآید: «بله لطفاً! این آقا آزارم میدهد چند بار هلم داده و کتکم زده.» پسرجوان پرخاش کنان میگوید: «خانم این مساله شخصی است و شما حق دخالت ندارید؟»
-«خیلی هم حق دخالت دارد، من را بیچاره کردی، خانم! از سر خیابان زور میگوید و هلم میدهد، نزدیک بود بیفتم و سرم بخورد به جدول کنار خیابان.»
پسر جوان حالا صدایش را بلند تر هم کرده، حالا عابران به ما سه نفر خیره میشوند و بعد از کنارمان عبور میکنند.
دختر جوان خیلی سریع جریان را میگوید با این پسر شش سال دوست بوده، خیلی نزدیک مثل نامزد همه خانواده از رابطهشان خبرداشته انداما دخترچند روز پیش حرف آخرش را به پسر زده و گفته به درد هم نمیخورند. هر کس باید برود دنبال زندگیاش. پسر اما اصلاً نمیخواهد بی خیال شود، مدام زنگ می زند صدبار.. دویست بار در روز.. جواب نمیدهد، بیخیال نمیشود. مقابل محل کارش ظاهر میشود. آنقدر میایستد تا از دفتر کارش بیرون بزند و بعد هم بساطی که میبینی. امروز دیگر از حد گذرانده و چند بار دختر جوان را در خیابان هل داده، به دیوار کوباندتش. دخترمی گوید خیلیها از کنارشان رد شدند اما بی تفاوت گذشتند، شما تنها کسی بودید که اعلام کردید قصد کمک دارید. حالا سه نفری در خیابان راه میرویم. من در وسط و دختر و پسر جوان در کنارم. پسر قسم میخورد تا دختر با او حرف نزند اجازه نمیدهد به خانه برود.
چند جمله ای بیشتر نمیگویم، هر چند بارها تکرارش میکنم: «بچهها من روزنامه نگارم می دانم گاهی همین جر و بحثهای به ظاهر ساده در کوچه و خیابان با این همه تنش و فشارعصبی میتواند فاجعه درست کند. فقط کمی آرام باشید و بعد حرف بزنید.»
پسر حالا رو به دختر جوان: «چند بار گفتم برویم توی یک کافه بنشینیم و حرف بزنیم، از این آبرو ریزی بهتر نبود.»
دختر برافروخته جواب میدهد: «آبروریزی را من کردم یا تو که توی خیابون کتکم زدی؟ من نمیخواهم با تو کافه بیایم. من جوابم را به تو دادهام. اصلاً پیش مشاور رفتهایم و گفته شما دو تا به درد هم نمیخورید تو رو خدا خانم بگویید که دست از سرم بردارد.»
چند دقیقه ای را کنار هم قدم میزنیم حالا پسر جوان خیلی آرام تر از قبل شده، با دختر به سمت خانهاش میرویم و در میانه راه میپذیرد ما را تنها بگذارد. به شرط اینکه دختر هدیههایش را قبول کند. دختر باز هم سرباز می زند اما آخر راضی میشود بیشتر برای اینکه پسر راهش را بگیرد و برود. توت فرنگی و بسته بزرگ آدامس را توی کیفش میچپاند. دختر جوان تند تند برایم تعریف میکند که چقدر از پسر میترسد، میترسد از اینکه یک بار در همین آمد ورفت ها بلایی سرش بیاورد؟ چاقویی، چیزی …دختر به پسر نه گفته! من بیشتر از دختر از این موضوع میترسم. چند روز قبل با یک اسید پاش مصاحبه کردهام که فقط به خاطر نه شنیدن از یک دختر زندگی خودش و یک زن را از این رو به آن رو کرده. دختر حالا مقابل خانهشان رسیده با هول و هراس دور و برش را نگاه میکند از پسر خبری نیست. بارها از من تشکر میکند اینکه بی تفاوت از کنارشان نگذشتهام، اینکه اگر نبودم ممکن بود اتفاق بدی بیفتد. راه بازگشت را در پیش میگیرم جوان سر گذر چمباتمه نشسته و گریه میکند. خیلی زود میفهمم در همسایگی مان زندگی میکند. آنقدر آرام شده و با متانت حرف می زند که باورم نمیشود او آدم چند لحظه قبل است. بارها میگوید آدم بدی نیست و فقط یک توضیح قانع کننده میخواهد.
جدا از آن رابطه پر تنش دختر و پسر هر دو در تنهایی حرفهایشان به نظر قابل درک میرسد، پسر جوان قول میدهد دیگر سر راه دختر سبز نشود اینکه منتظر میماند تا دختر اگر دلش خواست به او زنگ بزند. نمیدانم چقدر وعدهها و قولهایش واقعی است اما خوشحالم ایستادهام و چند لحظه ای به حرفهایشان گوش دادهام.شاید امروز چند دقیقه ای دیرتر به خانه برسم اما خوشحالم بی تفاوت از کنارشان نگذشتهام شاید بی تفاوتی قیمت گزافی میداشت…شاید.
