گویاترین تصویر شهرزاد، فیلمساز و بازیگر
شهرزاد به کمک بهروز وثوقی اولین مجموعه شعرش را چاپ کرد. برخلاف فیلمفارسی سازانی که او را محبوس کافه میخواستند، ابراهیم گلستان پیش از انتشار کتابش پیرامون سرودههایش نظر داد و منوچهر آتشی و بیژن جلالی ظرایف کارش را ستودند.
با تشنگی پیر میشویم
سحر خوشنام/کارگردان فیلم مستند بخت پریشان*

مانند خیلی از بینندگان فیلم ، نخستین بار شهرزاد را در حال رقصیدن دیدم؛ در قیصر، داشآکل و چند فیلم دیگر.سالها بعد کتابهایش را خواندم و مدتی بعد تنها فیلم بلندش مریم و مانی را دیدم. اولین بار در پاتوق فرهنگیِ-واقع در طبقهی بالای سینما ایران-با او برخورد کردم.با صدای بلند جلسهای را برهم زد و صاحب مجلس او را بیرون انداخت. شنیده بودم در جلسههای نمایش خانهی سینما هم پرخاش کرده و با برخورد بدتری مواجه شده است.همان سالها در جلسهی نمایش صبح روز چهارم -فیلمی که برایش جایزهی سپاس بازیگری گرفته بود-در میان جمعیت نشسته بود و هنگامیکه به روی سن دعوت شد، عقیده داشت امیر- شخصیت اصلی فیلم شیردل با بازی سعید راد – در کودکی مورد تجاوز قرار گرفتهاست. او در حقیقت داشت از خودش حرف میزد. از چیزی که سبب شده بود به رقاصه تبدیل شود و سر از فیلمها درآورَد.خودش را به حق قربانی تجاوز و تحقیر در دنیای مردانه میدانست. از مردان مستی که برای دیدن رقص به کافه میآمدند تا بعضی کارگردانها که برایشان دستیاری کرده بود .میگفت(زورشون میآمد اسم منو به عنوان دستیار بنویسن)
من در بیداری خستهام
بیش از هوشش زجر کشیده بود.از خانوادهای فقیر در جنوب شهر آمده بود و در نخستین کتاب شعرش گفته بود:«بعد از سالها/بیداری حق من است/ و من در بیداری خستهام».مسیر جنونآمیزش را گاهی به رنج و گاهی به یاری هوش ذاتیاش پیش میبُرد، اما زخم نوجوانیاش همواره با او بود.مدام کوشید از زخم هولناک خود فراتر رود و با جنون بجنگد.از کوچههای خاکی ناکجاآباد به کافه.از رقص در کافهی واقعی به رقص در کافهی سینمای فارسی. از رقص به بازیگری.از بازیگری به شاعری و از شاعری به فیلمسازی.

هوشش به او میگفت که ماندن در سینمای فارسی یعنی سراشیبی.پس به شعر روی آورد تا به خود نزدیکتر شود.به کمک بهروز وثوقی اولین مجموعه شعرش را چاپ کرد. برخلاف فیلمفارسی سازانی که او را محبوس کافه میخواستند، ابراهیم گلستان پیش از انتشار کتابش پیرامون سرودههایش نظر داد و منوچهر آتشی و بیژن جلالی ظرایف کارش را ستودند.سلیقه و معیار داشت و از کاری که در سینما کرده بود دفاع نمیکرد. چهرهاش در بخت پریشان وقتی اعظم و فاطی را با سهیلا فردوس مقایسه میکرد، دیدنی بود: (چرا قیصر میره با رقاصه میخوابه؟ در صورتی که نیازی به این کار نیست.کارگردان وقتی هویت پیدا میکنه که بپرسه این رقاصه چرا اینجاست؟ با این چیکار کردین؟)و برق چشمانش میگفت میان واقعیت و خیال دارد از خودش حرف میزند.
