چند روایت از مصایبی که زنان تحمل کردند، یکسال پس از جنبش مهسا

آذر نظریه راد

کانون زنان ایرانی

مجبورمان می‌کنند، هم‌دستشان شویم

اصل بر ترس است. همه چیز بر پایه وحشت می‌چرخد. مردم هم از حکومت وحشت دارند و هم از یکدیگر. این خاصیت نظام‌های توتالیتر است. هراس از این حکومت‌ّ‌ها همان‌قدر که ریشه‌‌ دارد، دنباله‌دار هم می‌شود؛ هراس از سرکوب. ابزار سرکوب گاهی عیان و گاهی مستتر است. اگر مردم در خیابان باشند سرکوب عیان می‌شود. باتوم و اسلحه، حمله و بازداشت جزئی جدایی‌ناپذیر از هر ماجرایی است که به خیابان می‌رسد. اما این تمام سرکوب نیست، همان‌طور که تمام هراس یک ملت. زمانی که مردم از خیابان به خانه بازگشته‌اند و در ظاهر همه چیز آرام است، وقت تغییر ابزار سرکوب فرا می‌رسد. اسلحه‌ها به آدم‌ها تغییر شکل می‌دهند و اینجا لحظه «انسان، گرگ انسان» تجلی می‌یابد.

در آستانه یک سالگی جنبش «زن، زندگی، آزادی»، زنان در نقطه‌ای بی‌بدیل از پنج دهه زیستن در حکومتی ایستاده‌اند که سرکوب‌شان بخش جدایی ناپذیر ایدئولوژی آن بوده، از آن ارتزاق کرده و یوتوپیای زن محصور را پرورانده. حضور بدون حجاب در اماکن عمومی، زنان را با پوشش انتخابی از اندرونی‌ها به خیابان آورده و تصویر زن در حکومت جمهوری اسلامی را دگرگون کرده‌است. موضوعی که قطعا برای حاکمیت زن‌ستیز مستوجب «مجازات» است.

اگر مجازات اعتراض در خیابان از بازداشت و آسیب جسمی تا گرفتن جان است، حالا که خیابان آرام شده  هزینه اقدام امنیتی و نظامی بالا است پس مجازات که هرگز در نظام‌های دیکتاتوری متوقف نمی‌شود باید شکل و شمایلی دیگر پیدا کند.

بازگرداندن گشت‌های ارشاد به خیابان‌ها بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی هم در این بازه زمانی هزینه‌ای کمتر از برخوردهای نظامی با معترضان خیابانی ندارد. بنابراین راه‌ جایگزین ساختن یا پرقدرت کردن ایده «مردم علیه مردم» است و استفاده از «مردم» در برابر یکدیگر و به عنوان بازوان سرکوب.

طرح موضوع حجاب ابتدا در دولت و قوه قضاییه و حالا در مجلس، تهدید هر روزه نمایندگان پارلمان به ممنوعیت استفاده زنان بی‌حجاب از خدمات اجتماعی و پیش‌بینی جریمه‌های سنگین مالی و زندان، پلمب کسب و کارها و و در یک کلام پیوند زدن «حجاب» با تمام سطوح و امور زندگی جاری مردم به ویژه اقتصاد  همان اهرم فشار و مجازات روزهای آرام خیابان است سرکوبی مستتر –نسبت به اسلحه- که جملگی راهکار‌های کم‌هزینه‌تر دست کم به نسبت گشت ارشاد و پرسود برای حاکمیت است اما قطعا برای اجرایی شدن به صورت تمام کمال به همدستانی ناآگاه نیاز دارد. و همه ما می‌توانیم به صورت بالقوه هم‌دستان این سرکوب باشیم.

روایت‌هایی که در ادامه می‌آید تنها بخشی از مصایبی است که زنان یک سال پس از آغاز «جنبش زن، زندگی، آزادی» با آن دست به گریبان هستند. موقعیت‌هایی که در آن شاهد خشونتی فیزیکی  نیستیم که در نگاه اول رنج‌آور بودن آن  شوک‌کننده باشد اما ادامه این فرآیند خطرناک می‌تواند به مطیع‌سازی زنان، هم‌دستی ناخودآگاه همه ما با عامل شر، از دست رفتن عاملیت زنان و بازگشت به پیش از جنبش ژینا باشد.

