آقای وکیل از ما دور شد /شیرین پاریاب

تا قانون خانواده برابر -«خدا نکنه… من تازه عروسم… این چه حرفیه؟!» زن این جملات را در جواب سوال من فریاد می زد. پرسیده بودم آیا برای طلاق به دادگاه آمده اید؟ هم چنان که از او دور می شدم صدایش را که در راهرو پیچیده بود می شنیدم. چنان با خشم این جملات را بیان می کرد که انگار به او فحش داده بودم. زن دیگری در جواب سوالم پشت ابرویی نازک کرد و گفت: «من وکیلم خانوم!»

ضعف ساختار سنتی که مطلقه بودن را این گونه نامطلوب جلوه می دهد از سویی و کاستی های ساختار قانونی از سوی دیگر موجب شده است که برخی از زنان با وجود مشکلات فراوان به ادامه زندگی زناشویی برخلاف میل درونی تن دهند و خشونت های فراوانی را تحمل کنند؛ اگر زنی هم تصمیم به این کار بگیرد به موجب قوانین نابرابر باید از بسیاری از حقوق خود دست بکشد تا موفق به رهایی شود. بارها به این کاستی ها و ضعف ها اشاره شده؛ این بار قصد بر این است که رو در رو با زنانی که در حال طی کردن این مراحل قضایی هستند گفت و گویی شود تا از زبان آنان بشنویم که با چه مشکلاتی روبه رو هستند.

در دو روزی که برای تهیه گزارش به دادگاه رفتم ۱۰ زن حاضر به گفت و گو شدند. دو تن از آنان به حدی ترسیده بودند که در آخر گزارش ناگهان مضطرب شدند و از من شماره تلفن یا آدرس می خواستند، با این تصور که من از جانب قاضی یا همسرانشان هستم و ممکن است سوءنیتی داشته باشم و خللی در روند دادگاهشان به وجود آورم. خانم وکیلی هم با جمله «این ما هستیم که مشکل داریم وگرنه قانون هیچ مشکلی ندارد» مایل به ادامه ی گفت و گو نبود. عده ای آنقدر آشفته بودند که حوصله ای برایشان نمانده بود. اعتیاد، خشونت و ضرب و جرح، خیانت و گاهی هر سه مورد، آنها را حتی پس از سی سال زندگی مشترک به دادگاه کشانده بود. در میان همسران این زنان از قشر تحصیل کرده و فرهنگی دیده می شد تا بی سواد و بی کار. زنی ۴۷ ساله پس از سی سال زندگی مشترک با همسرش که معلم بود گفت: «در تمام این سالها به خاطر ۲ فرزندم فحاشی و ضرب و جرح را تحمل کردم، اکنون که یکی از آن دو ازدواج کرد و دیگری در دانشگاه پذیرفته شد دیگر مسئولیتی ندارم و باید به خود فکر کنم. دو سال پیش به دادگاه مراجعه کردم؛ اما آنقدر سنگ اندازی کردند که هنوز موفق نشده ام زیرا از نظر قاضی وقتی او نفقه می دهد و معتاد نیست و از نظر اجتماعی جایگاه خوبی دارد درخواست طلاق من از روی سیری است!»

