اولین نفر من میخریدم و بعد از من شبانه و ملکه نیز میخریدند. هرسه تا نزدیکیهای مکتب با حباب سازهایمان حباب میساختیم و در روی یکدیگرمان پف میکردیم. بسیار زیاد مزه میداد. نزدیکهای مکتب که میرسیدیم. حباب سازهایمان را در داخل بوتهایمان پوت (پنهان) میکردیم. تا بابه گک(بابای مدرسه-سرایدار) مکتب نبیند. اگر نه با چوبی که در دستهایش داشت همگیمان را چوبکاری میکرد. مکتب ما طوری بود که باید از هفت خوان رستم تیرمیشدی. خان اول را بخوبی تیر(عبور) کردیم. بعدی تلاشی بود. چند دختری که دردهان دروازه مکتب بیکهای (کیف) ما وتمام بدن ما را میگشتند. فقط ما انتحاری باشیم! خب به هر حال این از جمله قوانین مکتب بود. از این هم به خوبی گذشتیم وارد حویلی کلان (حیاط بزرگ) مکتب شدیم. که سرمعلم صاحب (ناظم مدرسه)ناجیه جان پیدا شد و من را صدا زد.
ادامه