قصه‌زنان/جشن شکوفه‌های نارس

به جلوی درِ بزرگ و سفید که می‌رسم، زن‌ها اول خیره نگاهم می‌کنند و بعد دستِ بچه‌های‌شان را می‌گیرند و راهشان را می‌روند. از همان‌جا سرتاپای خودم را تا پایین برانداز می‌کنم.
ـ خانم، اینجا سومین مدرسه است که امروز من دارم می‌رم… شما بگین من چکار کنم؟
ـ ناراحتی برگرد کشورت… زورت که نکردیم… برو همون‌جا بچه‌ات رو ثبت‌نام کن…
زنی که از اولِ بحث، پشت سر من نشسته بود، می‌گوید: خانم تا بخشنامه نیاد که ما نمی‌تونیم کاری کنیم… شما هم هرروز بیای فرقی نداره… هر مدرسه‌ای هم بری همینه…!

ادامه