زیرِ زمین و خسخسِ خاطرهها
قصه زنان
فریده غائب
کانون زنان ایرانی
پنجاهوچهار سال از عمرش گذشته، اما در آینهی قدیمیِ شکستهی زیرزمین، هنوز خطوطی از جوانی پیداست؛ انگار که زمان، بعضی ردها را فراموش نمیکند. قدش بلند است و شانههایش هنوز خاطرهی ایستادگی را به دوش میکشند، اما چشمهایش… چشمهایش رنگ فرسودگی گرفتهاند. نه از پیری، که از تماشای سالهایی که آنطور که باید، نگذشتند.
دو ماه است ساکن زیرزمینی نمور شده، در دل یک مجتمع مسکونی کهنه. جایی پایینتر از روز، پایینتر از صدا، پایینتر از نفس. جایی که سقفش آنقدر کوتاه است که باید رویاها را جمع کنی، پیش از آنکه سرت بخورد به تیرهای زنگزدهی سقف.
هوا بوی نم دارد؛ بوی دیوارهای خیس و خاطراتی که نمکشیدهاند. ریههایش، از همان شب اول به اعتراض افتادند. خسخس سینهاش شبها با صدای چکهی آب از لولهای زنگخورده در هم میآمیزد و انگار خواب، راهش را به اینجا گم کرده است.
قبلاً خانهای داشت. کوچک، اما روشن، تمیز و گرم.
سالها پیش، با پولی که با زحمت جمع کرده بود، آن را پیشپرداخت کرد. اما وقتی صاحبخانه تصمیم گرفت خانه را پس بگیرد، آن پول، که زمانی سرمایهی زندگیاش بود، دیگر چیزی نبود جز عددی بیمعنا در عصرِ تورم. با آن پول، حتی نمیشد سایهای خرید که از آفتاب بگریزد.
یکی از دوستان قدیمیاش – از همانهایی که هنوز به یاد داشت چه کسی بوده – کمک کرد این زیرزمین را پیدا کند. ارزانیاش دلیل روشنی داشت: بینور، بیپنجره، بیهوا. اما برای زنی تنها، که فقط میخواست جایی برای نشستنِ اندوهش داشته باشد، همین هم نعمتی بود.
کارش شده صدایی بیچهره از آن سوی خط. گوشی ترکخوردهاش پنجرهی کوچک اوست به دنیای دیگران. برای بیماران وقت میگیرد، برای پزشکی که ترجیح میدهد او هرگز به مطب نیاید. دکتر دو منشی دارد و او، منشی سوم است: بیاتاق، بیصندلی، بیهویت. فقط یک صدا.
میگوید: «یه زمانی… خیلیها دنبالم بودن. اما من فقط مادرم رو داشتم. مریض بود، تنها بود. باید کنارش میموندم. هیشکی حاضر نشد با زنی باشه که هم باید شوهرداری کنه، هم مادر نگهداره. این دومی همیشه سنگینتر بود.»
بعدتر، دل به رویایی دور بست. مردی آنسوی دنیا، در قاب کوچک فیسبوک، به او قول داد از نو شروع کنند. مرد از آشناهای دور بود که در کلمات نزدیک شدند. عکس خانهای را فرستاد با ایوانی رو به جنگل، وعدهی پرواز، وعدهی عشق. اما یک روز بیصدا ناپدید شد. گفت خسته است. گفت فاصله زیاد است. و رفت.
زن ماند، با گوشیای در دست و قلبی پر از رؤیاهای دست نیافته.
حالا در این زیرزمین، میان صدای لولههای کهنه و خسخس سینهاش، دنبال چیزی ساده میگردد. نه چیز بزرگی. نه بازگشت جوانی. فقط سقفی که خشک باشد، دیواری که فرو نریزد، اتاقی که زندگی را از او نگیرد.
شاید هنوز هم گوشهای از جهان، جایی مانده باشد که در آن، نه عشق، نه حتی آرامش — فقط نفس کشیدن، ممکن باشد.

