چه سر بلندیم امروز به خاطر تو …

ترانه بنی یعقوب

حالا درست ۷۳۰ روز از دوریت گذشته .روزهایی که برای ما عمری گذشته . امروز دومین سال دربند بودنت هم تمام شد . روزی که درست با سومین روز اعتصاب غذایت هم همراه شده و دلهای نگران ما را می لرزاند، برای سلامت تو و دیگر دوستان و هم بندان عزیزت .

اما بهمن عزیز سرزنشت نمی کنم . می دانم چه کشیده ای که با این همه آرامش در این دو سال دو بار دست به اعتصاب غذا زده ای ! تو که این همه با اعتصاب غذا مخالف بوده ای .من نمی دانم از دست دادن هم بندی یعنی چه ؟ اصلا نمی دانم زندان و انفرادی یعنی چه ؟ اما می فهمم که از دست دادن هدی صابر چه معنایی می تواند برایت داشته باشد . مردی که می گویند از زمانه ما نبود …همان گونه که از دست دادن هاله برای ما سخت بود خیلی سخت ..با این تفاوت که تو با هدای مهربان زندگی کردی .می توانم با صدها هزار کیلومتر فاصله ازآنچه تو کشیده ای درد و رنج زندانی ای را بفهمم که هم بندی عزیزش را از دست داده و اکنون اندوهگین و خشمگین است و تنها با غذا نخوردن خود را آرام می کند و بدون کوچکترین آزاری به دیگران اعتراض می کند .
تو استقامت خواهی کرد ، همانطور که در اعتصاب غذای قبلی کردی و هرگز ذره ای سر خم نکردی . در تمام این دو سال سرت را خم نکردی و از همه حقوقت گذشتی برای اینکه سر بلند باشی و ما چه سر بلندیم امروز به خاطر تو …

بهمن عزیز امروز درست در دومین سال ، بازداشتت اما می خواهم از آنچه در این مدت بر من و ما گذشته برایت بنویسم .اینکه چه سخت گذشت این روزها و چه کند می گذرد باقیمانده اش …

عزیز دل تو نبودی و من بودم یکه و تنها که تو و ژیلا را شبانه به زندان بردند .چه روزهایی بود روزهایی پر از ترس و مبهم . از پشت تلفن می گفتی نگران نباشم که وقتی این آقایان رفتند به من تلفن خواهی زد . منظورت بازجویانی بودند که خانه تان را زیر و رو می کردند . آه که چه امیدواری بیهوده ای می دانستم دلداری ام می دهی و من تا ماه ها و ماه ها صدایتان را نمی شنوم .

روز ۳۰ خرداد بود و تو خسته و کتک خورده به خانه آمده بودی . خسته از آن همه ناملایمت … نمی دانم ، چرا تا روزها بعد از بازداشتت نگران ات بودم تنها تو و نه ژیلا .آخر کتک خورده بودی و می ترسیدم آنجا هم اذیتت کنند در آن بندهای لعنتی و سلول های انفرادی نفرت آور و تو مظلومی و صبور خیلی صبور تر از ژیلا .بیشتر دل نگران تو بودم خیلی بیشتر .

ماه ها گذشت وژیلا آمد اما تو نیامدی . از آمدن ژیلا خوشحال بودم ولی نمی دانم چرا دلم می خواست اول تو را ببینم و بعد ژیلا را.دوست داشتم تو اول آزاد می شدی .اما اینها دست من و تو نبود ،ظاهرا آزاد کردن هایشان هم با برنامه و نقشه است نقشه هایی که من و تو قطعا نمی فهمیمشان .همان روز بود که برای اولین بار بعد از دو ماه با تو تلفنی حرف زدم صدایت آرام بود، نمی دانستی ژیلا قرار است آزاد شود . ما آماده می شدیم که به مقابل اوین برویم به مشایعت ژیلایت .گفتی برایش وثیقه ای سنگین گذاشته اند . فهمیدم این طور به تو گفته اند تا در سلول انفرادی بیشتر زجرت بدهند .به تو اطمینان دادم که ژیلا امروز خواهد آمد و با خوشحالی گفتم تو هم می آیی خیلی زود … آهی از سر آسودگی کشیدی و گفتی آمدنت زیاد مهم نیست و فقط آزادی و تولد ژیلا را یکجا به او تبریک بگویید .باری از روی دوشت برداشته شد مرد و من بغضی راه گلویم را بست ، بغضی که تا چند روز همراهم بود .

ماه ها در سلول انفرادی بودی ،شنیدم گفته ای تمام زندگی ات را در این سلولهای تنگ و تاریک و گور مانند مرور کرده ای و فهمیده ای که چقدر زندگی بی ارزش است و چقدر به کسانی که دوستشان داشته ای بیشتر نزدیک شده ای و حالا بیشتر از قبل هم دوست شان داری. تو دیگر آنجا دشمنانت را هم بخشیده بودی . به قول دوستی زندان قلب را لطیف می کند و رقیق و توی رقیق القلب و مهربان دیگر شده بودی یکپارچه مهر و عاطفه . اما من با شنیدن این حرفها اشک می ریختم بر بی گناهی ات و بر زجری که کشیده بودی ، آخر تو فقط یک روزنامه نگاری .همین .و تو همه تابستان سال ۸۸ را در سلولی کوچک عرق ریختی و شب و روز زندگی ات را مرور کردی .زندگی پر از مهر و عطوفتت را ..

راستی بهمن جان این روزها ماهان را دیدم .همان هم بندی مهربانت را که بعد از هفت سال به مرخصی آمده . همان که همیشه از شرافتش برای ژیلا و دیگران گفته بودی ،از مهربانی اش و ماهان همان بود که تو گفتی. اما می دانی ماهان درباره ات چه گفت او لبخند می زد وتعریف می کرد :«بهمن ۹۰ درصد وجودش احساس و عاطفه است و چقدر هوای هم بندان جوانش را دارد اینکه چقدر همه دوستش دارند و اینکه چقدر پر استقامتی.»

این دو سال در نبودنت گذشته .هر چند سخت، خیلی سخت . گاهی سر به سر ژیلا می گذارم که در این دو سال این همه به خانه تان رفته ام تا شاید کمی جای خالی ات را برایش پر کنم. گاهی به او می گویم پس چه زمان این همسرت بر می گردد تامن هم بیشتر در خانه خودمان بمانم و دوباره شما به ما سر بزنید .می دانم که مهمترین دغدغه ات در زندان ژیلاست، ژیلایی که شبانه روزش به کار می گذرد و حتی گاهی یادش می رود غذا بخورد …نگران اویی تا جایی که دوستانت که از زندان می آیند می گویند وقتی گاهی از ژیلا صحبت می کنی چشمانت پر از اشک می شود و گرنه در زندان استواری چون کوه . به قول بچه های زندان خیلی خوب حبس می کشی ، با روحیه و قوی.

حالا ۷۳۰ روز گذشته ودلتنگی ما برای تو بیشتر شده است و می دانیم که لبهایت را بر غذا بسته ای می دانیم که اندوهگینی و خسته از این همه بی عدالتی …اما همچنان ایستاده ای .

ما چشم به راهت هستیم ومی دانیم می آیی. اما سر بلندی و این برای ما بس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.