برای بهمن احمدی و تنهائی هایش

ترانه بنی یعقوب

بهمن جان نمی دانم از کجا و چگونه بگویم نبود تو در این روزها بدجور برقلبم سنگینی می کند یا بهتر بگویم بر قلب مان .

روز دوشنبه ژیلا را در همان اتاق بزرگ ملاقات زندان اوین دیدیم. اما نمی دانم چرا دیدار این بار از ژیلا و تنها از او قلب من و مادرم را راضی نکرد . مدام وقتی به ژیلا نگاه می کردم جای خالی تو را حس می کردم و در ذهنم یاد تو نقش می بست که تنها در گوشه ای از سلولت نشسته ای و شاید مثل خیلی از زندانی ها روز دوشنبه چشمت را به در سلول دوخته ای تا کسی به سراغت بیاید. از مادر پیرت اما چه انتظاری می توان داشت که با ان پای لنگان از کیلومترها دور تر از پایتخت به سراغت بیاید؟ چه قدر ما ان روز از مسوولان زندان تقاضا کردیم تا دقایقی تو را ببینیم اما فایده نداشت ما خویشاوند درجه یک تو محسوب نشدیم … چقدر خنده دار تو که از همه به ما نزدیک تری تو که هرگز اجازه نمی دادی مادر همسرت بار سختی ها و مشکلات را تنها به دوش بکشد و نقش پسر نداشته اش را برایش بازی کرده ای .حالا خویشاوند درجه چندم ما شده ای ؟

مادر من این روزها بیش از هر کس دیگر غم دوریت را احساس می کند زمانی که پله های دادگاه و زندان را بالا و پائین می رود و هر بار با التماس از مسوولان می خواهد تا به جز ژیلا درباره تو هم خبری به ما بدهند و هر بار پاسخی سرد و بی رحمانه می شنود . داماد خویشاوند درجه یک نیست … این روزها تو نیستی که مادر را پیش پزشکش ببری که در کنارش باشی تا مشکلاتش را حل کنی و هر بار این نبودنت با این اتفاقات ریز و درشت و گرفتاری این روزها بیشتر بر فرق سرمان کوبانده می شود ..

راستی جرم تو چیست ؟ مگر تو هم می توانی جرمی انجام دهی یا به کسی آزاری برسانی .. ناباورانه هنوز هم به این موضوع هر روز فکر می کنیم تو بهمن مهربان به راستی چرا باید در سلول انفرادی باشی آخر به کدامین گناه ؟ کاش می شد جواب این پرسش را بدهی ؟

بهمن جان چگونه روح پر جنب و جوشت را در آن سلول کوچک حبس کرده ای توئی که حتی یک لحظه هم آرام و قرار نداشتی و همیشه برای هر فعالیتی ییشتاز بودی …

راستی امروز تولد ژیلاست یادت هست ..امروز باید همه دور هم جمع می شدیم تا تولدش را جشن بگیریم در جمع کوچک خانوادگی مان .اما خب جز آه و اشک و حسرت برای مان چیزی نمی ماند. اما سال قبل را به یاد می آوریم و سعی می کنیم به یادش دلخوش باشیم.راستی تو هم به آن روز فکر می کنی ؟ یادت هست اینکه هر لحظه به این سو آن سو می دودی یک بار برای خرید میوه از خانه بیرون می رفتی و بار دیگر برای خرید کیک و آخر سر من و تو برای خریدن هدیه همراه شدیم چون نمی دانستی چه انتخاب کنی و من کمک می کردم …و آخر سر سرحال به خانه آمدیم . نمی دانم این بار می توانی از فراز دیوارهای سترگ و بلند تولد همسرت را ترک بگوئی یا نه ؟

تو را تصور می کنم بار دیگر در گوشه سلول انفرادی و بار دیگر از خدا و فقط از خدا می خواهم که دوباره در کنارمان باشی .مثل همیشه سربلند و پیروز .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.