دیگری زنی بیست ساله و زیباست. تا دوم دبیرستان درس خوانده است و در یک تولیدی خیاطی کار می کند. بعد از یک سال و نیم زندگی مشترک قصد جدایی دارد. همسرش که ۵ سال از او بزرگتر است بی کار و به کراک معتاد است و جز خشونت جنسی – که به قول خودش آنهم به علت ناتوانی از مصرف مواد است – هر خشونتی را روا داشته است. می گوید: «من خود فرزند طلاق بودم. مادرم پس از ازدواج دوم به شهر دیگری رفت و پدرم برای اینکه دوباره ازدواج کند مرا زود شوهر داد. حتی اکنون که مجبورم در خانه پدرم باشم امنیت ندارم؛ زیرا همسر دومش از حضورم در خانه بیزار است تا آن جا که یک شب به رویم چاقو کشید و پدر در حمایت از او با این جمله که “تو را شوهر دادم تا زندگی دوباره ای شروع کنم” مرا نیمه شب از خانه بیرون کرد. هفت ماه است که در راهروهای دادگاه آمد و شد دارم. در این مدت با رفتار خشونت آمیز و سوءاستفاده از سوی کارکنان دادگاه مانند پیشنهاد صیغه، شماره تلفن و… مواجه شدم و حتی به علت مخالفت با یکی از این افراد در روند دادگاهم مشکلاتی پیش آمد که مجبور شدم دادگاهم را از شهر زادگاهم به این شهر منتقل کنم. حتی رئیس کمپ ترک اعتیاد همسرم به خاطر پاسخ منفی من به درخواستش برای داشتن رابطه با او از دادن نامه به عنوان مدرک دادگاهی خودداری کرد. دیگر راضی به طلاق تفاهمی شده ام. نفقه و مهریه ام را که بخشیدم، همسرم راضی شد؛ اما چون پول جهیزیه ام را که برای تهیه مواد آنها را فروخته بود مطالبه کردم اقدام به فرار کرد. حکم جلبش را دارم اما چه فایده؟ نه مدرکی دارم که معتاد است نه می دانم به کجا فرار کرده. در محل کارم هم در دادن حقوق اهمال می کنند و دچار مشکل مالی هستم». زن با خستگی ادامه می دهد: «قانون باید از روی انصاف قضاوت کند. وقتی زن از همه چیز گذشت و شوهرش مشمول همه موارد اعتیاد، سابقه زندان، ندادن نفقه، ترک همسر و… است باید بتواند به راحتی از همسرش جدا شود. راستش دیگر با همسر معتادم فرقی ندارم. هر شب مقدار زیادی قرص می خورم و سیگاری شده ام. گاهی با خود فکر می کنم تا جایی که می توانم دور شوم. شاید غیبت من اطرافیانم را تحت تاثیر قرار دهد».

“م” سی و هشت ساله است و از نظر جسمی بسیار بیمار به نظر می رسد. تا پنجم ابتدایی سواد دارد و به قول خودش در طی نوزده سال زندگی مشترک با همسرش جز زن بارگی و اعتیاد و فحاشی خاطره دیگری ندارد. وقتی به او اطمینان دادم که هرگز نامی از او نمی برم پس ماجرا را کامل تعریف کند با خنده ای تلخ گفت: «ای بابا! همه عالم می دانند که من چه کشیده ام، دیگر چه اهمیتی دارد!» و ادامه داد: «در هجده سالگی با او که شغل آزاد داشت ازدواج کردم. چند سالی بود که به علت بیکاری شوهرم از طریق کار در منزل دیگران هزینه زندگی خود و سه فرزندم را فراهم می کردم. چهارده سال زن بارگی و بی پولی او را تحمل کردم تا اینکه پنج سال پیش به علت بیماری کلیه دیالیزی شدم. همسرم من و فرزندانم را بی هیچ پولی رها کرد و رفت و همسر دیگری اختیار کرد؛ حتی به هنگام خروج از خانه به رویم چاقو کشید تا اگر پولی در خانه است به او بدهم. همیشه سعی می کردم تا تمام نیازهای جنسی او را برآورده کنم تا بهانه ای برای خیانت هایش نداشته باشد، اما فایده ای نداشت. دو سال است که برای دریافت نفقه شکایت کرده ام؛ اما به دلایل گوناگون مانند حاضر نشدن مرد، نداشتن مدرک برای اعتیاد مرد، تاخیر در فرستادن کارشناس برای تخمین اموال شوهر و… هیچ کاری پیش نرفته است. بارها به مسئول پرونده، بیماری ام را گوشزد کرده ام، در این مدت دوبار به خاطر شدت بیماری در بیهوشی طولانی مدت به سر برده ام؛ اما هیچ تاثیری در روند پرونده ام نداشت. در این دو سال تنها یک بار موفق به دیدن قاضی شدم که آن هم مهلت حرف زدن نداد. اکنون خرج زندگی ام را مردم می دهند، پول وکیل گرفتن هم ندارم». “م” با عصبانیت ادامه می دهد: «حالا هم که زن دومش به خاطر اعتیاد رهایش کرد و رفت، برگشته و می گوید طلاق نمی دهم و زنم را می خواهم. آخر به که بگویم که او مرا نمی خواهد فقط چون به شیشه معتاد است و می داند که در منزل مردم کار می کنم به آن شندر غاز پول چشم بسته است. قاضی به عدم رضایت او بها می دهد. من یک پسر چهارده ساله در خانه دارم. چگونه جرئت کنم یک معتاد را در خانه کنار او قرار دهم. کاش قاضی یکبار به تلاش دو ساله من نگاه می کرد نه این که مرا به سکوت دعوت کند. تازه خانواده ام به جای پشتیبانی از من مدام سرزنشم می کنند که دختر دم بخت دارم و نباید طلاق بگیرم (با پوزخند) در حالیکه دخترم چهارده ساله است. راستش نمی خواهم درخواست طلاق از سوی من باشد تا مجبور به بخشیدن مهریه شوم اما دیگر خسته شده ام».

