خاطرات یک روسپی

امین علم الهدی

کانون زنان ایرانی

” من لیسانس مدیریت دارم. فکر می کردم درسم به درد زندگی ام می خورد اما متاسفانه تنها چیزی که امروز باعث گذران زندگی خودم و دو پسرم می شود اندامم و صورتم است.” زیبا چشمانی آبی، موهایی بلوند و صورت و اندام ظریفی دارد و از دانشگاه تهران لیسانس مدیریت گرفته است.

می گوید :”خانواده ی درست حسابی نداشتم. یعنی اصلا خانواده نداشتم .پدر و مادرم هر دو در جریان یک تصادف مردند. من خودم درس خواندم وقتی دانشگاه قبول شدم از خوشحالی داشتم پر در می آوردم.”

او یکی از روسپی های معروف شمال شهر است که به گفته خودش به خاطر تسلطش بر زبان انگلیسی با برخی از سفارت خانه ها هم رفت و آمد دارد.

از زندگی قبل از این روزهای دردناک می گوید که چندا بد نبود : “سال سوم دانشگاه با یکی از پسرهای دانشگاه دوست شدم او هم مانند من خانواده نداشت.بعد از شش ماه با هم ازدواج کردیم و زندگی خیلی خوبی هم داشتیم”

او از خاطراتش در دوران تحصیل می گوید. از خاطراتی که به گفته خودش تشکیل دهنده بهترین روزهای زندگی اش هستند: “بعد از تمام شدن دانشگاه هم اولین بچه ام به دنیا آمد.دو سال بعد هم دومی به این دنیای نحس قدم گذاشت. بعد شش ماه بعد از تولد دومین دخترم بود که شوهرم ـ مجید ـ در تصادف مرد ( بغض می کند) این جاده های لعنتی تمام زندگی ام را از من گرفتند.بعد از مرگ شوهرم تا مدتی خرجم را یکی از دوستان مجید می داد. اما دیگر دیدم نمی توانم زیر نگاه های سنگین او تحمل بیاورم رفتم دنبال یک کار اولین کاری که به ذهن هر زنی می رسد منشی گری است. رفتم تقاضا دادم و اتفاقا با مدت کمی یک کار برایم پیدا شد که حقوق خوبی هم داشت.

اولین بدبختی ام هم از همان جا شروع شد. هر انسانی یک سری نیازهایی دارد خوب من هم طبیعتا داشتم. مدیر شرکت هم از من بدش نمی آمد مدتی صیغه اش شدم. در همین حین بود که یکی از دخترهایم مریض شد حقوق شرکت کفافم را نمی داد مدیر شرکت هم دیگر زیاد به من رو نشان نمی داد انگار از من خسته شده بود.در شرکت با یکی از منشی ها دوست شده بودم با اینکه او هم یک منشی ساده بود اما اتومبیل خوبی داشت و وضعش خیلی با ما فرق می کرد. وقتی یک بعد از ظهر که من را به خانه ام می رساند با هم خیلی حرف زدیم . گفت :”زیبا !تو خیلی خوش هیکل و خوشگلی …” حرفش را که گفت انگار بدترین ناسزاها را داشت به من می داد .عصبانی شده بودم اما قدرت نداشتم فریاد بزنم. او در آخر چیزی گفت که اعصابم را به هم ریخت. گفت:” تو که صیغه این مرتیکه بودی حالا فکر کن صیغه چند نفر هستی. ”

سریع از ماشینش پیاده شدم .دیگر هم به آن شرکت نرفتم اما بعد از مدتی بیکاری مریضی دخترم و تمام شدن پس انداز اندکم حرفهایش در گوشم بپیچد.

رفتم کنار خیابان و کارم شروع شد. اولین بار ۳۰ هزار تومان ، دومین بار ۵۰ هزار تومان ، الان دیگر زیر ۲۰۰ هزار تومان کار نمی کنم البته چون الان در باند زری هستم تومان ۱۵۰ هزار تومانش را به او می دهم . من گناه کار نیستم. مجبور شدم.

“زیبا ادامه می دهد:” دوست دارم تمام تلاشم را بکنم که دخترهایم عین من نشوند. باور می کنی از این کار جتی لذت هم نمی برم؟ فقط برای خوش آمد طرف مجبورم حالت لذت را به خود بگیرم.”

زیبا از توریست ها و جمع های سفارتی تا حتی زنان مرجعه کننده دارد.”وقتی در تیم زری وارد شدم چون زبانم خوب بود . یک بار رفتم هتل برای یکی از توریست ها که مترجمش زری را می شناخت بعدش کم کم پایم به برخی از سفارت خانه ها باز شد.می گوید :” چند وقت قبل یک زن هم برایم در خیابان ایستاد اولین متوجه نشدم اما بعد دیدم ۲۵۰ هزار تومان هم راضی است بدهد.”

زیبا یک کتاب خوان حرفه ای است .وقتی این نکته را می فهمم که از محاکمه کافکا جمله ای گفت و بعد هم اضافه کرد که عاشق کارهای کافکا است و معرکه سلین را هم به عنوان آخری کتابی که خوانده دوست دارد.

زری به عنوان مسئول تیم بعد از رفتن زیبا می آید می گوید:”هوی بچه! کاری داری اول باید به من بگی. مخ می زنی که چی؟”من شوکه شده ام نمی دانم چه بگویم زری می خندد “شوخی کردم بابا.

آرام از آن خانه لعنتی بیرون می آیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.