داستان عروسی دکتر زهرا ،نقدها و ابهام ها

کانون زنان ایرانی به تازگی داستانی را با عنوان جشن عروسی دکتر زهرا ،نوشته دکتر محمد صابر منتشر کرده است .این داستان با این توضیح منتشر شد که نویسنده ی مطلب مقیم خارج از کشور است و در این روایت در برخی از مواقع واقعیت را با خیال پیوند زده است،بنابراین برخی از بخش های این داستان خیالی است ،هرچند که به قول نویسنده اش این داستان هرچند تخیلی اما برمبنای روایت های مستند و واقعی زندگی زهرا و با توجه به اطلاعاتی که از دوستان و اشنایان زهرا بنی یعقوب کسب شده ، تدوین شده است. برخی از مطالب این داستان با استفاده از مصاحبه های خانواده و نزدیکانش در این چند ماه نگاشته شده است و بعضی از اسامی و صحنه ها نیز کاملا خیالی است و فقط برای ارائه توصیفی ملموس از زندگی زهراها تدوین شده است.

انتشار این داستان واکنش هایی را برانگیخت ،برخی از آن خشمگین شدند و گفتند که غیر واقعی است و کسانی نیز با خواندن آن داستان همدلی هایشان برانگیخته شد و ار انتشار آن تشکر کردند.کانون زنان ایرانی ضمن تشکر از هر دو گروه که به این داستان واکنش نشان دادند،نقد یکی از مخالفان این مطلب را به همراه پاسخ دکتر محمد صابر منتشر می کند.

نقدی بر داستان جشن عروسی دکتر زهرا

-این مطلب “داستان عروسی دکتر زهرا” کانون زنان ایرانی رو خونده اید؟

راستش من با ایمیل محسن و لینکی که نیما گذاشته بود سراغ این نوشته رفتم و برای سایت جوابی فرستادم و خواستم منتشر بشه.به این صورت:

“برادر” دکتر محمد صابر داستان شما را خواندم و به شدت متاثر شدم. متاثر از سکوت نه ماهه ی من و سایر دوستان نزدیک و همکلاسی های زهرا که علت آن، حفظ آرامش در بررسی پرونده بوده است؛ لیکن منجر به سوء استفاده شما از فاجعه ی مرگ زهرا جهت انتشار و پرخواننده کردن داستانتان شده است.

زهرا در طول هفت سال و نیم تحصیل در دانشگاه با هیچ یک از آقایان همکلاسی، همدوره ای و هم‌دانشکده ای هیچ نوع ارتباط تلفنی و اینترنتی اعم از ایمیل و… نداشت. اصلاً تا ماه‌ها بعد از فارغ‌التحصیل شدن موبایل نداشت که بخواهد با شما صحبت کند یا با حمید قصه ی شما آشنا شود. (زمان توزیع موبایل های با کد ۰۹۱۲۴ اثبات این مدعاست.) زهرا جز روابط مربوط به همکاری دانشجویان پزشکی در بخش و بیمارستان و اورژانس و جزوه نویسی و.. . به هیچ وجه با هیچ کدام از پسر‌ها رابطه ی نزدیک و صمیمانه ای نداشته است که به دنبال آن حرف‌هایی را که برای زهرا جنبه ی بسیار خصوصی و حکم “راز” داشته است برایش مطرح کند و حتی بخواهد تصور برادر گونه از او داشته باشد. آشنایی زهرا با نامزدش برای آنها حکم رازی را داشته است که همیشه با تاکید بر اینکه “خیلی دلم میخواد تعریف کنم ولی به هم قول داده ایم که فقط برای خودمان بماند”، هیچ جا مطرح نشد تا اینکه پس از مرگش از دفتر خاطراتش جمله ای مبهم با اشاره ای کوچک به نحوه ی آشنایی شان خوانده شد. (مگر اینکه شما دوست صمیمی حمید قصه تان باشید و از زبان او شنیده باشید!!!!). علت تاکید فراوان شما برای پاک و آسمانی کردن رابطه ی راوی قصه با زهرا چیست؟ چرا تاکید بر وجود احساسی عمیق آمیخته از عشق انسانی به انسان دیگر، صرف نظر از جنسیت و برادر و خواهر گونه بودن رابطه ای دارید که او اساساً با هیچ همکلاسی اش نداشته است؟