“س” ۳۵ ساله، خانه دار و دارای ۲ فرزند است. همسرش چند ماهی از او بزرگتر است و شغل آزاد دارد. می گوید: «۱۲ سال ضرب و شتم، فحش و تحقیر و بی توجهی را به خاطر ۲ فرزندم تاب آوردم، البته اگر خانواده ام از من حمایت می کردند هرگز کار به این جا نمی کشید. همسرم دیگر مدتهاست به من نزدیک نمی شود و مدام با زن های مختلف در ارتباط است. این اواخر می خواست به خاطر ازدواج با یکی از همین زنها مرا طلاق دهد. البته اصرار داشت ابتدا من درخواست طلاق بدهم و مهریه را هم ببخشم. در آذرماه گذشته پس از اینکه از شدت ضربات او بی هوش شدم در همان حالت مرا به خانه خواهرم برد و رهایم کرد. به پزشک قانونی مراجعه و شکایت کردم، اما با پا درمیانی دیگران شکایتم را پس گرفتم. من نمی توانم طلاق بگیرم نه پولی دارم نه سواد و مهارتی و نه پشتیبانی. به همین علت دوباره به خانه برگشتم؛ اما مدتی بعد همسرم من و فرزندانم را در خانه حبس کرد و به شدت ما را مورد ضرب و شتم قرار داد. با کمک همسایه ها پلیس ۱۱۰ وارد عمل شد و ما را تحویل خانواده ام داد. این بار به خاطر حبس ما جریمه نقدی شد. بعد از این که مارا از خانه بیرون کرد به بهانه اینکه او را تمکین نمی کنم درخواست طلاق داد. دادگاه هم پذیرفت که من با پای خودم خانه را ترک کرده ام. من هم نفقه را اجرا گذاشته ام. پنج ماه است که به بهانه های مختلف درخواستم رد می شود. همسرم هربار مدرک جدیدی می آورد. ماشین و مغازه اش را به نام دیگران کرده است تا از دادن مهریه و نفقه شانه خالی کند. کاش کسی هم حرف ما را بشنود. در قانونی که داریم به مردها فرصت داده شده تا هزاران دوز و کلک سوار کنند. آخر مردی که می رود بیرون از خانه خود را ارضا می کند دیگر به همسرش توجهی ندارد! قاضی که در اتاق خواب ما نیست که به راحتی حرف همسرم را درباره عدم تمکین می پذیرد!»

زن بسیار خشمگین است و مدام به کاغذهایی که در دست دارد با عصبانیت نگاه می کند. زیبا اما شکسته است. به طرفش رفتم. هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که دستم را گرفت و گفت: «حتی اگر گفتنش فایده ای هم نداشته باشد کمی با حرف زدن خالی می شوم. سی و هشت سال دارم و هجده سال با مردی زندگی کرده ام که با من مانند یک برده رفتار می کند. او ۴۰ ساله و حسابدار یک شرکت است. جز خشونت جنسی هر جور خشونتی را تجربه کرده ام. فحاشی را به جایی رساند که تمام همسایه ها فهمیده اند. اعتماد به نفسم را از دست داده ام. از هر ده بار کتک کاری یک بار شکایت کرده ام؛ اما در نهایت با چرب زبانی رضایت می گرفت و دو باره روز از نو، روزی از نو. هیچ کدام از خانواده ها نه اهمیتی می دهند و نه قول حمایت داده اند؛ اما دو فرزندم مرا به جدایی تشویق می کنند. حدود یک سال است که مهریه ام را به اجرا گذاشته ام، همچنین دیه دندانم را درخواست کرده ام؛ اما به علت تهدیدهای مرد هر سه پرونده مهریه، ضرب و شتم و دیه را راکد گذاشتم. آخر هر بار مجبور بودم که به خانه او برگردم. دیگر به ستوه آمدم و حکم جلبش را گرفتم. امروز پس از یک سال در دادگاه حضور پیدا کرد، به دروغ گفت که احضاریه به او نرسید، قاضی هم ظرف یک ربع او را آزاد کرد و به او حق اعتراض دادند. پیش از این خواسته بودم تا اموال مرد را توقیف کنند، اما چون سند خانه رهن بانک بود قاضی حکمی صادر نکرد، درحالیکه ماشین به اسم همسرم بود. اکنون هم به این بهانه که پرونده مربوط به یک سال پیش است ده روز به او فرصت داد. او راحت می تواند انواع معاملات را در این ده روز انجام دهد. تا زمانی که این گونه درگیر نشده بودم نمی دانستم که راه رهایی مرد در قوانین تا این اندازه زیاد است!

