دارک‌تر از دارک

خطر اسپویل سریال دارک (Dark)

پانیذ میلانی

کانون زنان ایرانی

اولین بار دقیقا چهار سالم بود. قاعدتا نباید اونجا می‌بودم با اون سن ولی مادرم غش کرد و بردنش در یک خانه‌ای که روی درب خونه چند تا دایره کنار هم بودند، شبیه چند تا خورشید فلزی. جمعیت زیادی در همین یک تیکه پاگرد جلوی درب خروجی خونه ایستاده بودند. من روی پله نشسته بودم و به مادرم که بهش آب قند می‌دادند خیره شده بودم. فکر می‌کردم قرار است بین این جمعیت برای همیشه تنها بمونم.
دفعه بعدی نوجو‌ان بودم، چهارده سالم بود. یادم نمی‌آید که داشتم شیرکاکائو نذری می‌خوردم یا تخم شربتی. آدم‌ها شعار می‌دادند. خیابون را دود گرفت و آدم‌ها شروع کردند به دویدن. بینیم و چشماهام شروع کرد به سوختن. اولین بار بود همچین چیزی را تجربه می‌کردم. من هم شروع کردم همراه جمعیت دویدن.

اصلا نمی‌دانستم برای چی دارم می‌دوم؟ مگر چیکار کرده بودم اصلا؟ من که تا چند دقیقه پیش داشتم شیرکاکاکئو می‌خوردم.
توی مدرسه هم مدام بین بچه‌ها همین بحث‌ها بود. مدرسه ما از آن مدرسه‌های دولتی بزرگ و پرجمعیت بود که اتفاقا بچه‌های درسخوانی هم داشت. ما آن روزها در مدرسه یک موکت سبز را از نمازخونه برداشتیم و بردیم وسط حیاط و شروع کردیم به تکان دادنش. ناظممان آمد. ناظم ما آدم بدی نبود.
آن روز ناظممان خیلی عصبانی زد توی گوش یکی از دخترها که از همه بیشتر بحث می‌کرد. ناظممان گفت نگرانمان است و ما هنوز نمی‌دانیم با چی طرف هستیم.

پارسال باز هم اتفاق افتاد. باز هم تکرار شد. ولی این بار از باقی دفعه‌ها ترسناک‌تر بود. شاید هم ایندفعه من تغییر کرده بودم. مجبور بودم ادامه بدهم. به خاطر همین یک سریال را شروع کردم که حواسم را برای چند ساعت پرت کنم. سریال Dark را شروع کردم. وجه تشابه این سریال با زندگی ما تکرار وقایع ناخوشایند در برهه‌های زمانی یکسان بود. این سریال برای من پیچید‌تر از یه سریال پیش رفت. البته که زندگی ما از Dark هم دارک‌تر است. داستان سریال از شهر کوچکی شروع می‌شود که به یک باره پسربچه‌های شهر شروع می‌کنند به ناپدید شدن. همه چیز از یک غار داخل جنگل شروع می‌شد. یا جسدها کنار غار پیدا می‌شدند یا افرادی که می‌رفتند داخل غار زنده بیرون نمی‌آمدند. ذاتا اعضای آن قبل از این ماجراها هم ارتباط خوبی با هم نداشتند اما به یکباره مجبور می‌شوند برای «بقا» با هم متحد شوند.

یک عده از نوجوان‌های آن شهر شروع می‌کنند به گشتن دنبال جواب سوال‌ها. متوجه می‌شوند یک فردی دارد عمدا آن‌ها را هل می‌دهد در یک غار. یک چیزی مثل یه آزمایش. هرچقدر جلوتر می‌روند بیشتر می‌فهمند چه‌قدر این شهر و این موجودات از کارهای اشتباه پدر مادرهایشان و حتی نسل قبلی بنا شده و چقدر این بچه‌ها دارند تاوان اشتباهات نسل قبل را پس می‌دهند. در واقع این تاریکی از عقاید نسل قبلی این شهر تغذیه می‌کند.

وسط این گروه دختری بود به اسم فرانزیسکا. موقعیتش شبیه خیلی از ما بود. فرانزیسکا هیچ کدام از اعضای خانواده‌‌اش را در این جریان از دست نداده بود اما نزدیک‌ترین آدم به او از این جریان ضربه دیده بود و آن‌ها هم دنبالش بودند. فرانزیسکا همه جا همراه این گروه می‌رفت با اینکه خودش درگیر هزار مسئله خانوادگی بود. فرانزیسکا آب شدن دوستاش جلوی چشمش‌هایش را می‌دید اما هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

آخر این سریال که همه چیز سر جای خودش قرار گرفت به یک سری افراد حق «زندگی» داده نشد. بعضی‌هایشان خودشان رو فدای آینده کردند. بعضی‌ها هم آدم بده قصه بودند اما همه این افرادی که نابود شدند آدم بده قصه نبودند. اتفاقا خیلی از آن‌ها واقعا با تاریکی مبارزه می‌کردند اما فرق هست بین کسی که مبارزه می‌کنه تا تاریکی را از بین ببرد و کسی که مبارزه می‌کند برای سواستفاده از خون بقیه. به نظرم اولین کار برای اینکه راهمان را پیدا کنیم سپردن همین آدم‌ها به همان جایی است که به آن تعلق دارند؛ غار تاریکی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.