سکوت یا خشونت کدام بهتر است؟
شنبه بعدازظهر بود. شنبهها همیشه طولانیتر از روزهای دیگر هفته است آن روز هم خستهتر از روزهای دیگر هفته با مریم، دوستم از دانشگاه بیرون آمدیم.
به آسمان نگاهی انداختم مثل بیشتر شنبههای آن ماه پر از لکههای ابر بود و غبارآلود. به مریم پیشنهاد کردم کمی پیادهروی کنیم تا شاید خستگی چند ساعت شنیدن حرفهای استاد دربارهء فرمولهای آمار و تئوریهای جامعهشناسی از ذهنمان دور شود.
قدم میزدیم و سعی میکردیم از هوای آلودهء شهر تهران تا آنجا که ممکن است لذت ببریم که ناگهان جیغ و فریاد دختری در چند متریمان، ما را خواسته یا ناخواسته به سوی دیگر خیابان کشاند.
دختری که داد و فریاد میکرد بیش از ۱۹ سال نداشت، صورتش دستنخورده و بدون آرایش بود. مقنعه روی سرش کاملائ چرخیده و کج و کوله شده بود. رنگ بر صورت نداشت و دستانش به طرز محسوسی میلرزید. دفتر و کتابهایش وسط خیابان ولو بود و کولهاش پشت سرش بر زمین. بد و بیراه میگفت و از خشم میلرزید. چند نفری دورش را گرفته بودند. مردی هم در چند قدمیش ایستاده بود، مردی که هر چند لحظه یک بار سعی میکرد با دستان زمخت و پرمویش بر سر و صورت دخترک بکوبد. دختر آنچنان فریاد میزد که توجه عابران را هر لحظه بیشتر جلب میکرد. از زنی که کنارم ایستاده بود و با نگاهی سرد شاهد این صحنه بود، علت آن همه سر و صدا را پرسیدم، گفت: «مثل این که آن مرد به دختره متلک گفته… این هم جوابش را داده…» حرفهای زن هنوز تمام نشده بود که آن مرد که حدودائ ۳۵ ساله به نظر میرسید و ریش و سبیلهایش از دود سیگار یا نمیدانم کدام مادهء مخدر زرد شده بود و چشمان درشت و سرخی هم داشت به طرف دختر هجوم برد و با لگدی او را به سمت دیگر جوی خیابان پرتاب کرد. به طرف دخترک رفتم و از جا بلندش کردم. ایستاد و با گریه رو به مرد داد زد: «هر چه گفتی لایق خودت و…» به طرف مرد داد زدم: «خجالت نمیکشی؟ چطور جرات میکنی کسی را که سالها از تو کوچکتر و ضعیفتر است اینطور وقیحانه بزنی.» در میان فریادهای خودم ناگهان متوجهء صدای مریم هم شدم که از مردم میخواست جلوی مرد را که حالا پررو و وقیحتر از قبل بد و بیراه میگفت، بگیرند. اما دریغ و افسوس که همهء حاضران در صحنه با نگاههای سرد و خالی فقط نظارهگر بودند. رانندههای خطی آن حوالی که از همه بدتر! با خنده و شوخی فقط نگاه میکردند. انگار که صحنهء جالبی را میبینند. بیتفاوتی حاضران در آن صحنه پیش از هر چیز دیگر حتی فحشها و لگدهای آن مرد به دخترک بیچاره آزارم داد. زنی از کنارم گذشت و گفت: «لابد کاری کرده که متلک شنیده، شما چرا خودتان را قاطی میکنید…» هنوز حرفش تمام نشده بود که نمیدانم من و مریم چگونه نگاهش کردیم که راهش را کشید و رفت.
من و مریم با هزار بدبختی دخترک را که حالا به تلخی میگریست از آن محل دور کردیم به گوشهای خلوت رفتیم و در جای نسبتائ دنجی نشستیم. دخترک معصوم گریه میکرد و توضیح میداد: «از کلاس زبان برمیگشته که آن مرد مدتی او را دنبال کرده و بعد از اینکه او دولا شده تا بند کفشهایش را ببندد متلکهای زشتی نثارش کرده، حرفهایی که او را از خودش و زن بودنش، از شان و کرامت انسانیاش متنفر کرده دخترک نتوانسته بود آن همه توهین و تحقیر نابهجا را تحمل کند و سیلی جانانهای به گوش مردک زده بود و بعد آن صحنهای که ما ناظرش بودیم.
دخترک اشکهایش را پاک کرد و گفت: «اصلائ از کاری که کرده پشیمان نیست چون آن مرد لایق آن سیلی بوده و اگر ماجرای مشابه دیگری هم برایش پیش بیاید حتمائ همان کار را خواهد کرد. با صورتی اشکبار از ما خداحافظی کرد و رفت. من و مریم دخترک را نگاه میکردیم که با قدمهایی سست اما سری برافراشته از ما دور میشد. من و مریم کلامی بر لب نمیآوردیم. به آسمان پر از ابر نگاهیکردم که حالا میبارید.
با مریم دربارهء این موضوع صحبت کردیم و اینکه در چنین مواقعی چه عکسالعملی بهجا و نادرست است آیا باید سکوت کرد یا در برابر خشونت به خشونت متوسل شد، مدتی بحث کردیم اما نتوانستیم به سؤالی که خودمان طرح کرده بودیم پاسخ قانعکنندهای دهیم.
وقتی چند روز بعد این ماجرا را برای یکی از همکلاسیهای پسرم بازگو کردم، رو به من گفت: «کاش به آن دختر میگفتید در پاسخگویی اشتباه کرده اینطور مواقع آدم نباید واکنش نشان بدهد حالا چه زن چه مرد. چون در این شهر همه جور آدم و شبه آدم پیدا میشود. یکیش مثل همون خفاش شب قاتل زنان. ما چه میدانیم الان این آدمی که از کنار ما میگذرد و مثلائ به ما تنه میزند یا متلک میاندازد کیه و چه سرگذشتی دارد و احیانائ چه فشارهای روحی و روانی را در زندگیش تحمل کرده و حالا در چه سطحی از تعادل قرار دارد. به همین دلیل عاقلانهتر اینکه حتیالامکان از درگیر شدن اجتناب کنیم.»
او مکث کرد و گفت: «البته میدانم که این خودداری کردن از عکسالعمل همیشه هم کار سادهای نیست او حرف میزد اما من دیگر حرفهایش را نمیشنیدم چون فکر میکردم که او نمیتواند حال من و یا حتی آن دخترک را در چنان مواقعی بفهمد و یا حتی لحظهای از دریچهء چشم ما به جهان نگاه کند. مگر من یا آن دخترک چه میخواهیم؟»
همکلاسیم در پایان صحبتهایش گفت:«باز هم تاکید میکنم در چنین مواردی خونسردیتان را حفظ و عاقلانه عمل کنید. «عاقلانه» بارها این واژه را زیر لب تکرار کردم.»