آشنایی شما از محیط دانشگاه تا چه حد است؟ آیا اساساً راهتان به جمع های دانشجویی افتاده است؟ که اگر افتاده بود می دانستید روابط دانشجویان به گونه ای نیست که شما برای موجه جلوه دادن آن نیازی به تاکید بر اینکه فقط آقایان روی صحنه دست میدادند داشته باشید؛ یا تاکید کنید که موقع خداحافظی با حمید “روبوسی” کرده اید و با زهرا خداحافظی رسمی و صمیمانه داشته اید!!!

شما حتی نمیدانید که دانشگاه علوم پزشکی تهران (و اکثر دانشگاه های علوم پزشکی در کشور) اصلاً جشن فارغ التحصیلی برگزار نمیکنند که بخواهد در جوی نه چندان گرم به اتمام برسد و شما و سایر دانشجویان تصمیم بگیرید موافقت مسئولین دانشگاه را بدست بیاورید و مجدداً یک جشن دیگر بر پا کنید! در تمام دوره ها جشن صرفاً با همت و برنامه ریزی و مدیریت خود دانشجویان فارغ التحصیل برگزار میشود. خالی از لطف نیست بدانید که زمان برگزاری جشن در تمام دوره ها پس از اتمام بخش های بیمارستان است و ربطی به پایانِ پایان نامه هایتان که در شروع داستان ذکر کردید ندارد. همان طور که در زمان جشن فارغ التحصیلی دوره ی ما، همکلاسی های زهرا، دراردیبهشت ۸۵ تعداد افرادی که دفاع کرده بودند از تعداد انگشتان دست کمتر بود و جلسه ی دفاع زهرا دقیقاً یازده روز بعد از جشن برگزارشد.

در خصوص روند آشنایی و دوستی خیالی و داستان‌سرایی شما وزمانبندی آن باید این نکات هم ذکرشود که

زهرا اصلاً موظف به طرح پزشکان نبود و به طرح نرفت. به دنبال سابقه اسارت پدرش در دوران رژیم شاه، ایشان عنوان آزاده داشته و زهرا به عنوان فرزند آزاده از رفتن به طرح معاف بوده است. (خوب است بدانید این قانون خطاب آزاده بعد از قبولی دانشگاه تصویب شد و زهرا برای قبولی از هیچ سهمیه ای استفاده نکرده بود). و بر خلاف ادعای نویسنده در زمان برگزاری جشن، زهرا هیچ برنامه ای جز درس خواندن برای امتحان ورودی دوره ی رزیدنتی نداشته است. زهرا قبل از جشن و تا یازده ماه پس از جشن هیچ نوع سفری به همدان نداشته است که به دنبال آن یک شب به یک برنامه‌ی رادیویی محلی درباره ی عرفان و این‌گونه مسائل گوش دهد و جریان مسابقه و برنده شدن و بی همگان بسر شود و…. هدیه و اس ام اس و تماس تلفنی و قرار پارک و… پیش بیاید. بلکه پس از برگزاری امتحان در اسفند ۸۵، با تمایل شخصی به قصد کار و خدمت رسانی ، کسب تجربه، و کسب امتیاز کار در مناطق محروم و پس انداز مالی برای برنامه های شخصی زندگی اش، تصمیم به کار در مناطق محروم به عنوان پزشک خانواده گرفت و از فروردین ۸۶ (حدود ۱۱ ماه بعد از فارغ التحصیلی) در روستای دمق از توابع شهرستان رزن در استان همدان شروع به کار کرد. و البته نامزد زهرا نه مجری برنامه ی محلی که مجری و نویسنده ی یکی از برنامه های رادیو فرهنگ بوده است. آشنایی زهرا و نامزدش ماه ها پس از فارغ التحصیلی و قبل از سفر به همدان اتفاق افتاد. زهرا نه با نامزدش، که به همراه مادر، برادر و همسر برادرش در جشن فارغ التحصیلی شرکت کرد؛ پس نیازی به تعریف جشن برای خانواده اش نداشت!همان طور که در جشن بین دو آقا که یکی نامزد و یکی دوست برادرگونه اش باشد ننشسته بود! (فیلم جشن فارغ التحصیلی در آلبوم سی دی تک تک همدوره ای های ما موجود است.) نیازی به نقد جریان روی صحنه و شعر خواندن نیست، که آن نیز بر همین منوال است.