پسرک مدام در آغوش مادرش بی قراری می کند و می گوید خسته ام. این دومین فرزند زن بود. اولین پسرش را از همسر پیشین داشت؛ اما پس از طلاق از پدرش او را به خانواده پدری سپرد. زن ۳۴ سال دارد و دیپلمه و خانه دار است. می گوید زود ازدواج کردم. همسر اولم هم سن من بود و در نانوایی کار می کرد. به علت خشونت های جسمی و روانی فراوان از خانه او فرار کردم. پس از مدتی به علت حمل هروئین در زندان افتاد و هنوز هم در زندان به سر می برد. آنقدر خسته بودم که با بخشیدن تمام حق و حقوقم غیابی طلاق گرفتم. پس از مدتی زندگی با خانواده ام با برادر دوستم که از من چند سالی کوچکتر است ازدواج کردم. او شغل آزاد دارد. وقتی به اعتیادش پی بردم که از او فرزندی داشتم. دیگر نه تنها نفقه نمی داد که کم کم کارش از زدن به شکنجه کردن رسیده بود؛ مانند وصل کردن سیم برق هنگام خواب یا خوراندن سم. با خانواده در میان گذاشتم. در طلاق اول وقتی دیدند همسرم به زندان افتاد با من همکاری کردند اما در این مورد اصرار داشتند که بسوزم و بسازم تا این که با چشم خود تزریق کردن او را دیدند و راضی به اقدام من به طلاق شدند». هم چنان که پسرش را نوازش می کند، ادامه می دهد: «بار چهارم است که در این پنج ماه مراجعه کرده ام. بار اول به علت نیاوردن مدرک اعتیاد شوهرم حکم بطلان زدند. بارهای بعدی هم مدام سوال پیچم کردند که چرا می خواهم طلاق بگیرم و بعد می گفتند برو تا احضارت کنیم. بالاخره شکایت کردم. شکایت به استان رفت. امروز برای ادامه کارها آمده ام. به نصف مهریه رضایت دادم. بقیه هم قسط بندی شد». با ریشخند می گوید: «خانمی کنار قاضی نشسته بود که نفهمیدم کی نفقه را هم قسط بندی کرد. او مدام سر من داد می زد ولی با شوهرم که معتادوار و با دستبند نشسته بود با ملایمت و دلسوزانه رفتار می کرد! با مشکلات زیادی در این راهروها برخورد کرده ام. همیشه مدرک فراهم نیست. مرد هم که با پای خود در این مواقع مراجعه نمی کند. امثال همسرم هرگز به راحتی راضی به طلاق نمی شوند. دو سال است که از ترس او در خانه مادرم زندگی می کنم. از طرف انجمن محل استشهاد جمع کرده ام اما باز دادگاه نپذیرفت. جالب است چهره همسرم فریاد می زند که معتاد است دیگر مدرک برای چه!» پسرش را در آغوش می گیرد و می گوید: «دیگر دلم می خواهد بروم یک گوشه آرام و بی دردسر با پسرم زندگی کنم» و من همچنان که به پسر قبلی او هم می اندیشم به سمت دیگر راهروی دادگاه می روم.

