قصه زنان/نام او، که رفته است
نویسنده :نرگس جعفری
کانون زنان ایرانی

یک
شیشه را میدهد بالاتر. انگشتهایش را روی چرم رنگ و رو رفتهٔ فرمان محکمتر میکند. صدایی از گوشیاش بلند میشود. یک دستش را از فرمان برمی دارد و قفل صفحه گوشی را باز میکند. مسافری درخواست ماشین داده است. نگاهی به مبدأ و مقصد، و خیابانی که داخلش قرار دارد میکند. نمیارزد.. دوباره صفحه را قفل میکند و برش میگرداند روی داشبورد. هروقت که ماشین خالی است انگار فضا با فکرهای قدیمی پر میشود. فکرش میرود یاد وقتی که پسرش مریض شده بود. وقتی که طلبکارها پشت در خانهاش جمع شده بودند. یاد گریههای زمان تنهاییاش. انگشتهایش محکمتر دایره میشوند و میپیچد به طرف خیابانی که منتهی میشود به خانهاش. گوشی دوباره صدا میکند و صفحهاش چشمک میزند. میرسد جلوی سوپر مارکت و ترمز را فشار میدهد و موازی با جدول پارک میکند. قبل از پیاده شدن هول هولکی گوشی را چک میکند. نگاهش روی مبدأ و بعد مقصد ثابت میشود. «فرودگاه بین المللی»
سعی میکند دوباره ابرهای سیاهِ فکرهای آزار دهنده توی ماشین را پر نکنند، بعد انگشتش را حرکت دهد و دکمهٔ قفل کردن را لمس کند و بدود داخل سوپر مارکت. اما نمیشود. حس کسی را داشت که دقیقاً در حساسترین و سختترین لحظه، خدا دلش خواسته بود امتحانش کند. چون مبدأ سفر یک خیابان بالاتر بود و هزینهٔ خوبی هم داشت. دوست داشت خودش را گول بزند و بگوید که اصلاً یاد آخرین سفرش به فرودگاه نیفتاده است، برود و پولش را به جیب بزند. بعد برمی گردد سوپر مارکت.
ابرهای داخل ماشین سیاهتر شده و آمادهٔ رعد و برق بودن.
سفر را از دست داد. نفس راحتی کشید و توی دل آرزو کرد حداقل رانندهٔ دیگر مثل او زجر نکشد.
از ماشین پیاده شد و از درهای اتوماتیک و شیشهای وارد سوپر مارکت شد. دستهٔ قرمز رنگ سبد فلزی کوچکی را گرفت و بلند کرد. جلو هر ردیف که میایستاد ابرها رعد و برقی میزدند و صدایی غم انگیز توی گوشش میپیچید. صدای آخرین مسافری که به فرودگاه رسانده بود. دستهایش را که بلند میکرد تا قوطی رب یا روغن را بردارد یاد دستهای او میافتاد. انگار صاعقهها مستقیم به قلبش میخوردند. جلوی قفسهٔ سسها سعی کرد حواسش را با فکر پسرش پرت کند. انگشت زمخت و سیاهش را روی برچسبهای قیمت میکشید. ارزانترین را پیدا کرد و برداشت. کم کم صورت زیبا و دوست داشتنی مسافرش جلوی چشمش جان میگرفت. هر قفسه را که طی میکرد پررنگتر میشد. به هر سختی که بود خودش را میرساند جلوی پیشخوان. صدای بیب بیب دستگاه که بارکد را میخواند میرود روی اعصابش. مرد پشت پیشخوان بدون بلند کردن سرش قیمت محصولها را میگوید. رنگش میپرد. از داخل گوشی پیامکهای برداشت بانک را چک میکند تا ببیند آخرین بار چقدر موجودی داشته.
بدون حرفی سس خرسی و پد بهداشتی را برمی دارد و میگذارد سر جایش. با پاکتی که داخلش فقط روغن، رب و چند بسته ماکارونی هست بیرون میآید.