چقدر هوا گرم است/نفیسه حقیقت جوان
مدام میگوید: «چقدر هوا گرم است…» و از توی آینه به چشمان دخترک که سعی میکند خودش را به نشنیدن بزند، نگاه میکند.
دخترک معذب است. سرش را با گوشی موبایل گرم کرده است و در دل خدا خدا میکند که هرچه زودتر به مقصد برسد.
اتمسفر و فضای حاکم بر تاکسی به طرز غریبی مسافر جوان را آشفته میکند. جملات ساده و به ظاهر معمولی راننده که مدام از گرما شکایت میکند، آشفتگی و حس عدم امنیت دختر را چندبرابر کرده است.
میپرسد: «خیلی مانده که به مقصد برسیم؟ واقعا عجله دارم و نباید دیر برسم.»
راننده که تقریبا چهل و چندساله به نظر میآید، در حالی اصلا عادی به نظر نمیرسد، میگوید: «الان چیزی نمیتوانم بگویم، خیلی گرمتر از آن است که بشود درباره زمان رسیدن حرف زد.»
دختر جوان، آشفتهتر به مرد نگاه میکند. چهرهاش عادی نیست. انگار همه شهوت دنیا را در چشمانش خلاصه کردهاند! سعی میکند اضطرابش را پنهان کند و با لحن آرام میگوید: «لطفا نگه دارید. مسیرم تغییر کرده است.»
راننده آژانس برآشفته دستش را از بین پاهایش بیرون میکشد و با سرعت نور روی دنده میگذارد. برای هزارمین بار در آینه به چهره دختر نگاه میکند و سپس میگوید: «۲۵ هزار تومان. کرایه آژانس را باید تا انتهای مقصد بپردازی.»
دختر تراول پنجاه هزار تومانی را با نوک انگشت روی صندلی شاگرد پرت میکند. به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاهی میاندازد و بیمعطلی از ماشین پیاده میشود.
تقریبا میدود و سعی میکند صدای نفسهای تند و آهنگ چندشآور جمله «چقدر هوا گرم است» که انعکاسش در آینه راننده گوش او را خراش میداد، فراموش کند.
میدود و هر چند گام یک بار، به خودش، به راننده، به جامعه، به قانون و به همه عالم فحش میدهد. آنقدر میدود که زبانش به سقف دهانش میچسبد. نفسش به شماره میافتد و تازه درک میکند که خیابان آزاری چه معنایی دارد.
هیچ کس یادم نداد چطور در برابر مزاحم از خودم مراقبت کنم/ رز ارجمند
دیروز منتظر تاکسی بودم. مرد میانسالی سوار موتور بود. به من که رسید سرعتش رو کم کرد. چیزی گفت؛ نفهمیدم چی گفت. ازش خواستم تکرار کنه. این بار هم این قدر جویده جویده گفت باز هم نفهمیدم. فقط عزیزم آخر جمله رو شنیدم و از رو تجربه فهمیدم که احتمالا دلم نمیخواهد که بقیه جمله رو هم بدونم.
چند قدمی من خانمی منتظر تاکسی بود. ماشینی با دو سرنشین مرد جلوی پایش بوق زد و او هم آدرس حدودی خودش را گفت. راننده و مسافر بدون این که اتفاقی افتاده باشد، شروع کردند به خندیدن. نمیفهمم چرا آن خانم سوژه خنده آقایان شد.
سوار اتوبوس بودم. ۱۰ سال پیش را میگویم. پشت ترافیک، ترافیک که چه عرض کنم، پارکینگ خیابان آزادی تو اتوبوس بودم. خوشحال بودم که کنار پنجره صندلی خالی پیدا کردم و این مسیر یکی دو ساعتی را نمیایستم. یادم میآید، تقاطع آزادی و توحید بود که یک موتورسوار نزدیک اتوبوس که رسید برای، دیگر تلاشی نکرد که از لابهلای ماشینها رد شود. کلاه کاسکتش را در آورد. مرد میانسال سوار موتور بوس مشمئزکنندهای من فرستاد. فکر کردم همه چیز همین جا تمام میشود و ناراضی بودم که فانتزی موزیک گوش کردن و فرض این که مردم و خیابان موزیک ویدیویی هستند برای تماشا به هم ریخت. پشتم را به پنجره کردم و با گوشی موبایلم بازی کردم.
یکی دو دقیقه بعد سری بلند کردم به امید اینکه مرد موتوری رفته باشد. نه تنها نرفته بود، بلکه بلکهاین آلتش را از روی شلوار در دست گرفته بود.