“ب” از شهری دور در سمت غرب استان به این شهر آمده است؛ چون همسرش اهل همین شهر است. جایی برای ماندن ندارد و باید تا شب نشده برگردد. ۳۹ ساله و پرستار بچه است. ۸ سال پیش با مردی که ۱۰ سال از او کوچکتر است ازدواج کرد و فرزندی ندارد. می گفت چون همسرم راننده بود و بیشتر مواقع را بیرون از خانه به سر می برد بسیار دیر به اعتیاد او پی بردم. آن هم از ملافه های خونی! کتک، فحش، بی توجهی و خشونت جنسی را به اوج رسانده است. از پدر همسرم کمک خواستم ولی گفتند که مشکل خودم است و خودم حلش کنم. پدر ندارم و از ترس این موضوع را از برادرم پنهان کرده ام. تنها مادرم می داند که از دست او هم کاری برنمی آید. این بار دومی است که به دادگاه می آیم. گفتند باید مرد هم حضور داشته باشد، تا گفتم همسرم مدت هاست که فراری است تهدید به بستن پرونده کردند؛ تا دهانم را باز می کنم تا مشکلاتی را که سر راه اجرای دستوراتشان دارم بگویم تهدید به بستن پرونده می کنند! بار اولشان نیست. کمی که مقاومت کردم قاضی دستور داد با سرباز به دنبال پدر شوهرم بروم. در حالیکه نمی خواستم با افرادی روبه رو شوم که در آن شرایط سخت هرگز کوچک ترین کمکی به من نکردند؛ در ضمن من از همسرم شکایت کرده ام چه ربطی به پدرش دارد؟! در نهایت از آن سرباز خواهش کردم که خود اقدام کند. قرار بر این شد که پس از یک ماه بیایم و قاضی در حضور پدر همسرم حکم صادر کند. امروز پس از یک ماه از راهی دور به این شهر آمده ام؛ اما سرباز کارش را انجام نداده است. قاضی هم گفت که باید منتظرشوهر یا خانواده شوهر باشم. انگار دارم به دور خودم می چرخم. اکنون فهمیده اند که همسرم برای ترک اعتیاد در یکی از مراکز ترک اعتیاد این شهر خوابیده بود. خواستند که بروم و مدرکی بیاورم. راستش این شهر را زیاد نمی شناسم، تنها یک شماره تلفن از آن جا دارم. کاغذ را از او گرفتم و با آن شماره تماس گرفتم. زن هنوز توضیحش تمام نشده بود که مرد آن سوی گوشی به او پاسخ منفی داد به این دلیل که اجازه ندارند این اطلاعات را در اختیار دیگران بگذارند. زن به التماس افتاد که در حال حاضر تنها او می تواند کمکش کند. گوشی را گرفتم و گفتم اگر از دادگاه نامه ای برای شما بیاوریم دیگر هیچ دلیلی برای دادن گواهی ندارید. با کمی مکث پذیرفت ولی وقتی از او آدرس را خواستم طوری آدرس داد که من که اهل این شهر هستم نمی فهمیدم چه می گوید. گفتم اکنون به آنجا می آییم بهانه آورد که تا ۵ دقیقه دیگر تعطیل می کنیم و بعد از ظهرها هم باز نمی کنیم. این که زن شب را جایی برای ماندن نداشت و با ۱۵ دقیقه صبر کردن می توانست به او کمک کند تاثیری در او نداشت. در نهایت به این نتیجه می شد رسید که چون از مراکز غیر قانونی ترک اعتیاد بود نه آدرس درستی می داد و نه همکاری می کرد. زن دیگر نمی دانست باید چه کند و مدام می گفت باید زود تر برگردم. شب از راه رسیده و راهم طولانی است.