پشت فرمان مینشیند. اما نمیتواند سوییچ را در جایش بچرخاند و راه بیفتد. از دستهای سیاه و پوست سفتش بدش میآید. یاد دستهای دختر مسافر می افتد لحظهای که داشت کرایه را حساب میکرد. باریک، سفید ونرم. انگشتهای بلند و ناخنهای کاشتهٔ مشکی و طلایی.
دیگر باران شروع به باریدن داخل ماشین کرده بود و نمیشد جلوی ابرها را گرفت. خاطرات آن شب جلوتر می ایند و کنارش روی صندلی کمک راننده مینشینند.
دختر مسافر را از یکی از خیابانهای معمولی شهر به طرف فرودگاه میبرد. هردو اظهار خوشحالی کرده بودند که در این ساعت شب یک خانم همراهشان شده.
خیابانها خلوت ولی راه طولانی بود. کم کم برطبق عادت همیشگی سر بحث را با مسافرش باز کرد. فهمید که دارد مهاجرت میکند. تیر اول را همین جا خورد. چیزی که خودش سالهای قبل آرزو داشت و حالا خیلی وقت بود که فراموشش کرده بود. تیر دوم را وقتی خورد که دختر گفت همسرش مقیم خارج است و تازه ازدواج کرده است و به کانادا مهاجرت میکند. و به شوخی گفته بود «من هیچ کار نکردم جز اینکه گفتم بله، همهٔ کارها رو خودش انجام داد»
زن توی دلش جوش میخورد و به این فکر میکرد که هیچ وقت نمیخواهد شوهرش او را ببرد خارج یا حتی یک شهر دیگر. همین که کمی از کارهای خانه را انجام دهد برایش کافی بود. نمیخواست مثل دختر جوان (هیچ کاری نکند و فقط بگوید بله). تیرهای دیگری هم بودند که یکی یکی از بین حرفهای دخترک بیرون میآمدند و به قلب و ذهن زن میخوردند. مثل میزان مهریهاش، جهیزیهای که نداده بود، مراسم عروسی که هفتهٔ پیش برگزار شده بود. جوانیاش. زیباییاش. ناخنهایش. لبخندهایش و صدایش. همهٔ چیزهایی که زن میخواست و دخترک داشت. وقتی که به مقصد رسیدن، همین طور که چمدانهای مسافر را از صندوق عقب به زور درمیاورد از او پرسید:
_چه جوری آشنا شدین؟ عاشق هم شدین!
چشمهای دختر ثابت ماند در چشمهای راننده زن.
آرام و ناخودآگاه سرش را تکان داد و گفت: عاشقش نشدم… یعنی هنوز نه.. قبلاً عاشق یکی بودم ولی نشد.
و همین جمله باعث شده بود که زن دلش خوش باشد. به اینکه حداقل به عشقش رسیده است. اما این بار حس میکرد که عشقش هم به ته رسیده و آخرین قطرههایش هم چکیده و دارد خشک میشود. ابرها دیگر نمیباریدند. دوست داشت حداقل اسم دختر را میدانست.
دو
در حال برگشت از کار، قدمهایش را روی آسفالت میکشد و یک بار دیگر تلاش میکند تا زیپ سویشرتش را که گیر کرده است بالا بکشد. تکهای از زیپ میشکند و بین انگشتانش گیر می افتد. ناراحتی امروزش تکمیل میشود. اگر کمتر تقلا میکرد ممکن بود مادرش بتواند بعداً زیپ را تعمیر کند. حالا مجبور بود کل فصل سرما را با همین سویشرت کهنه که جلویش باز است بگذراند. امروز پولی نگرفته است و باید پای پیاده خودش را برساند خانه. به کفشهای کتونی که یکی دو سایز از پایش بزرگتر هست نگاه میکند. روغن بیشتر سطح رویش را پوشانده است. بیشتر از سویشرتش، بابت کفشهایش خجالت میکشد. دوباره فکرش میرود سمت یک میلیون تومان. چند ماهی هست که دیگر خبری از یک میلیون تومانِ نجات بخش زندگیاش نیست. آفتاب دارد میرود و هوا سردتر میشود. موقع رد شدن از جلوی مغازهٔ میوه فروشی سرش را پایین میاندازد. قصابی، لبنیاتی، پروتئینی و اسباب بازی فروشی هم همین طور. توی سرش صفرهای یک میلیون تومان پرواز میکنند. اگر بود میشد برای یک ماهشان موز خرید، ۱۵-۱۶ کیلویش میشد یک میلیون تومان. ۱۰ کیلو مرغ و یا شاید ۳ کیلوگرم گوشت. همیشه حساب کتاب و ریاضیاش خوب بود.