بر اساس زمانبندی داستان شما و با احتساب اینکه یکی دو ماه پس از جشن فارغ التحصیلی از کشورخارج شدید و یک ماه بعد از اقامت از اخبار در مورد زهرا شنیده اید، مرگ زهرای داستان شما سه ماه بعد از فارغ التحصیلی رخ داده؛ در حالی که این فاجعه، مهرماه سال ۸۶ دقیقاً یک سال و چهار ماه بعد از فارغ التحصیلی زهرا اتفاق افتاد. و البته این اختلاف فاحش در داستان شما که حتی ساعت کار دفتر خانم عبادی را هم ذکر میکنید، قابل اغماض نیست. در خصوص تماس شما با دفتر خانم عبادی هنگام انتشار خبر باید متذکر شوم که در آن زمان وکیل پرونده خانم نجفی بوده است. خانم شیرین عبادی از حدود چهلم مرگ زهرا پس از انصراف وکیل اول وکالت پرونده را پذیرفت. در مورد کنجکاوی شما نسبت به تشابه فامیلی زهرا با خانم ژیلا بنی یعقوب باید گفت که سال ها قبل این سوال را از زهرا پرسیده بودم. نه، هیچ نسبتی با هم نداشتند.

نکته ای که هیچ جوابی برایش نیافتم این است که کدام یک از مدعوین جشن فارغ التحصیلی ما، که لوح تقدیر را از دست ایشان گرفتیم، به چشم شما یکسری آدم بودند که بعضی هاشان اصلاً جایشان در دانشگاه و روی صحنه نبود؟؟ آقای دکتر قارونی، استاد قلب، که شهرت ایشان در علم و اخلاق پزشکی زبانزد گروه پزشکی و بیماران است و این روزها عکس گروهی دانشجویان که زهرا هم در بینشان دیده میشود، روی میز کارش در مطب است؟ آقای دکتر قدیمی، استاد گوارش، که بسیار بسیار محبوب بیمارانش است؟ یا دکتر جهانگیری، استاد فارماکولوژی؟ این توصیفات خیالی شرم آور نیست؟

در پایان داستانتان ذکر شده است: “نویسنده ی مطلب در برخی از مواقع واقعیت را با خیال پیوند زده است، بنابراین برخی از بخش های این داستان خیالی است، هرچند که به قول نویسنده داستان هرچند تخیلی اما بر مبنای روایت های مستند و واقعی تدوین شده است.”

هرچه داستان شما را میخوانم نمیفهمم کدام قسمت داستان شما واقعیت است؟ غیر از اسم دکتر زهرا و اسم حمید کدام جمله را بر اساس واقعیت نوشته اید ؟ باید به جای تاکید بر خیالی بودن “برخی” از داستان، گفته میشد “تمام” داستان خیالی است که آن هم نقص کار شما را توجیه نمیکند. چرا باید از اسم زهرا و پرونده ای که این همه حساسیت روی آن وجود دارد برای قصه پردازی تخیلی استفاده کرد، وقتی هنوز دوستدارانش با اخبار و روایات ضد و نقیض بیشتر داغدار میشوند؟ حتی نمیتوان با این خیال خوش بود که برای زهرا های این مرز و بوم نوشته اید؛ چرا که به صراحت در نوشته تان گفته اید: شنیدن اینجور خبرها از ایران برایتان یک عادت شده است!!