“ف” ۳۱ ساله است. در رشته ریاضی لیسانسش را گرفت و گاهی تدریس خصوصی می کند. ۲ سال پیش با مردی که ۲ سال از او بزرگتر و مهندس برق است عقد کرد. می گوید: «قبل عید قرار شد برای جشن عروسی برنامه ریزی کنیم؛ اما ناگهان پدر شوهرم درآمد که ۴۰۰ سکه زیاد است و باید ۱۰۰ سکه را کم کنم. نمی دانم چرا ناگهان بعد از ۲ سال به یاد این موضوع افتاده است. احساس می کنم کاسه ای زیر نیم کاسه است. همسرم هم بسیار دهن بین است. او هنوز در این سن استقلال مالی ندارد و پدر و مادرش حقوقش را از او می گیرند. اول به من امیدواری داد که مساله را حل می کند؛ اما پس از مدتی گفت باید جدا شویم به این بهانه که از خانواده ام خوشش نمی آید. خانواده ای که در این ۲ سال کمترین مشکلی با آن نداشت. شکایت کردم و مهریه ام را به اجرا گذاشتم. همسرم بدون این که از شکایت خبر داشته باشد ابراز پشیمانی کرد و گفت مرا دوست دارد. شکایت را پس گرفتم و قرار ازدواج گذاشتیم. باز پس از مدتی مادرش را به خانه ما فرستاد که باید از هم جدا شویم. این بار به سرعت شکایت کردم. پنج ماه طول کشید تا حکم مهریه قطعی شد؛ اما به آدرس اشتباه پست کردند و حکم برگشت خورد. حکم را با هزینه خودم و با پست پیشتاز فرستادم. حکم که به دستش رسید اعتراض کرد. حالا به دادگاه آمده ام تا پیگیر شوم ولی می گویند که هیچ نامه اعتراضی وجود ندارد. گویا نامه را گم کرده اند. دادگاه نفقه، بسیار مرا سر دواند. هر بار به بهانه ای مرا بی نتیجه برگرداندند. بار آخر با اینکه می دانستم (به کمک وکیلم) حکم آمده است، گفتند هیچ حکمی به دست ما نرسید و چند روز طول کشید تا حرفم را اثبات کنم. نمی دانم چرا اکثر مواقع قاضی می خواهد همه چیز را به نفع مرد تمام کند. بارها شنیدم که به من یا بقیه جملات توهین آمیزی می گوید مانند “شما پدر و مادرها کاسبی راه انداخته اید” یا “چرا نمی فهمی مرد در مضیقه مالی است، ای بابا با شوهرت راه بیا” و یا “همه اش زن بخورد یک بار هم بقال بخورد!”… آخر یکی مثل من که داشت زندگی اش را می کرد و هرگز تا اذیتش نمی کردند کارش به این جا نمی کشید؛ ولی چاره ای برایش نگذاشتند. حالا هم اگر شوهرم راضی شود تا مراسم عروسی را بگیریم و سر زندگیمان برویم من همه شکایت ها را پس می گیرم و همین گونه که هست قبولش دارم. پرسیدم چگونه؟ آیا خشونت هم به خرج می دهد. زن ادامه داد نه. اما نمی تواند نزدیکی کند. آخر چطور بگویم … ما ۲ سال است که عقد کرده ایم اما هر بار که پیش هم هستیم مانند دو خواهر و برادریم. او بی آن که به من نزدیک شود، در کنار من می خوابد و بارها نیمه شب ها متوجه می شدم که به حمام می رود. نزد مشاور هم رفتیم و به ناتوانی او اشاره کرد». به زن گوشزد کردم این مدرکی است که دیگر دادگاه نمی تواند برای آن بهانه ای بیاورد چرا از این راه اقدام نکردید. می گوید: «راستش از طلاق می ترسم. می خواهم که برگردد. برایم مهم نیست. همین گونه هم حاضرم با او ادامه دهم اگر برگردد و تعهد دهد که دیگر ترکم نمی کند». من هنوز مبهوت زن بودم که ناگهان دیدم به روبرو نگاه می کند و فریاد می زند که: «آقا شورش را در آوردید و حلقه اش را نشان داد که آقا من شوهر دارم. می فهمید؟ دیگر مزاحم نشوید». مرد وکیل بود و خود را مشغول حرف زدن با موبایل نشان داد. دختر با عصبانیت داد زد: «از آن وقت تا حالا که با شما در حال حرف زدنم هر بار که نگاهم به روبرو می افتد یا به من چشمک می زند یا به موبایلش اشاره می کند تا شماره رد و بدل کند. باورتان نمی شود تمام دردسرها یک طرف این رفتارهایی که در دادگاه در این مدت دیده ام یک طرف دیگر». آقای وکیل هم خود را به نشنیدن زد و همچنان که با صدای بلند مشغول حرف زدن با موبایلش بود از ما دور شد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.