از در باز یک تعمیرگاه که میگذرد، سرش را میچرخاند و نگاهی به داخل میاندازد. مکث میکند و میشمارد. یک، دو، سه… هفت نفر مشغول کار هستند ولی هیچ کدام از آنها بچه نیست. برخلاف تعمیرگاهی که او در آن کار میکند. او تنها شاگرد تعمیرگاه اصغر آقاست.
باز دلش تنگ میشود برای چند ماه قبل و یک میلیون تومان، و کسی که اسمش را نمیدانست اما به لطف او حداقل مجبور نبود ۸-۹ ساعت در تعمیرگاه بدود بلکه آخر روز اصغر آقا پولی کف دستش بگذارد. یا بعضی روزها مثل امروز که سرش بی کلاه میماند. عوضش یاد میگیرد. این چیزی است که مادرش و اصغر آقا همیشه میگویند.
خاله لنگ درازش، البته او دوست داشت این طور صدایش کند، اول به اول ماه یک میلیون تومان برایش پول واریز میکرد. گاهی که عیدی یا جشنی بود ممکن بود بیشتر هم شود. یک میلیون تومانی که قرار بود با آن زندگی بهتری داشته باشد. اما همین که میتوانست درس بخواند و مجبور نبود برود سرکار یعنی زندگی بهتر که الان همان را هم از دست داده بود. یک میلیون تومان را مادرش جوری تقسیم میکرد که تا نزدیکیهای آخر ماه برسد. چون حقوق مادرش صرف کرایه خانه و هزینهٔ مدرسه بچهها میشد.

یاد صدای خاله لنگ درازش می افتد، آخرین باری که تماس گرفته بود، میگفت قرار است برود خارج و دیگر نمیتواند زنگ بزند و بعد با صدایی آرام و شرمنده هم گفت که دیگر پولی واریز نمیکند. اما بعد دلداریاش داد که او دوباره در لیست قرار میگیرد و حتماً به زودی کس دیگری پیدا میشود تا او را حمایت کند. خاله لنگ دراز نمیدانست که آرزوی تولد پارسال او بوده که برآورده شده بود. از ته دل آرزو کرده بود که بتواند درس بخواند و مدرسه برود. خدا هم برایش خاله را فرستاده بود. اما امروز نمیدانست چه آرزویی بکند. دوباره یک خالهٔ دیگر بخواهد؟ حس میکرد کوپنش برای این آرزو دیگر سوخته و مصرف شده است. میرسد جلوی ویترین شیرینی فروشی. نمیتواند جلوی گردنش را بگیرد که نپیچد به طرف ویترین. کیکهای کوتاه و بلند و رنگارنگ آنجا نشستهاند و منتظرند که صاحبشان آنها را به خانه ببرد. دوست داشت روزی او هم صاحب یک کیک تولد بشود. توی ذهنش تصور میکرد که جشن تولدش است و ده شمع روی کیک در حال رقصیدن هستند. آرزو میکند که دیگر مجبور نباشد از فردا به تعمیرگاه اصغر آقا برود، و در خیالش شمعها را فوت میکند.
پشتش را به ویترین میکند و از خیابان رد میشود. وسط راه دلش دوباره میگیرد. با خودش میگوید برای آخرین بار نگاهی به کیکها میاندازد و سریع میرود. سرش را کامل به پشت برمی گرداند و چند ثانیهای کیکهای داخل ویترین را که الان کوچکتر به نظر میرسند، نگاه میکند. همان طور قدمی جلوتر برمی دارد و وسط خیابان است که ماشینی با سرعت به طرفش میآید.