وقتی قیافه به هم ریخته من را دید، اخمی کرد و تلاش کرد سایز آلتش را نشانم دهد. سرم را چرخاندم. هیچ وقت به اندازه آن روز از ترافیک متنفر نبودم. اتوبوس لعنتی قرار بود امنترین وسیله نقلیه عمومی باشد. هر وقت سر بلند کردم به امید اینکه رفته باشد، مرد با ایما و اشاره اعتراض میکرد که چرا نمیخندم. مرد آن قدر خودش را مالش داد تا به مرز ارگاسم رسید.
این موقع بود که مردی از یکی از ماشینهای پشت ترافیک پیاده شد و یقه موتورسوار را گرفت. مرتیکه فلان فلان شده این چه غلطی است که میکنی. موتورسوار اعتراض کرد، لابد اعتراض داشت که چرا خلوتش در این شلوغی را به هم زدند. وسط دعوا دستشان به سمت من نشانه رفت. یکی میگفت این دختربچه ناموس من و تو است. آن یکی میگفت خودش دلش میخواهد و من را نگاه میکرد. گویا از قیافه من انزجار میبارید. بقیه مردها هم آمدند و یقه موتورسوار را گرفتند و همین موقع بود که ترافیک لعنتی به حرکت افتاد و دیگر لازم نبود نفسم را حبس کنم.
آن ترافیک روان شد و تونل و زیرگذر و پلهای دو طبقه در تهران زدند که ترافیک سنگین تکرار نشود. اما هیچ کسی به من نگفت که چگونه در برابر این مزاحمتها از خودم مراقبت کنم. هیچ کسی به من نگفت لزومی ندارد ۱۰ سالی صبر کنم تا درباره این مزاحمت حرف بزنم. کسی به من آموزش نداد که من نباید از این مزاحمتها شرم داشته باشم. خودم به تجربه و از خواندن مقالات مختلف یاد گرفتم که اگر شکایتی میکردم، مراجع قانونی باید به شکایت من رسیدگی میکردند.
آزار خیابانی برای من احساس مرگ است /مژده جابری
تجربهٔ شخصی من از آزار خیابانی، احساس مرگ است، وقتی با چند واژه به شکل خاموش ترور میشوی، انگار شخصیتت زیر سؤال میرود و هویت انسانیت نادیده انگاشته میشود. اما فراتر از این واژهها برخوردهای فیزیکی هستند که اثر مخرب آن تا مدتها روح را میآزارد و شاید بدترین برخورد جامعه با فرد آزاردیده این است که به جای کمک به او، به او احساس گناه القاء میکند. اگر آن لباس را نپوشیده بودی، اگر آنوقت بیرون نرفته بودی، اگر از خیابان خلوت عبور نمیکردی، این اتفاق برایت نمیافتاد. این واکنش مترادف این است که قربانی را به جای مجرم، مجازات کنیم.
انزجارآور که بعضی از آزارگران خیابانی فکر میکنند که زنان دوست دارند مورد خطاب به اصطلاح متلکها و مزهپرانیهایشان باشند. به نظرم این آزارها به نحوی ناخودآگاه بخشی از سیستم دفاعی جامعهٔ مردسالار برای ادامهٔ مردسالاری و حکومت مردان است. این خشونتها که به صورت لفظی و حتی گاهی فیزیکی زنان را هدف قرار میدهد، عزت نفس زنان و دختران جامعهٔ ما را تضعیف میکند، به آنها این تصور را القاء میکند که دیدگاه آزارگران به زن، دیدگاه جامعه است. دیدگاهی که زن را به شکل شیء جنسی نگاه میکند و نه یک انسان و باعث میشود دختران و زنان منزوی و منزویتر بشوند و به نحوی از فعالیت اجتماعی واهمه پیدا کنند و به اصلاح خانهنشین شوند.
به نظر من تا زنان برای دفاع از حقوق اولیهٔ خود در جامعه مُصّر و متحّد نباشند، در وضع کنونی نباید انتظار بهبودی در روند کاهش آزارها باشیم. آگاهی زنان در دو سطح قابل بررسی است، در درجهٔ اول فردی، یک آزاردیده باید با شجاعت با آزارگر مقابله کند، نه اینکه با ترس و شرم سکوت کند. از دیگران کمک بخواهد، از بالا بردن صدایش نترسد و خودش از خودش دفاع کند. در سطح دیگر، نقش خانواده در پیشگیری و مقابله با آزارها غیرقابل انکار است. پیشگیری از آزار با تربیت درست پسران و آگاه کردن انجام میشود و مستلزم این است که مادر و پدر آگاه باشند. تأثیر دیگر خانواده میتواند در کاهش تأثیرات مخرب این نابهنجاری اجتماعی باشد. خانوادهها باید دخترهایشان را آنقدر با عزت نفس پرورش بدهند که از این آزارها کمترین آسیب را ببینند و همواره خانواده خود را حامی حضور و فعالیت اجتماعی خویش بشناسند.





