میگفت قرار است برود خارج و دیگر نمیتواند زنگ بزند و بعد با صدایی آرام و شرمنده هم گفت که دیگر پولی واریز نمیکند. اما بعد دلداریاش داد که او دوباره در لیست قرار میگیرد و حتماً به زودی کس دیگری پیدا میشود تا او را حمایت کند. خاله لنگ دراز نمیدانست که آرزوی تولد پارسال او بوده که برآورده شده بود. از ته دل آرزو کرده بود که بتواند درس بخواند و مدرسه برود. خدا هم برایش خاله را فرستاده بود. اما امروز نمیدانست چه آرزویی بکند. دوباره یک خالهٔ دیگر بخواهد؟ حس میکرد کوپنش برای این آرزو دیگر سوخته و مصرف شده است. میرسد جلوی ویترین شیرینی فروشی. نمیتواند جلوی گردنش را بگیرد که نپیچد به طرف ویترین. کیکهای کوتاه و بلند و رنگارنگ آنجا نشستهاند و منتظرند که صاحبشان آنها را به خانه ببرد. دوست داشت روزی او هم صاحب یک کیک تولد بشود. توی ذهنش تصور میکرد که جشن تولدش است و ده شمع روی کیک در حال رقصیدن هستند. آرزو میکند که دیگر مجبور نباشد از فردا به تعمیرگاه اصغر آقا برود، و در خیالش شمعها را فوت میکند.
ادامه