داستان عابده از غور؛ دخترکی از غور که نمی‌خواست زن سوم یک طالب شود

ر باغ‌های اردیبهشتی غور در افغانستان، عابده دختر نوجوانی بود با دلی پر از رؤیا؛ از زندگی، عشق و مادری. اما کابوس ازدواج اجباری با مردی طالب، همه چیز را در او سوزاند. این روایت، آتش زدن تن نیست، فریاد خاموشی‌ست علیه ظلمی که در افغانستان ادامه دارد.این داستان واقعی است.

ادامه

قصه زنان/همه‌چیز از آن صبح نحس شروع شد

پدرم! پدری که هیچ‌وقت اشک‌هایش را ندیده بودم داشت هق‌هق می‌کرد، برای من؟ یا خودش؟ می‌گفت لعنت به سیاه‌بختی‌ام، لعنت به اینکه دخترم، کاش همراه مرضیه در انتحاری مکتب چند سال پیش می‌مردم، کاش هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آمدم. با حرف‌هایش آخرین بند دلم پاره شد و آخرین باری شد که خانه‌ام را دیدم. آیاتی از سر تفریح و پوشالی کردن نیتشان زمزمه کردند و همسر قانونی و شرعی‌ای شدم که هیچ‌کس نمی‌توانست مخالفت کند، دستم را دور شکم برآمده‌ام پیچیدم و چشمانم را بستم.

ادامه