تاکید شما بر جملاتی مقدس مآبانه و تکرار آن، نظیر: فرشتگان خدا اسکورتشان میکردند، خنده ای که فقط در چهره ی برگزیدگان خدا بود، همراهی فرشتگان وقتی به روی صحنه میرفت، جواب دادن با خنده ای خداگونه، برابر دانستن دیدن زهرا در لباس عروسی با دیدن خدا… برای چیست؟ این همه تلاش برای مقدس جلوه دادن زهرا؟

از سایت وزین کانون زنان ایرانی در عجبم که به چه علت چنین داستانی را با این همه ضعف فاحش در روایت و این چنین خیال گونه در صفحه ی اول سایت، به عنوان تیتر یک انتشار داده اند؟ داستانی که حتی صفحه ی بر سر دوراهی مجلات زرد ایرانی هم حاضر به چاپ آن نخواهد شد! تکرار مثلث عاشقانه این بار با واژه ی سه تفنگدار و برای پرخواننده شدن داستان، سوء استفاده از اسم زهرا؟! و چه طور لینک اخبار مربوط به زهرا را در پایین این داستان با عنوان “در همین بخش” درج کرده اند؟

داستانی که هر خواننده ای که زهرا را بر اساس اخبار این نه ماه شناخته باشد تصور خواهد کرد که واقعیت زندگی زهراست!؟ و این همه لینک در پایان داستان برایش حکم تایید داستان را خواهد داشت؟ کدام واقعیت؟ کدام روایت مستند؟

اگر میخواستید با تیتر یک کردن این داستان دوباره تاکیدی بر پاک بودن و متفاوت بودن زهرا داشته باشید که با جملات ذکرشده (خنده ی خدا گونه و.. ) تنها روایت را لوث کرده اید.

پس..

بگذارید از مسئولیت پذیری، تعهد اخلاقی، دقت در حرفه و قانونمند بودن زهرا برایتان این را بگویم که از محل بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان، در شرایطی که چنان اضطراب و استرسی را تجربه میکرده، با من تماس گرفت و خواست همان موقع با ریاست مرکز بهداشت تماس بگیرم و برای دو سه روز آینده زهرا مرخصی بگذارم. (لازم است بگویم زهرا از ابتدای مرداد از محل کار خود در استان همدان با لغو قرارداد جدا شد و در روستای سیس از توابع بخش دهگلان از شهرستان قروه در استان کردستان مشغول به کارشد، تا زمان وقوع ماجرا. در زمانی که در همدان بازداشت شد نه پزشک همدان نه پزشک همدانی و نه دانشجوی پزشکی همدان بوده است! در آن زمان هر دو تحت نظارت شبکه بهداشت قروه بودیم و یک رییس مشترک برای اجازه مرخصی داشتیم.) باز از تعهد، وسواس و دقت زهرا این که در ادامه تلفن خواست که به سرایدار درمانگاه سیس اطلاع بدهم که به علت بیماری مادر، روز بعد سر کار نخواهد آمد تا بیماران مراجعه کننده در انتظار پزشک، سرگردان نباشند. کدام پزشک،نه… اصلاًچه کسی را میشناسید که هنگام بازداشت به جرم رابطه ی نامشروع در منکرات، نه… هنگام گرفتاری در هر شرایط اضطراری دیگر به فکر مراجعه کنندگان و سرگردانی آنها باشد؟ البته پیدا کردن دوستان و همکارانش و پرسیدن راجع به زهرا بسیار سخت تر و وقت گیرتر است از انتشار یک داستان بی اساس که به راحتی برای سایت ارسال شده است! وگرنه چه کسی است که در یکی از بخش ها یا حتی یکی ازکشیک های دوران انترنی با زهرا بوده باشد و از تعهد و دلسوزی و وظیفه شناسی زهرا نگوید با دهها مثال عینی و دقیق، شکی نیست انتشار یک جمله که “شدیم سه تفنگدار که تفنگهایمان ابزار پزشکی بود و قلم مان و قلبی برای تسکین آلام هموطنانمان”، بسیار ساده تر است و البته به همان اندازه سخیف تر.. این است رسالت خبرنگاری و سایت های خبری در ایران!

