شهرنوش پارسیپور؛نویسندهای که کارگری کرد، در فقر رفت و به وطن پشت نکرد
اهل «پروژه» گرفتن نبود. با تمام رنجی که در زندانهای ایران و دست بر قضا بابت نوشتن همین کتابِ زیبا کشیده بود، نه خودفروخته شد و نه میهنفروش.
ادامهاهل «پروژه» گرفتن نبود. با تمام رنجی که در زندانهای ایران و دست بر قضا بابت نوشتن همین کتابِ زیبا کشیده بود، نه خودفروخته شد و نه میهنفروش.
ادامهنازنین حسن نژاد:در نخستین روزهای طبابتش در شهری دورافتاده، با زنانی روبهرو شد که هرکدام روایتِ یک زندگی در مرداب بود؛ زنانی که از دل ناکامی، طلاق، فقر و قضاوت سر برآورده بودند و حالا، حضور او را نه فقط به عنوان یک پزشک، که انگار بهعنوان شنوندهای بیطرف پذیرفته بودند. این روایتِ پزشکی جوان است از سحر و آرزو ؛ دو زنِ درگیر با مردسالاری، فقر و تبعیض و تلاش برای زندگی.
ادامهر باغهای اردیبهشتی غور در افغانستان، عابده دختر نوجوانی بود با دلی پر از رؤیا؛ از زندگی، عشق و مادری. اما کابوس ازدواج اجباری با مردی طالب، همه چیز را در او سوزاند. این روایت، آتش زدن تن نیست، فریاد خاموشیست علیه ظلمی که در افغانستان ادامه دارد.این داستان واقعی است.
ادامهپنجاهوچهار سال از عمرش گذشته، اما در آینهی قدیمیِ شکستهی زیرزمین، هنوز خطوطی از جوانی پیداست؛ انگار که زمان، بعضی ردها را فراموش نمیکند
ادامهصبح یک پنجشنبهی پرالتهاب است. هوا گرگ و میش است، و ذهنم سنگینتر از همیشه. از خانه میزنم بیرون، نه از روی تصمیم، که بیشتر شبیه فرار است
ادامهپدرم! پدری که هیچوقت اشکهایش را ندیده بودم داشت هقهق میکرد، برای من؟ یا خودش؟ میگفت لعنت به سیاهبختیام، لعنت به اینکه دخترم، کاش همراه مرضیه در انتحاری مکتب چند سال پیش میمردم، کاش هیچوقت به دنیا نمیآمدم. با حرفهایش آخرین بند دلم پاره شد و آخرین باری شد که خانهام را دیدم. آیاتی از سر تفریح و پوشالی کردن نیتشان زمزمه کردند و همسر قانونی و شرعیای شدم که هیچکس نمیتوانست مخالفت کند، دستم را دور شکم برآمدهام پیچیدم و چشمانم را بستم.
ادامهرحمان زد زیر خنده و گفت: آهان اصلاً حواسم نبود. اشکال ندارد تو برای من پسر به دنیا بیاور، بعداز زایمانت یک گوسفند میکشم. اون وقت یک ماه فقط گوشت کبابی و آبگوشتی و تنوری بخور. با آمدن اسم پسر، دلم را غم و دلهره پر کرد اگر پسر نبود چه؟ جرئت نکردم تا این فکرم را جلو رحمان به زبان بیارم. در همین لحظه صدای رحمان مرا از فکرم بیرون آورد و پرسیدم: چی گفتی متوجه نشدم؟! رحمان: می گم کجایی بیا و ببین دیگه چی آوردم. با تعجب گفتم: مگر چیز دیگری هم خریدی؟! رحمان یک لباس نوزاد را که قایم کرده بود نشانم داد و گفت: این رو برای پسرم گرفتم. لباس را گرفتم، خیلی قشنگ بود. سکوت کردم و به چهرهٔ رحمان خیره شدم که چایش را قلپ قلپ سر میکشید و خنده از لبانش کنار نمیرفت. حالا او بود که غرق در افکارش شده بود.
ادامهمیگفت قرار است برود خارج و دیگر نمیتواند زنگ بزند و بعد با صدایی آرام و شرمنده هم گفت که دیگر پولی واریز نمیکند. اما بعد دلداریاش داد که او دوباره در لیست قرار میگیرد و حتماً به زودی کس دیگری پیدا میشود تا او را حمایت کند. خاله لنگ دراز نمیدانست که آرزوی تولد پارسال او بوده که برآورده شده بود. از ته دل آرزو کرده بود که بتواند درس بخواند و مدرسه برود. خدا هم برایش خاله را فرستاده بود. اما امروز نمیدانست چه آرزویی بکند. دوباره یک خالهٔ دیگر بخواهد؟ حس میکرد کوپنش برای این آرزو دیگر سوخته و مصرف شده است. میرسد جلوی ویترین شیرینی فروشی. نمیتواند جلوی گردنش را بگیرد که نپیچد به طرف ویترین. کیکهای کوتاه و بلند و رنگارنگ آنجا نشستهاند و منتظرند که صاحبشان آنها را به خانه ببرد. دوست داشت روزی او هم صاحب یک کیک تولد بشود. توی ذهنش تصور میکرد که جشن تولدش است و ده شمع روی کیک در حال رقصیدن هستند. آرزو میکند که دیگر مجبور نباشد از فردا به تعمیرگاه اصغر آقا برود، و در خیالش شمعها را فوت میکند.
ادامه