مریم و مانی
مریم و مانی را به یاری پوری بنایی که تا پایان عمر شهرزاد بیش وکم مراقبش بود،ساخت.او و مروا نبیلی نخستین کارگردانان زن سینمای ایران بودند که فیلمی بلند را به پایان رساندند و اگر حکم بر نمایش عمومی باشد، مریم و مانی را میتوان اولین فیلم یک زن فیلمساز ایرانی دانست*، اما این پیشرو بودن جز افزودن بر افسردگی و جنون حاصلی نداشت.اغلب دقایق فیلم در یک فلش فوروارد پیش میرَود که برای سینمای فارسی تازه است(شاید طلوع برادران میناسیان -نسخهی فارسی شگفتیهای زندگی کلود سوته یکی از معدود نمونههای استفاده از فلش فوروارد در سینمای ایران باشد). مریم – با بازی پوری بنایی- زنی است گرفتار روزمرگی که میکوشد از طبقهی خود فراتر رود و در ذهن خود سبب بدبختی مردی نقاش میشود، اما در واقعیت به چنین کاری دست نمیزند. شهرزاد در مقام کارگردان نیز دست به مخاطرهای جنونآمیز زد و نمایش دیرهنگام فیلمش نیز ثمری برای او نداشت. پیش از مریم و مانی ، فیلمی کوتاه به نام آرزوی بزرگ مریم ساخت که جز چند عکس چیزی از آن باقی نمانده است.پس از انقلاب در اعتراض به حجاب اجباری، ۱۷ اسفند ۱۳۵۷دوربین به دست به خیابان آمد و دستگیر شد.از آن پس دیگر در نبرد با جنون همواره در نشیب بود؛ بیفراز.آوارگی در پارک ، خوابیدن در خیابان و سرانجام زندگی زیر سقفهایی موقت، نشان از برتریِ تدریجیِ جنون داشت.جنونی که به واسطهی طبقه و جنسیتش به هیچ روی پذیرفتنی نبود.نبرد او با جنون در سه کتابش فراز و نشیب کم ندارد.شاید اگر از کافه به سینما نیامده بود شعرش بیش از این جدی گرفته میشد. با تهیهکنندهای دربارهی شهرزاد و شرایط زندگیاش صحبت میکردم که پوزخند زنان حرفم را قطع کرد و گفت:«اینم فکر میکنه فروغه .فیلمتو بازی میکردی و میرقصیدی دیگه. این اداها بهت نمیخوره..»
انتقادش به قیصر
حتما تصویر او در حال رقص، حتی بیش از لحظهی دریافت جایزهی سپاس یا جایی که در تنگنا سرفه میکند و چاقویی برای محافظت علی خوشدست به او میدهد، در یاد دیگران مانده است.انتقادش به قیصر از سر لجبازی نبود. هوشش به او میگفت تقدیسِ چاقوکشانی که سهیلا فردوس را تنها برای یک کار میخواهند و نوجوانیِ صدها زن چون او را تباه کردهاند، در پوشش دفاع از ناموس ، سراشیبیِ دردناک و جنونآمیزی برای زنان تدارک دیده است؛ مسیر پُرمصیبتی که تا امروز نیز ادامه یافته است .چهرهی زن مظلوم فیلمفارسی را که ضریب هوشی پایینش به او اجازهی درک مصائبش را نمیدهد، دونِ شأن ذکاوت خود میدانست.در شعر«ای چشمان سیاهِ تو آبی» از مجموعهی «سلام آقا»، هوش را به جنون آمیخته و طبع وحشی خود را به جنگلی میاندازد که برای دریدنش هزار حیوان دارد:
میتوانم از تو بگذرم
از میان سینۀ تو
همچون گلوله
که میگذرد از شقیقۀ اسب من
در صحرایی که میجنگند د و تهمتن
دو تهمتن به مثالِ چشمانِ من
که در دو سوی چهرهام
تو را دربر گرفتهاند
در این شعر، سفر شهرزاد از احمدرضا احمدیِ و منوچهر آتشیِ اواخر دههی ۱۳۴۰ به جنونی از جنس نصرت رحمانیِ همان سالها محسوستر مینماید، اما گویی شعر او بدون پیشینهاش محلی از اِعراب نداشت .حرفهای او ترجمۀ دقیقی از رفتار جامعه است:
(طبقات اقتصادی با طبقات اجتماعی فرق دارن. یعنی من پول دارم و شما هم پول داری، اما کسی که طبقاتی فکر میکنه بین من و شما فرق میگذاره…یکی را اینکاره میخواهد و یکی را آن کاره…)
ترکیبی از قضاوت عمومی و شرایط اجتماعی او را به سراشیب گروه دوم بازگرداند و در جنگ با جنون درونی و بیرونی بازنده کرد.در تنها داستانش توبا-که استادان از آن فقط روی جلدش را دیدند و گفتند کسی که طوبی را توبا مینویسد بیسواد است-خودنگاریِ داستانیاش را به شعر درآمیخت و معجونی تازه ساخت، اما کسی از آن جام ننوشید.باز عباس نعلبندیان شانس آورد که به پشتوانهی کارگاه نمایش، سندلی را به جای صندلی و موسا را به جای موسی جا انداخت، اما رقاصهی کافه را -که تا کلاس ششم بیشتر نخوانده-چه به این بدعتها؟
شهرزاد در میانهی مجموعه شعر «با تشنگی پیر میشویم» حکایتی کوتاه به نثر میآورد از «مرغی که شانس زنده بودنش این بود که تخم میکرد».یک بار برای جور کردن هزینههای زندگیاش ناگزیر شد دوباره به سینمای جریان اصلی بازگردد و در فیلمفارسی گدای اشرافزاده -ساختهی عزیزالله بهادری – بازی کند.حقیقت این است که او با یا بدون وقوع انقلاب نمیتوانست همانی باشد که میخواست.تراژدی زندگی او از نوجوانیای آغاز شد که همواره از آن در پوشش «دیگری» سخن میگفت و کافه/سینمایی که از زن جز تن توقعی نداشت.او آنقدر هوشمند بود که با سرودن و ساختن کوشید از این قفس بگریزد، اما همان جور که آتشی در یادداشتی بر «با تشنگی پیر میشویم» به درستی اشاره میکند، تعبیرهای جرقهوار او از شعر و زندگی و سینما در جایی که طبقه و جنسیت و انتظار جامعهی پیرامونش دیوارهایی غیرقابل نفوذ ساخته بود، راه به جایی نمیبُرد.

