مگسها
ناگهان دچار این حالت شد. درست وقتی که داشت برای نامزدش چای میریخت. نامزدش رو به روی او نشسته بود. بین آنها سینی چای فاصله انداخته بود. با وجود این فاصله، او باز خیلی خوب میتوانست بفهمد دهان نامزدش بوی پیاز میدهد.
به همین خاطر سعی میکرد وقتی او حرف میزند، صورتش در راستای دهان او نباشد.اما وقتی دچار این حالت شد، دیگر بوی دهان نامزدش نبود که آزارش میداد بلکه وجود نامزدش و هوایی که اتاق را پر کرده بود، برایش آزار دهنده شد. هوای سنگینی که با بوی دهان، جوراب و ادکلن تند نامزدش و بوی چای و تخمهیی که قبل از چای شکسته بودند، آمیخته بود.
نامزدش قوری را برداشت تا استکان نیمه او را پر کند اما او دستش را بر دهانه ستکان گذاشت: نمیخورم.
نامردش با دست دیگرش دست او را کنار زد و در همان حال آن را در دستش فشرد و به او لبخند زد. او سرش را پایین انداخت: نمیخورم.
ـ بخور… به خاطر من… من که به خاطر تو میخورم.
و استکان او را پر کرد. باز دستش را فشرد. جانش یخ یخ شد. چطور ممکن است این پسر که تا ماه پیش حق نداشت با اوحرف بزند، امروز میتواند دستش را بفشارد و موهایش را ببیند و تنش را در لباس تنگی که اکنون به تن داشت. گیج شد. سوالها به ذهنش هجوم آوردند. او جوابی برای آنها نداشت. فقط میدانست نباید زیاد به این مسائل عمیق شود همچون سوالات زیادی که دربارۀ خلقت خدا به ذهنش میآمد.
سرش را تکان داد و شقیقههایش را فشرد. گویی میخواست چیزی را از سرش بیرون کند. سعی کرد به مدل لباس حنابندان، عروسی و پاتختیاش فکر کند و به رنگ کت و شلوار نامزدش. و همچنین شقیقههایش را میفشرد.
ـ نه… ها… کمی.
ـ به خاطر من است؟ از من ناراحتی؟
ـ نه، چرا از تو؟
ـ زیاد مزاحمت میشوم. از این به بعد کمتر میآیم. اصلاً هر وقت تو خواستی میآیم. خوب است؟
ـ ….
دلش برای او سوخت. کاش میتوانست در آن لحظه دوستش داشته باشد. مثل روزهای قبل. اگر تا ابد در این حالت بماند، در این خلاء؟! از این فکر باز جانش یخ یخ شد. چایش را برداشت. جرعهای نوشید و لبه استکان را گاز گرفت و لحظهای در همان حالت ماند.
ـ چایت سرد شده، یک چای دیگر بریزم.
ـ نه همین خوب است. خوب است.
ـ کسی به تو چیزی گفته؟
ـ از چی؟
ـ این که زیاد میآیم دیدنت. میدانم خانوادهها چطورند؟ تو حق داری.
آرامتر شد. فقط به خاطر این که نامزدش پی به ناراحتیاش برد، همین کمی از دردش کاست. باقی چای را سر کشید. به نظرش آمد چای مثل رودی خروشان زبانههای بغضی را که تا حلقش بالا آمده بود، فرونشاند. این بار نامزدش بی هیچ پرسشی استکانش را پر کرد و بعد به او نگاه کرد اما این بار لبخند نزد. لحظهای با هم نگاه در نگاه شدند. نگاه نامزدش به نظرش مثل نگاه کسی آمد که کیلومترها دورتر و از پشت یک شیشه دارد به او نگاه میکند. نگاهش را از چشمهای نامزدش برداشت و بعد به یکایک اجزای صورت او همان طور خیره شد که به چشمهایش. صورت نامزدش سطحی پوشیده از لکههای قهوهیی بود که در قسمت پایین صورتش ته مانده ریشی که احتمالاً ۳ روز پیش تراشیده بود، به چشم میخورد.
مگسی آمد و روی نوک بینی نامزدش نشیت. نامزدش با دست مگس را دور کرد. مگس سنگین، آرام وزوزکنان پایین رفت و روی قندان نشست، همان موقع مگس دیگری هم آمد و روی مگس اول نشست. دو مگس با هم درآمیختند. بدنش باز یخ یخ شد. دوباره دچار آن حالت شد و سوالها به ذهنش هجوم آوردند: خدا چرا او را آفریده؟ خدا چرا او را زن آفریده؟ خدا چرا زن را آفریده؟
تهوع، خلاء، مگس،لکههای قهوهای… نامزدش به او نگاه کرد. نامزدش به او لبخند زد. سرش را میان دو دستش گرفت. شقیقههایش را فشرد.
ـ برو، از اینجا برو.
ـ من!؟
ـ برو خواهش میکنم، برو حالم خوب نیست.
ـ چرا؟ باشد. هر چه تو بگویی هر چه تو بخواهی.
نامزدش به طرف او خم شد و خواست ببوسدش اما او با دست نامزدش را عقب راند، همان طور که مگس را.
ـ خفهام کردی. برو، برو. کاش این قدر میدانستی روز جمعه پیاز خوردن مکروه است.
ـ پیاز؟ من پیاز نخوردهام، من از همان ترشیسیر خوردهام که تو برایم آوردهای.
نامزدش برخاست، بی هیچ صحبتی حتی خداحافظی. و او فقط پاهای نامزدش را دید که از مقابلش گذشت و بعد صدای کفشهایش را که دور و دورتر شد. و بعد او ناگهان گریست.
نه به خاطر مگسها، نه به خاطر لکهها، به خاطر این که نتوانسته بود بوی سیر را از پیاز تشخیص دهد.
*بتول مرادی قصه نویس جوان افغانستان است که در ایران متولد و بزرگ شده است
کانون زنان ایرانی
