صبح بود؛ شعری از سپیده کوتی
کانون زنان ایرانی
صبح بود
نیمههای شب و
شوری دریا تهِ گلو
ظرفها را میشستم
در نمک دریا و
باد در دهانم
بههم میکوبید دندانها را و
خُرد میکرد تکتکِ واژهها را
موج بالا میآمد تا افق و
فرومینشست تا اعماق و
استمنا میکردم با شوریِ پوستت
خبر را که آوردند
خون میشُست خون را و
میپاشید
بر آن صریحترینِ واژهها،
مرگ
خون خیابان در دهانم
حروف شکسته را
با بزاقی تلخ میچسباند به گلو
صدا در خفگی میپوسید
سه روز بیخوابی و
مُشتی آرامبخش
میفرسود غروب خورشید را در تنم؛
آن نارنجیِ مهیب
ساعتها متورم میشد زیر پوستم
تا ببلعد و بالا بیاوردم
درد امان میبرید
خبر را که آوردند
خانه در سکوت ظهر و
کسی نبود تا بپرسم
کداممان تیر خورده در چهارراه
خونِ کداممان پاشیده بر شیشهٔ مغازه
دست میکشیدم بر پوستت، پوستم، سینههات، سینههام
بر گرمای سر ظهر
به نمناکی عرق تَن
سه روز در آغوش خودم خوابیدم
سه روز با هر زنگ ناشناس تلفن
قرصها را با امواجِ تاپیشانیرسیده جویدم
با نَفسی بندآمده، مدفونِ در رطوبت
سهروز هر تصویری خونِ جهنده در غروب بود
و صدای آن زاغِ بازیگوش
صدای خشدار همهٔ معشوقهام
در را که شکستند
نیمهعریان خطاب کردم کداممان مُرده،
میدانید لابد
موج بالا میآمد و فرومینشست با مشتها و
یکیشان که میگفت جِنده چیزی بپوش و یکیشان که داد میزد میبریمت امینآباد آدم بشوی و
یکیشان که دستمالیام میکرد و
یکیشان که قرصها را بهزور میچپاند توی دهانم و یکیشان که نعره میکشید تو مُردی بدبخت.
در را که شکستند
زنده بودیم ما
آمادهٔ خیابان، با ماسک، کتانی و بطری سرکه در کوله
یکیمان نبود اما
آنکه سرِ صبح دانه ریخت برای زاغها

