آن مرد علی اکبر موسوی خویینی بود

شب دوشنبه ۲۲ خرداد . یک خودرو هایس سفید رنگ با شیشه های رنگی. داخل آن شبیه به هیچ اتوموبیلی که قبلا دیده بودم نیست. دور تا دور میله های فلزی موج دار با مشبک های خیلی کوچک. از صندلی خبری نیست. دائما می گویند:” بنشینید” اما کجا؟ نمی شود نشست. دور و برم سیاه تر از آسمان سیاه و آلوده تهران است. اما آن جلو، آقایان آنجا نشسته اند. با راحتی و امنیت، ‌روی تنها صندلی های ماشین .لمیده اند، اما یک نفر آن جا انگار که غریبه است. اولین نشانه اش سر و وضع مرتب و تمییزی است که او را متمایز می کند، به آهستگی به عقب نگاه می کند و به بقیه می گوید:” چرا لامپ روشن نمی کنید؟”می گوید:” اینها پرندگان عاشق اند”. بلافاصله جوابی تند می آید که :” اینها آدم نیستند، اینها نمی فهمند و… “. او همانطور نگاهی به اطرافیان خود می کند و چشم به راهی آشنا می اندازد. مثل این که مسیر برای او آشناست. آنها که ما را می برند مسیر را گم کرده بودند. برای ما اتفاق جالبی بود. ما را گم کرده بودند. نه می دانستند ما که هستیم؟نه می دانستند که چگونه ما را به مقصدشان برسانند!

حدود ۶ ساعت پس از دستگیری به زندان اوین رسیدیم. تعدادی زن با ظاهرهای متفاوت اما وجه مشترکمان محاصره با دیوارها!

جالب بود گاهی اقایانی که از کنار ماشین ما می گذشتند با آن مرد سلام و علیکی می کردند. او هم محترمانه جواب می داد. هوا به شدت گرم بود. همه خسته بودیم و کلافه. کلافه تر شدیم وقتی دانستیم کلید دار قفل قفسمان رفته است. کجا؟ آن را نمی دانم ولی حدود چند دقیقه به دنبالش می گشتند. آن مرد گفت: “می شود کمی آب به ما بدهید؟” چند لحظه بعد یک نفر از همان لباس شخصی ها یک پارچ آب و یک لیوان آورد و مرد بلافاصله گفت:” لطفا برای خانم ها هم بیاورید.” بعد به ما نگاه کرد و گفت: “از بین این میله که نمی شود … هنوز صاحب کلید پیدا نشده؟ ”

مرد صبر می کند،‌ آب نمی خورد. جست و جو برای یافتن کلید قفس ادامه یافت. کلیددار آمد. منتظر آب شدیم.

سربازی آمد. با یک پارچ آب و یک لیوان . برای اینهمه آدم. آب خوردیم و دوباره در بسته شد. آن مرد در همین میان به ما گفت:” نباید با چراغ خاموش و این وضعیت شما را می آوردند.” گفت: “حواستان باشد. اگر به ساختمان سمت چپ بردنتان، بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات است. تحت مدیریت و نظارت زندان اوین هم نیست. شرایط مکانی و نحوه برخورد ها متفاوت است. در هر صورت وضع این بند که گویا ناصر زرافشان، اکبر گنجی و دیگر زندانیان سیاسی در آن بودند، بهتر از بقیه زندان اوین است.” گفتم:‌ فکر می کنید، چرا اینهمه آدم را گرفتند؟ گفت:”‌خودشان هم نمی دانند.” و بعد بلافاصله اضافه کرد:” طبق اصل ۲۷ قانون اساسی، تجمع زنان کاملا قانونی بوده. به وی‍ژه آنکه مسالمت آمیز و آرام بوده. سلاح هم که نداشتید و تقاضای غیر معمولی هم نداشتید و فقط حقتان را می خواستید.”

به همه ما توصیه کرد:” چشم بند نزنید و لباس زندان هم نپوشید. چرا که غیرقانونی است.”

یکی از ما به او گفت: “همه اینجا شما را می شناسند و با شما احوال پرسی می کنند، ممکن است شما را امشب آزاد کنند. آن وقت شما پی گیر وضعیت ما می شوید؟”

با لبخندی گفت:” بله مرا می شناسند. من در زمان نمایندگی ام در مجلس ششم، چند بار به اینجا آمده ام و حتما اگر زودتر آزاد شدم، پیگیر آزادی شما خواهم شد. مطمئن باشید.”

تک تک ما یک بار اسم هایمان را به او گفتیم. چند دقیقه بعد ما را از اتوموبیل پیاده کردند. قبل از ما آن مرد را پیاده کرده بودند.. دور هم جمع شدیم. به هر کسی که می رسیدیم، می پرسیدیم: “چطور دستگیر شدی؟ “آن مرد را بردند به سمت در چپ محوطه. رفت به بند ۲۰۹. ابتدای در از توی یک کیسه سیاه چشم بندی در آوردند و به او دادند و گفتند: “ببند.”

با صدای بلند. محکم و استوار گفت:” نه چشم بند نمی بندم. این کار شما غیر قانونی است.” مقاومت کرد. چند نفری بر سرش ریختند و کتکش زدند. او باز هم مخالفت کرد.

آن مرد علی اکبر موسوی خویینی بود. نماینده مجلس ششم. دبیر کل ادوار تحکیم وحدت. این روزها همه اش صدایش توی گوشم می پیچد که: اگر زودترآزاد شدم مطمئن باشید پی گیر آزادی شما می شوم.”

اما ما آزاد شدیم و او هنوز در بند است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.