سه
حالا دیگر حالش از کیکی که جلویش روی میز است به هم میخورد. دوست دارد دست بندازد و وسایل روی میز را خالی کند روی زمین. همهٔ همکارها لبخند میزنند و تبریک می گویند. اما همهٔ اینها سنگینی میکند توی گلویش. نفس کشیدن سخت میشود و با یک معذرت خواهی زیر لبی خودش را بیرون میکشد و به تراس میرساند. از آن جا ماشینهایی که باعجله درحال حرکت هستند را میبیند. الان دیگر حتی داشتن یکی از آن ماشینها هم دلش را خوش نمیکند. سیگاری روشن میکند و چند پک میکشد. اما صدای پریسا توی گوشش است که میگوید (سیگار نکش)
نه میکشد و نه خاموشش میکند. اجازه میدهد که فکرش پرواز کند و برود به گذشتهها. به همهٔ نگاههایی که بینشان رد و بدل میشد. به سلام صبح بخیرهای اول صبح. به شوخیهای وسط روز و خداحافظیهای آخر وقت. یکی از همکاران می زند سرشانهاش و تصویر صورت پریسا از جلوی چشمش فرار میکند. برمی گردانندش به جشنی که مثلاً برای اوست. حالا دیگر جشن گرفتنی نیست. حالا که دیگر او نیست. چقدر آدمها زود به همه چیز عادت میکنند. عادت به دیدن چیزی همیشه و هرروز در جایی خاص، که باعث میشود فکر کنی برای همیشه آنجا میماند و میشود تا ابد تماشایش کرد. ممکن است یک روز ببینی که عکس دو دست با حلقهٔ ست شدهای را استوری کرده که آن دست مردانه تو نیستی. چند وقت بعد عکس بلیط هواپیمایش را پست میکند با کپشنی طولانی که دارد میرود. تازه آن وقت میفهمی که همه چیز واقعی است.
تازه میفهمی چیزی که هرروز تماشایش میکردی مال تو نیست. شاید به جای تماشا کردنش باید کاری میکرد، حرفی میزد. بعد از اینکه رفت همه میگفتند که تو حتماً کور بودی که ندیدی چطور نگاهت میکند، چطور راجع به تو حرف می زند و تو احمق بودی که گذاشتی برود.
نه کور بود و نه احمق. فقط عادت کرده بود. هیچ وقت فکر نمیکرد که احتمال از دست دادنش هم وجود دارد. فکر نمیکرد این عشق روزی تمام شود و برود پی کارش. فکر میکرد پریسا برای همیشه همانجا و برای او میماند. با همان نگاههای گرم و پر اشتیاقش. تا وقتی که ترفیع بگیرد و حقوقش بیشتر بشود. شاید تا وقتی که بتواند ماشینی بخرد. چیزهایی داشته باشد تا زندگی بهتری برای خودش و پریسا بسازد. اما یک هفته بعد از اینکه استعفا داد استوری عقد کردنش با مردی دیگر، و بعدتر هم عکس بلیط و پروازش. حالا پریسا رفته، برای همیشه و او مانده همانجا. از کیکی که برای ترفیعش خریده شده نمیخورد چون ممکن است بالا بیاورد. چند ماه است که دیگر جای او خالی است و همه عادت کردهاند به جایگزین پریسا که پشت میز او و جای او مینشیند.
از جمع بیرون می اید و فرار میکند به اتاق جدیدش.
روی صندلی راحت و شیکش مینشیند و تند تند روی کاغذ چیزی مینویسد، تا میکند و پاکتی به دست خارج میشود. به طرف میز او میرود که الان کس دیگری جایش نشسته. حوصلهٔ لبخند و حرفها و تبریکاتش را ندارد. پاکتی را روی میز قرار میدهد و میخواهد که برود. دختر میپرسد (این چیه؟)
«استعفانامه» و پشتش را میکند و به طرف در میرود. چرا این دختر باید هم نام او باشد؟ نام او، که رفته است!
مرداد ۱۴۰۲


سه داستان از انسان ها و شرایط متفاوت اما غم های خیلی نزدیک بهم:)
من زیاد اهل مطالعه نیستم.. ولی خوشم اومد و به نظرم به خوبی تو یه متن کوتاه داستان رو قابل درک وفهم کرده بودن