فیلم‌هایی در مورد خشونت علیه زنان به بهانه‌ی روزهای نارنجی

چشم‌هایم برای تو ( (Take My Eyes, 2003ساخته‌ی ایسیار بولاین، روایت فیلم در ساختاری چندلایه، برخلاف الگوی کلاسیک زن قربانی/ مرد متجاوز، پیچیدگی رابطه را نشان می‌دهد و چرخه‌ی خشونت را با ریتمی تکراری و لحنی واقع‌گرایانه تصویر می‌کند.

ادامه

زیبایی‌شناسی بدن، فضا و مقاومت در غیابِ نور

در جهانی که ساختارهای فضایی بر پایه‌ی دیدن شکل گرفته‌اند، نابینایی نه صرفاً یک وضعیت زیستی، بلکه امری سیاسی-حسی است. بدن نابینا در تقابل با نظام دیداریِ مسلط، به حامل ظرفیت‌های مقاومت بدل می‌شود. ژئوپولیتیک انتقادی در این مقاله، بدن و فضا را نه عناصر خنثی، بلکه عرصه‌هایی برای اعمال و بازآرایی قدرت ادراکی می‌بیند. تاریکی، به‌مثابه برهم‌زننده‌ی نظم بینایی، می‌تواند به بستری برای تولید ادراک بدیل و بازتعریف حضور بدل شود.

ادامه

گویاترین تصویر شهرزاد، فیلمساز و بازیگر

مانند خیلی از بینندگان فیلم ، نخستین بار شهرزاد را در حال رقصیدن دیدم؛ در قیصر، داش‌آکل و چند فیلم دیگر.سال‌ها بعد کتاب‌هایش را خواندم و مدتی بعد تنها فیلم بلندش مریم و مانی را دیدم. اولین بار در پاتوق فرهنگیِ-واقع در طبقه‌ی بالای سینما ایران-با او برخورد کردم.با صدای بلند جلسه‌ای را برهم زد و صاحب مجلس او را بیرون انداخت. شنیده بودم در جلسه‌های نمایش خانه‌ی سینما هم پرخاش کرده و با برخورد بدتری مواجه شده است.

ادامه

لحظه‌های مهاجرت در عکس‌های نیلوفر ارزانی

مهگان فرهنگ:عکس‌های نیلوفر ارزانی بازتابی از لحظات زیسته او به‌عنوان یک زن جوان مهاجر است که تلاش می‌کند در جهانی جدید، هویت خود را بازسازی کند. در این حالت، مهاجر ممکن است به عمد خود را از محیط‌های اجتماعی دور کند تا فرصتی برای بازبینی زندگی، هویت، و مسیرهای جدید خود پیدا کند. این تنهایی به او امکان می‌دهد که با خود درونی‌اش بیشتر ارتباط برقرار کند و با چالش‌های روانی و احساسی مهاجرت مقابله کند. مهاجران در این دوران به دنبال بازتعریف هویت خود هستند و اغلب این فرآیند به زمان و فضای خصوصی نیاز دارد.

ادامه

مهاجرت و بحران‌های هویت در مستند انیمیشنی فرار

مهگان فرهنگ:«فرار» تنها درباره مهاجرت و پناهندگی نیست، بلکه درباره زندگی و هویت نیز هست. امین باید در جامعه جدید دانمارک خود را بازتعریف کند و هویتش را در محیطی که هنوز پذیرای کامل تنوع‌های فرهنگی و جنسی نیست، پیدا کند. در این مسیر، او باید با چالش‌های بسیاری مواجه شود و از هویتش دفاع کند. تأثیرات روانی فرار و پناهندگی به شکل زیبایی در فیلم به تصویر کشیده شده‌اند. امین به‌رغم تمام موفقیت‌هایش، همچنان با گذشته خود درگیر است و اضطراب‌های ناشی از آن را با خود حمل می‌کند. فیلم با حساسیت فراوان این تجربیات را نشان می‌دهد و تلاش می‌کند تا بیننده را به درک بهتری از مسئله پناهندگی و تأثیرات روانی آن بر افراد برساند.

ادامه

شهلای ما، شهلای همه ایران/مراسم بزرگداشت شهلا لاهیجی فعال سرشناس حقوق زنان

فخرالسادات محتشمی پور بخش‌هایی از مصاحبه ابراهیم نبوی با شهلا لاهیجی را برای حاضران خواند و به حمایت‌های او از انجمن زنان کارآفرین اشاره کرد: «اعضای انجمن زنان کارآفرین از خانم لاهیجی که برای کارآفرینی ارزش ویژه‌ای قائل بود و خود را عضو انجمن می‌دانست خاطرات خوشی دارند.»او در بخشی از سخنان خود در باره شهلا لاهیجی گفت:او شهلای ما بود، شهلای همه ایران.

ادامه

قصه زنان/نام او، که رفته است

می‌گفت قرار است برود خارج و دیگر نمی‌تواند زنگ بزند و بعد با صدایی آرام و شرمنده هم گفت که دیگر پولی واریز نمی‌کند. اما بعد دلداری‌اش داد که او دوباره در لیست قرار می‌گیرد و حتماً به زودی کس دیگری پیدا می‌شود تا او را حمایت کند. خاله لنگ دراز نمی‌دانست که آرزوی تولد پارسال او بوده که برآورده شده بود. از ته دل آرزو کرده بود که بتواند درس بخواند و مدرسه برود. خدا هم برایش خاله را فرستاده بود. اما امروز نمی‌دانست چه آرزویی بکند. دوباره یک خالهٔ دیگر بخواهد؟ حس می‌کرد کوپنش برای این آرزو دیگر سوخته و مصرف شده است. می‌رسد جلوی ویترین شیرینی فروشی. نمی‌تواند جلوی گردنش را بگیرد که نپیچد به طرف ویترین. کیک‌های کوتاه و بلند و رنگارنگ آنجا نشسته‌اند و منتظرند که صاحبشان آنها را به خانه ببرد. دوست داشت روزی او هم صاحب یک کیک تولد بشود. توی ذهنش تصور می‌کرد که جشن تولدش است و ده شمع روی کیک در حال رقصیدن هستند. آرزو می‌کند که دیگر مجبور نباشد از فردا به تعمیرگاه اصغر آقا برود، و در خیالش شمع‌ها را فوت می‌کند.

ادامه

دارک‌تر از دارک

پانیذ میلانی:اولین بار دقیقا چهار سالم بود. قاعدتا نباید اونجا می‌بودم با اون سن ولی مادرم غش کرد و بردنش در یک خانه‌ای که روی درب خونه چند تا دایره کنار هم بودند، شبیه چند تا خورشید فلزی. جمعیت زیادی در همین یک تیکه پاگرد جلوی درب خروجی خونه ایستاده بودند. من روی پله نشسته بودم و به مادرم که بهش آب قند می‌دادند خیره شده بودم. فکر می‌کردم قرار است بین این جمعیت برای همیشه تنها بمونم.

ادامه