یادداشت شیوا نظرآهاری بمناسبت سالروز تولد امین احمدیان همسر بهاره هدایت

بهار، شانزده فروردین است و تو شانزده خرداد. دلش لحظه به لحظه با تو بود، امین. من شهادت می‌دهم تمام این روزها را که یک لحظه حتی از یادت غافل نشد و شهادت می‌دهم برای او که در تمام این روزها با یادش نفس کشیده‌ای.

شانزده خرداد دوم آمد و باز بهار نیست تا برایت کیکی بخرد و بیاورد دم خانه و تمام دلتنگی‌اش را با یک نگاه بریزد توی چشم‌هایت که چقدر صبوری کرده‌ای در این سال‌ها و چقدر برای دیگران همدرد بودی در این روزها که خودت سراسر درد بوده‌ای و خم به ابرو نیاوردی.

پارسال برای تولدت از طریق بچه‌های بند مالی که گاهی توانایی‌های زیادی توی زندان داشتند، هماهنگ کرده بود که یک نفر بیرون برایت کیک بخرد و در همان روز بفرستد دم خانه و بگوید:” این کیک از طرف بهار. ببخشید که خودش نتوانست بیاید. این کیک را داد با یک دنیا عشق و دلتنگی.”

کیک نیامد اما. بچه‌های مالی مثل همیشه بدقول بودند و بهار هی حرص می‌خورد. بعدا برایم تعریف کرد. بعدها که رفتم عمومی.

بند ۲۰۹ است. سلول ۳۲، .. از ملاقات که برگشت، توی صدایش بغض بود و شادی. با صدای آرام از دریچه سلول فهماندم که ملاقات حضوری داشته با تو. :”شیوا، دلم خیلی برای امین تنگ شده.” .. من حرفی ندارم برای تسکینش، می‌گویم:” تمام می‌شود این روزها و چه خوب که امینی داری که اینطور بی‌تابانه ‌آن بیرون منتظرت هست.”

درد داری امین، دلت تنگ است.. که هی به دست‌هایت نگاه می‌کنی که چقدر ناتوان است که می‌بینی بهار را هر هفته از پشت شیشه‌ها که چطور بی‌تابی می‌کند نگاهت را و نمی‌توانی دستش را بگیری، نمی‌توانی نفسش را حس کنی و لعنت می‌کنی خودت را که چرا کاری از دستانت ساخته نیست.

چرا نمی‌توانی خراب کنی این دیوارها. این شیشه‌ها را. که چرا نمی‌توانی بهار را نجات دهی. که چرا بهار نمی‌آید. که چرا خانه بی‌بهار است. که چرا صدای قدم‌هایش نمی پیچد توی گوشت. صدای خنده‌هایش. که هی قلقلکش بدهی و قهقهه بزند. که چرا .. چرا .. چرا.

دلت تنگ است. می‌دانم.

درد داری. می‌دانم.

امین.. امین ما.. امین بهار.. امین این‌همه درد.. این‌همه صبر.. تولدت مبارک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.