روایت‌ها به خواست راویان با حرف اختصاری منتشر شده‌ اما احتمالا تجربه زیسته مشترک اغلب زنانی است که این روزها روسری از سر برداشته‌اند.

روایت «میم»: سرباز وظیفه‌ام

شنبه گرم یک روز از مرداد است. دنبال دارویی می‌گردم که پیدا نمی‌شود. شنیده‌ام فقط در داروخانه ۱۳ آبان خیابان کریمخان موجود است. برای این که وقت تلف نکنم، موتور می‌گیرم. به راننده موتور می‌گویم که کاش از میدان ولیعصر رد نشود. می‌گویم دور تا دور میدان را پلیس گذاشته‌اند و موتورها را جمع می‌کنند. شال یا روسری همراهم نیست. دارد یک سال می‌شود که تمام زورم را می‌زنم کمترین استفاده را از این پارچه‌های بدقواره بکنم. راننده موتور می‌گوید برایش مهم نیست و از همان میدان ولیعصر رد می‌شود. از ضلع غربی که وارد میدان می‌شویم، فرمان ایست می‌گیرد. مامور راهنمایی و رانندگی که سرباز وظیفه‌ ست بهانه کلاه کاسکت را می‌گیرد و گواهینامه می‌خواهد. راننده موتور گواهینامه همراه ندارد. کاسکت هم سرش نیست. هر دو مشغول گپ زدن با سرباز وظیفه می‌شویم تا بگذارد برویم. اما سرباز وظیفه رک و راست می‌رود سر اصل مطلب: «به ما گفته‌اند کشف حجابی‌ها را به هر بهانه‌ای شده بگیریم» اصرار می‌کنم که تا مامور راهنمایی و رانندگی نیامده، بگذارد برویم. می‌گویم این موتور وسیله کار این مرد است و نباید به خاطر انتخاب من توقیف شود. همان قدر رک و راست زل می‌زند به من و می‌گوید: «من سرباز وظیفه‌ام.»

موتور را توقیف می‌کنند. می‌گویند باید برود پارکینگ خلافی را بدهد و  به خاطر بی‌حجابی سرنشین تعهد بدهد، بعد می‌تواند موتور را آزد کند. کنار راننده موتور می‌مانم تا پول پارکینگ یا خلافیش را برایش کارت به کارت کنم. احساس شرم و خشم توامان دارم. من برای یک انتخاب ساده، دیگری را به زحمت انداخته‌ام. همه‌ش فکر می‌کنم انتخاب درست چیست؟ راننده موتور نگاهم می‌کند و می‌گوید «فدای سرت» راهش را می‌کشد و می‌رود.

کنار میدان ولیعصر ایستاده‌ام و نگاهم مرد را دنبال می‌کند که پیاده‌رو را گز می‌کند و می‌رود. سرگردان دوباره پی موتور می‌گردم. اول خیابان کریمخان ایستاده‌ام و هر موتوری که رد می‌شود، می‌پرسم «داروخانه ۱۳ آبان؟» بعضی نیش ترمز می‌زنند و می‌پرسند که روسری دارم یا نه. وقتی می‌گویم روسری همراهم نیست گازش را می‌گیرند و می‌روند.

روایت «ف»: اینجا ۲۰ نفر نان می‌خورند

گاهی یادمان می‌رود که نگران باشیم. آنقدر آنچه در حال رخداد است شبیه زندگی ست هرچند بگویند «مبارزه» است. پنج نفریم و همین‌طور که مشغول پیاده‌روی هستیم ،کافه خلوتی پیدا می‌کنیم. می‌خواهیم بعد از راه رفتن طولانی، یک جا دور هم بنشینیم و گپ بزنیم. میان خنده و شوخی‌ها خودمان را می‌اندازیم روی صندلی‌ها چوبی ناراحت کافه. منو رو نگاه می‌کنیم و همین‌طور که تصمیم می‌گیرم و حرف می‌زنیم و از همهمه خودمان خنده‌مان گرفته یک پسر جوان و به ظاهر خجالتی پا پیش می‌گذارد. عذرخواهیش تازه توجه‌مان را حضورش جلب می‌کند.

