گفت‌وگو با زنان داخل افغانستان/روایت روزهای سخت‌تر

حدیث، زنی که مثل هزاران زن دیگر در افغانستان حق بیرون رفتن و حضور در اجتماع ندارد، تنها دل‌خوشی و امیدش همین اینترنت است؛ جایی که می‌تواند درس بخواند، تدریس کند و با خانواده‌اش در تماس باشد؛ اما آن روز که ساعت چهار بعدازظهر اینترنت قطع شد، گویی تمام دنیا یک‌باره روی سرش خراب شد.

ادامه

زندگی یک زن افغانستانی: از ناامیدی تا امید

نه سال از ازدواجم گذشته بود که با گریه‌ها و اصرار فراوان توانستم همسرم را راضی کنم تا درس بخوانم. مدتی در انیستیتوت طلوع در قلعه فتح‌الله کابل، مطالعات اجتماعی خواندم. خوشحال بودم که بالاخره به آرزویم رسیده‌ام. تمام کارهای خانه مثل جارو کردن، پخت‌وپز، شستن ظرف‌ها و بچه‌داری را انجام می‌دادم و شب‌ها بعد از خواباندن سه فرزندم، درس می‌خواندم. می‌خواستم روزی استاد خوبی شوم.

ادامه

قصه زنان؛با من از کوچ نگو

اتاق کوچک است و کف آن با یک موکت مله‌ای رنگ فرش شده است. در کنج اتاق کوچک یک مبل دو نفره ی کهنه و یک تلویزیون ۲۱ اینچ هم روی میز چوبی پوسته پوسته و رنگ و رو رفته قرار دارد. فضای اتاق بسیار کوچک است؛ به طوری که ما فشرده و نزدیک به هم می‌نشینیم و زن جوان و دخترکش روبروی ما می‌نشینند. پشت میز تلویزیون یک در سفید چرکین دیده می‌شود. مادر می‌پرسد آن یک اتاق هم از برای شماست؟ می‌گوید نه آن اتاق برای گاوهاست؛ حاجی در آن را بسته است و این اتاق را به ما داده تا در آن زندگی کنیم؛ در این اتاق هم قبلا گاوها نگه داری می شدند؛ حالا تمیز کرده ایم و خودمان در آن زندگی می کنیم. این وسایل‌ را هم حاجی برایمان آورده است.

ادامه

روایتی از تحصیل دختران زیر سایه طالبان

اولین نفر من می‌خریدم و بعد از من شبانه و ملکه نیز می‌خریدند. هرسه تا نزدیکیهای مکتب با حباب سازهایمان حباب می‌ساختیم و در روی یکدیگرمان پف می‌کردیم. بسیار زیاد مزه می‌داد. نزدیکهای مکتب که می‌رسیدیم. حباب سازهایمان را در داخل بوتهایمان پوت (پنهان) می‌کردیم. تا بابه گک(بابای مدرسه-سرایدار) مکتب نبیند. اگر نه با چوبی که در دستهایش داشت همگی‌مان را چوبکاری میکرد. مکتب ما طوری بود که باید از هفت خوان رستم تیرمی‌شدی. خان اول را بخوبی تیر(عبور) کردیم. بعدی تلاشی بود. چند دختری که دردهان دروازه مکتب بیکهای (کیف) ما وتمام بدن ما را می‌گشتند. فقط ما انتحاری باشیم! خب به هر حال این از جمله قوانین مکتب بود. از این هم به خوبی گذشتیم وارد حویلی کلان (حیاط بزرگ) مکتب شدیم. که سرمعلم صاحب (ناظم مدرسه)ناجیه جان پیدا شد و من را صدا زد.

ادامه

قصه‌زنان/جشن شکوفه‌های نارس

به جلوی درِ بزرگ و سفید که می‌رسم، زن‌ها اول خیره نگاهم می‌کنند و بعد دستِ بچه‌های‌شان را می‌گیرند و راهشان را می‌روند. از همان‌جا سرتاپای خودم را تا پایین برانداز می‌کنم.
ـ خانم، اینجا سومین مدرسه است که امروز من دارم می‌رم… شما بگین من چکار کنم؟
ـ ناراحتی برگرد کشورت… زورت که نکردیم… برو همون‌جا بچه‌ات رو ثبت‌نام کن…
زنی که از اولِ بحث، پشت سر من نشسته بود، می‌گوید: خانم تا بخشنامه نیاد که ما نمی‌تونیم کاری کنیم… شما هم هرروز بیای فرقی نداره… هر مدرسه‌ای هم بری همینه…!

ادامه

از زنان افغانستان تا زنان ایران

کانون زنان ایرانی-فریده غائب:دکتر قانعی راد با اشاره به اینکه بنی یعقوب در کتابش به بررسی وضع زنان در افغانستان نیز پرداخته، به عنوان مثال گفت و گوهای او با برخی از زنان افغانستانی را از این کتاب نقل میکند.دکتر قانعی راد همچنین شرایط زنان ایران و افغانستان را مقایسه تطبیقی می‌کند: « در جامعه ما قانون از عرف عقب تر است؛ در حالی که در افغانستان قانون از عرف جلوتر است. مثلاً در ایران حق الارث زن کمتر از مرد است اما در عرف بارها این را دیده‌ایم که حق الارث بین زن و مرد به صورت مساوی تقسیم شده است. یا سن ازدواج در قانون ایران ۱۳ سالگی است در حالی که در عرف سن ازدواج دختران بسیار بالاتر از این سن است.

ادامه