اما اگر با انتشار این داستان قصد برانگیختن دوباره ی احساسات خوانندگان را در جهت همراهی و پیگیری پرونده داشته اید که تنها طرح مضحکی از احساس دوستان زهرا را به تصویر کشیده اید، که حال دوستانش با “دو قرص آرامبخش خوردن هنگام شنیدن خبر” وصف نمیشود…

پس..

بگذارید برایتان از دوستی بگویم که ساعت ۳ نیمه شب با زنگ تلفن از خواب پرید وخبر کشته شدن زهرا را از میان گریه های بی امان برادر شنید… هنوز کابوس شبانه شنیدن خبرمرگ زهرا را دارد. هنوز هم در تب و لرز های بدون علت به یاد جمله هایی از شعر سهراب که زهرا میخواند “مرا گرم کن و یک بار هم در بیابان کاشان هوا سرد شد و باران تندی گرفت و سردم شد… ” به هذیان میگوید که زهرا سردش است، گرمش کنید. بگذارید برایتان از دوستی بگویم که که روز تشییع پیکر زهرا کنار غسالخانه، وقتی همدوره ای ها جمع میشدند، دنبال زهرا می گشت که بیاید و بی اختیار گفت پس زهرا کو،چرا هنوز نیامده… ؟ – مرگ زهرا کی باورمان میشود؟ – برایتان از دوستی بگویم که در خانه ی پدری زهرا ۲۴ ساعت پس از انتشار گزارش پزشکی قانونی آن را در دست گرفته بود و ناباورانه میخواند؟ (چطور میتوانم لحظاتی را به نگارش بیاورم که تو آنسوی خط تلفن گزارش را میخواندی و من ۵۰۰ کیلومتر دور از تو در میان چشم های حیران و نگران بیماران درمانگاه پشت میز کارم گوش میدادم، چه کسی از این فشار روانی که از عصر عید فطر گذشته با تماس زهرا بر من و تو آغاز شد خواهد فهمید؟ … تویی که داغ مرگ زهرا بر دلت شدید تر و ماندگار تر از داغ مرگ برادر جوانت شده است… و این همه حرف نگفته ی من و تو… )

بگذریم…

بگذریم که یأسمان از صبوری روحمان وسیعتر شده است.

و اگر هدف سایت، انتشار حرف های تازه از این واقعه بوده است، پس باید در پایان از سایت کانون زنان ایرانی خواستار شد:

با توجه به اینکه نوشته ی دکتر محمد صابر با عنوان “داستان عروسی دکتر زهرا”، به هیچ عنوان ارزش خبری ندارد و حتی در یک جمله منطبق با مستندات نیست و در بسیاری از قسمت ها تحریف واقعیت ماجرا و فاجعه ی هولناک مرگ زهرا است، و با توجه به حساسیتی که پرونده ی زهرا دارد نوشته ی مذکور را از این سایت وزین حذف کرده و این جوابیه ی جهت بر طرف کردن هر نوع شائبه در مورد مورد صحت و سقم داستان انتشار یابد.

با تشکر.