این پا و آن پا می‌کند و با من من و خجالت می‌گوید: «ببخشید. خیلی شرمنده‌ام شال همراه‌تون نیست؟» انگار یک باره همه‌مان با هم توی یک گودال سیاه سقوط کرده‌باشیم، لحظه‌ای سکوت می‌کنیم و بعد از درد برخورد به زمین یکی یکی صدایمان در می‌آید. هر کدام جوری که می‌خواهیم و فکر می‌کنیم درست‌تر است، اعتراض می‌کنیم.

مرد دیگری از پشت پیشخوان به سرعت به سمت‌مان می‌آید. جر و بحث بالا می‌گیرد. مردی که سن و سال بیشتری دارد و صریح‌تر و البته عصبانی‌تر است، وارد بحث می‌شود و شروع به توضیح می‌کند: «خانم ما چندین بار پلمب شدیم. هر یک روز پلمب برای ما هزینه بسیار زیادی داره. مواد اولیه‌ای که توی کافه داریم از بین میره. هزینه‌های جاری کافه رو نمی‌تونیم تامین کنیم. حقوق پرسنل رو باید در حالی که تعطیل هستیم پرداخت کنیم. اجاره محل رو باید پرداخت کنیم.»

یکی از ما که خشمگین‌تر شده باز اعتراض می‌کند که «یعنی ما هزینه بازداشت و ضرب و شتم و حمله ناشناس و توقیف ماشین و جریمه و بگیر و ببند رو برای حقوق اولیه‌مون بدیم اما شما حاضر نیستید همراهی کنید. چطور بعد از یک سال خونی که ریخته شد و هزینه‌ای که آدم‌ها دادند هنوز جرات می‌کنید به ما بگید شال سرمون کنیم چون شما کاسبی می‌کنید؟ این حقه؟ این درسته؟»

مرد کافه‌چی گوش می‌کند. نگاه می‌کند و همه این جدال را با یک جمله تمام می‌کند: «اینجا ۲۰ نفر نون می‌خورن. چاره‌ای ندارم توی این اوضاع.» ما گیج و ناامید و خسته سلانه سلانه از روی صندلی‌های ناراحت کافه خودمان را جمع می‌کنیم و با روان‌های رنجوری که یک سال با خود از همه جا، از خانه تا مهمانی و کافه حمل کرده‌ایم، به سمت در می‌رویم. مکالمه ما همین جا تمام می‌شود. نه ما حرفی می‌زنیم و نه کافه‌چی.

روایت «کاف»: مامان، به خاطر من …

ماه‌های اول خیلی سخت بود. از خانه‌‌ای که مادر خانواده هرگز بدون چادر دیده نشده و خانه به روضه و مراسم‌های مذهبی شناخته می‌شود، بیرون آمدن من بدون روسری یک انقلاب واقعی بود. شاید برای همین هم در بحث و حرف‌های وسط دانشگاه، وقتی بحث جنبش و انقلاب بالا می‌گرفت به شوخی پا در یک کفش می‌کردم که «پدر و مادر من هم سر حجاب کوتاه اومدن این اگه انقلاب نیست پس چیه؟»

البته ماجرای من از برداشتن روسری شروع نشد. داستان از شال دور گردن، شال سرکردن پشت در خانه و قایم باشک‌های این چنینی شروع شد اما بعد از دو سه بار بازجویی رفتن و حکم انضباطی، کمترین حقی که برای خودم قائل بودم زندگی کردن به سبک خودم و پذیرش آن دست کم از سوی خانواده‌ام بود. این موضوع گرچه در خانه ما شکل و شمایل یک انقلاب داشت اما پدر و مادر من مثل بعضی دیگر بالاخره پذیرفتند یا شاید هم به شرایط جدید تن دادند. همان‌قدر که فاصله شال دور گردن تا برداشتن روسری و درآوردن مانتو کوتاه بود، فاصله بازگشت آنها به تن من هم همان‌قدر کوتاه بود.