شاید گویاترین تصویر شهرزاد نه در سینما ؛ در طرحی است که امیر نادری برای جلد «با تشنگی …»ساخته است؛نقش محوی از او که انگار زیر خاک و غبار و خطوطی که روزگار رویش انداخته، دفن شده و تنها نشانی از چشمانش باقی مانده است.پس از مدتی زندگی در آلمان طاقت نیاورد و به ایران برگشت، اما جنون بر او چنگ انداخته بود و در سفر و حضر رهایش نمیکرد.ملاقات با شهرزاد در روستایی اطراف یزد، تنها بخشی از انزوای او را نشان میداد.در پسزمینه ، روی تاقچه تصویری از جوانیاش رخ مینمود و خودش از خشت و آینه، آرامش در حضور دیگران و فیلمهای بیضایی به عنوان موثرترین بازتابهای نقش زن در سینمای ایران یاد میکرد.حتی در پیری و تنهایی، قدرت تحلیل را حفظ کرده بود و میکوشید از آنچه تجربه کرده با دقت سخن بگوید.در دل سینمای ایران کار کرده بود و میدانست از چه حرف میزند. بیهیچ نوستالژی دروغین و حسرت کاذب، دنبال هنری میگشت که در ادبیات یافتنی و در سینما کمیاب بود.از نقشی مثال میزد که در داشآکل کیمیایی بازی کرده بود و نشانی از آن در داستان صادق هدایت پیدا نبود؛ رقاصهای که بیش از آن که نیاز داستان باشد، خواست سینمای فارسی بود؛سینمایی که مشتریاش به قول خود او (مست لایعقل به سینما میرفت تا رقص ببیند)، نه فکر.سالهای آخر را مانند تبعیدیها دور از مرکز گذراند؛ از دهی نزدیک چکچکِ یزد تا روستایی حوالی سیرجان.بهسان «با تشنگی پیر میشویم» که بخش نخستش به ده سفر تقسیم شده است، پیری او به آوارگی از دوردستی به دوردست دیگر گذشت و تنها پیکر بیجانش برای دفن به تهران رسید.سرانجام نه شبیه فیلمها که شبیه شعرش شد؛آنجا که در سفر ششم میگفت:
مگر غیر از ریگ در بیابان شاهدی دیگر بود
که من از تشنگی میمُردم؟
ثانیه در زمان
به اندازۀ گنجشک است
که دانهاش را گم کرده است.
*فیلم بلند «بخت پرییشان» ساخته سحر خوشنام یک مستند پژوهشی است که نقش زن در سینمای ایران را درمقاطع گوناگون سیاسی اجتماعی تا سال ۵۷ مورد بررسی قرار می دهد.
پینویس نویسنده :
*در اغلب منابع مکتوب و شفاهی از فیلم مرجان(شهلا ریاحی،۱۳۳۵) به عنوان اولین کارگردان زن نام میبرند. در حالیکه در تیتراز فیلم نام کارگردان ذکر نشده است . در نشریۀ دنیای جدید(مهر ۱۳۳۵) ،نقل قول زیر منتشر شده است:شاید اگر مرجان از نظر کارگردانی بطور نسبی کاملتر از آب درآمده است علتش همان نداشتن یک کارگردان بخصوص بوده است. زیرا تا جایی که من میدانم هنوز در کشور ما شخصی که دارای صلاحیت کارگردانی یک فیلم باشد و تمام مسئولیت خطیر را بتواند انجام دهد یا وجود ندارد یا بدبختانه من هنوز چنین وجود مغتنمی را نشناختهام.
**بخشهایی که در پرانتز آمده قسمتهایی از صحبتهای شهرزاد است که در مستند بخت پریشان،زن در سینمای ایران از آغاز تا انقلاب استفادهشده.