****

پاسخ دکتر محمد صابر

۱.ناقد نوشته اند که من ” از فاجعهء مرگ “زهرا” جهت انتشار و پر خواننده کردن داستان سوء استفاده کرده ام.”
نمیدانم چه سوء استفاده ای میشود از این فاجعه کرد؟ من از نوشتن این داستان و از پر خواننده یا کم خواننده بودنش هیچگونه منفعتی نمیبرم و از طرفی این مرگ و یا هر مرگ دیگری، سودی برای من به ارمغان نمی آورد.
منتقد داستان لابد خوب میدانند که چه قشری از جامعه آب و نانشان در مرگ و میر دیگران است.

۲.منتقد ذکر کرده اند که “زهرا هیچ نوع ارتباطی با آقایان نداشت.”

من نه هرگز “دکتر زهرا” را دیده بودم و نتیجتاً نمیدانم با چه کسانی دوست بوده است.اما به فرض که با همکلاسهای مذکر خود روابط دوستانه داشته، آیا این جرم است؟ آیا این از پاکی شخصیت “زهرا” چیزی کم میکند؟

منتقد – به نظرم – چنان اسیر جو حاکم در ایران هستند که همصدا با حاکمان، “دوستی” را جرم میدانند. آیا نمی شود با آقا یا خانمی از جنس مخالف دوست بود؟ آیا پزشکان مرد و زن ما در ایران با یکدیگر ارتباط دوستانه ندارند؟ منتقد طوری از “دوستی” یک جنس با جنس مخالف صحبت می کنند که انگار خود از عوامل “گشت های ارشاد” هستند!

۳.”اصرار بر آسمانی بودن رابطهء راوی با زهرا و اصرار احساس عمیق رابطه خواهر و برادری راوی با زهرا”.
بیان ارتباط “آسمانی” و “برادر و خواهری” با “زهرا” برای عدم ایجاد شبهه در ذهن خواننده است که این “دوستی” از چه نوعی بوده و از نوع روابط کوچه بازاری نبوده.هر چند که در عالم واقعیت، اساساً هیچگونه دوستی یی وجود نداشته است. منتقد از “پاپ هم کاتولیک تر هستند.”

۴.”دست دادن فقط با آقایان”.

منتقد این “کنایه” رانیز متوجه نشده اند مگر اینکه خودشان هم “از دست دادن با آقایان”، براساس اعتقاد پرهیز داشته باشند.بیان این مسئله، صرفاً کنایه ای است بر جو حاکم.

۵.”ساعت کار دفتر خانم عبادی”.

این عین واقعیت است و هیچگونه خیال پردازیی نیست.

۶.”آدم هایی که اصلاً جایشان روی صحنه نبود”.

این هم کنایه ای دیگر که یک طبقهء خاص از جامعه در همه جا حاضرند و حضورشان در رژهء نظامی تا افتتاح یک کارخانه یا پست برق در یک روستای دور افتاده به چشم میخورد. از آنجایی که این “داستان”، برداشتی رویایی است بر اساس یک واقعیت، بنا براین میتوان قشری خاص از جامعه که عملاً در همه جا حاضر است را، در این داستان نیز وارد کرد.من قصد اهانت به اساتید را نداشته ام. همانطور که ذکر کردم، چون این نوشته یک رویا است، بنابراین جای آدمها را میتوان عوض کرد بدون آنکه به شخصیت آنان لطمه ای وارد شود.

۷.”چرا قصه پردازی؟”

“دکتر زهرا” با زندگی کوتاهی که داشت و اینگونه ناجوانمردانه از دنیا رفت، خود بخود – دیر یا زود – به دنیای قصه ها وارد شده یا می شود. آیا روایتی خیالی و رویایی از یک شخصیت واقعی و یا یک واقعه تاریخی جرم است؟ منتقد را رجوع میدهم به کتاب “تبریز مه آلود” نوشتهء “محمد سعید اردوبادی” که روایتی خیالی از یک واقعیت تاریخی است. در این داستان(کتاب ذکر شده) هیچ اهانت یا وارونه جلوه دادن از شخصیت های واقعی همچون “ستار خان” وجود ندارد.