محله قدیمی ما به خصوص آنهایی که مسجد محل رفت‌و‌آمدشان بیشتر بود، آنقدر با نگاه و کلام مادر و پدرم را آزردند که مادرم به خاطر برگشتن آرامش به خانه‌مان از من خواست تا چند خیابان آن طرف‌تر با همان ظاهر قدیمی بیرون بروم.

همسایه‌های ما در محله‌ای سنتی در حالی که پای اینترنشنال و بی‌بی‌سی تخمه می‌شکستند، تصاویر زنانی که روسری از سرشان در آورده و وسط خیابان هستند را در گوشی‌های موبایل‌شان برای هم می‌فرستادند و تحلیل سیاسی می‌دادند که این بار تمام می‌شود در خانه ما بلوایی به پا کردند که من «به خاطر مامان» به آن تن دادم. مادرم که نه تحمل حرف در و همسایه را داشت نه تحمل بازداشت دوباره من و نه حتی پول آنچنانی که بتواند اگر لازم شد جریمه بی‌حجابیم را پرداخت کند من را قانع کرد که کاری نکنم که درسرش از توان خانواده‌مان بیشتر باشد.

روایت «ز»: دلتان می‌آید من جریمه شوم؟

بعد از مدت‌ها با دوست قدیمی قرار گذاشته‌بودیم که بعد از چند سال دوری اش از وطن سری به باغ فردوس بزنیم. اگر در طول روز ایستگاه مترو، راننده تاکسی اینترنتی، کارفرما و هزار یک سد سنگی یا شیشه‌ای را پشت سر بگذارید، در پایان روز این موضوع را قطعا یک موفقیت تلقی خواهید کرد. من هم که از صبح همه این مراحل را پشت سر گذاشته‌ و در حالی که دیرتر از ساعت قرار رسیده‌بودم، با عجله از ورودی گذشتم که کسی از پشت سر صدا زد: «خانم…خانم…کجا اینطوری؟»

بعد از این صدا همیشه منتظرم که به پشت سرم نگاه کنم و یک نفر را ببینم که طلبکارانه دستور سر کردن روسری می‌دهد. این بار اما دو نگهبان پشت سرم ایستاده بودند که پس نگاه‌شان شرمی هم نهفته بود. شروع کردند به توجیه کردن تذکرشان. از این گفتند که ورودی را دوربین گذاشته‌اند و تهدیدشان کردند اگر زن بی‌حجابی از گیت رد شد از حقوق‌شان کم می‌کنند. بعد دقایقی که به کلنجار رفتن گذشت آن یکی که کمی مسن‌تر بود به آرامش و غمی رو کرد به من که پا کرده بودم در یک کفش که باید بگذارید از گیت رد شوم و گفت: «شما دلت میاد من ۵۰۰ تومن فقط به خاطر شما جریمه بشم؟»

پایان آن شب باز به این فکر می‌کردم که باز کسی روسری سرم کرد. نه به زور با شرم و آرام. اما چه فرقی می‌کرد؟ چه تفاوتی داشت که کسی با فریاد و بگیر و ببند روسری سرم کند یا با آرامی و اندکی شرم و انداختن عذاب وجدان به جان من؟ واقعا فرقی نداشت وقتی قرار بود من آن کسی باشم که واقعا نیستم.

*از ارعاب به سمت انزوا

نگاهی به این خرده روایت‌های زنانه که احتمالا با تغییر جزییاتی برای بسیاری دیگر رخ داده، نشان می‌دهد که «اجبار» فصل مشترک همه آنها ست اما اشتراکی که در این روایت‌ها بیشتر اهمیت دارد، استفاده از اهرم‌هایی است که شاید در ظاهر موجه به نظر بیاید اما در بطن آن القای «مساله‌دار بودن و تنش‌زا بودن حضور زنان در مکان عمومی» است. در این تصویر‌سازی شهروندان بخشی از پازل حکومت را تکمیل می‌کنند. آنها نیز از سوی حکومت با ابزارهای سرکوب مستتر مجبور به همراهی علیه زنان هستند. این رویکرد می‌تواند به خانه‌نشین کردن زنان منجر شود و به مرور انزوای مد نظر حکومت را رقم بزند. انزوای نیروهای اجتماعی و فردی که به قول هانا آرنت مساعدترین زمینه ارعاب و در ضمن همیشه نتیجه آن است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.