۸.”مقدس جلوه دادن زهرا”.

کجای این کار اشکال دارد؟

منتقد محترم

شما داستانی بودن این روایت را متوجه نشده اید.در این داستان، “زهرا” نمونه ای است از یک “دختر ایرانی” که در محیط ایران زندگی میکند.
.
شاید زخمی که از این فاجعه نصیب من شده هم پای شما و سایر دوستان و همکلاس های “دکتر زهرا” نباشد، اما من نیز نه بعنوان یک همکار، که بعنوان یک انسان از این فاجعه ضربه خورده ام و وارد کردن “دکتر زهرا” به دنیای رویاها به هیچ عنوان از شخصیتِ وی چیزی کم نمی کند و از طرفی در انتهای داستان هم ذکر شده است که این روایت تلفیق رویا و واقعیت است. حالا شما آنرا اساساً خیالپردازی سخیف.

و آزرده کردن دوستان”دکتر زهرا” میدانید، برایم قابل درک نیست.

من هرگز “دکتر زهرا” را ندیدم اما نه شما نه قاتلانش و نه هیچ کسی میتواند حق دوست داشتنش را از من بگیرد.
شاید در باور شما، دوستی دو جنس مخالف، مفهومی تعریف نشده باشد، اصراری بر تغییر دادن عقیده تان ندارم اما در باور من انسانیت و دوستی در محدوده ی جنسیت خلاصه نمی شود. همانطور که “خدا” از جنسیت فارغ است، “دوستی” نیز چنین است.

آنچه من نوشته ام، نه برای کسب نام است و نه آب. بیان نوعی نزدیکی معنوی با شخصیتی است که هرگز ندیمش اما دوستش دارم.

اگر شما در سوگ او گریستید، من نیز چنین کردم، آیا اشکهای من هم سوء استفاده از فاجعهء مرگ “دکتر زهرا” است؟
“در شهری که مردمانش عصا از کور می دزدند، من از خوش باوری اینجا محبت آرزو کردم”!!!

منتقد محترم،پرونده “دکتر زهرا” یک پرونده ملی است و مختص شما و دوستانش نیست.
به هیچ عنوان نمیخواهم وارد جدال کلامی با شما یا کسی از دوستانتان شوم که ادامهء این بحث را “جنگ زرگری” میدانم.
در پایان اجازه بدهید مطلبی را خدمتتان عرض کنم؛ آیا ترانه Imagine از John Lennon را شنیده اید؟(که روایت فارسی آنرا نیز بشکلی زیبا سیاوش قمیشی اجرا کرده است با سروده ای از یغما گلرویی)

آیا ترانه “شقایق” از سروده های “اردلان سرفراز” با اجرای “داریوش اقبالی” را شنیده اید؟ آیا میدانید که این ترانه برای چه کسی سروده شده است؟ برای “خسرو گلسرخی” . و برای اجرا با ساواک مشکل داشته است و به همین دلیل چند واژه ای تغییر پیدا کرده است. شما نیز مانند ماموران ساواک که امروزه لباس اطلاعات پوشیده اند، مرا بجرم نوشتن یک رویا محکوم می کنید.

هر دوی این ترانه ها، شکلی رویایی به واقعیت داده اند و یا برداشتی رویایی از واقعیت هستند.

آیا جو جاکم در ایران بجایی رسیده است که حتی “رویا” جرم است؟

اگر شما با “رویا” و “خیال” مشکل دارید، مشکل تان فقط با من نیست، با حافط و سعدی و مولوی و خیام و همه ترانه سرایان نیز مشکل دارید.

پاینده باشید.

دکتر صابر۳۱ تیر ۱۳۸۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.