زندگی یک زن افغانستانی: از ناامیدی تا امید
غزل. الف از کابل
من متولد ایران هستم و در رشته علوم تجربی خواندهام، اما ۱۶ سال است که در کابل زندگی میکنم. در طول این سالها، با مشکلات و سختیهای بسیاری دستوپنجه نرم کردم و نتوانستم درس بخوانم. زندگی من پر از ظلم و دشواری بود.
نه سال از ازدواجم گذشته بود که با گریهها و اصرار فراوان توانستم همسرم را راضی کنم تا درس بخوانم. مدتی در انیستیتوت طلوع در قلعه فتحالله کابل، مطالعات اجتماعی خواندم. خوشحال بودم که بالاخره به آرزویم رسیدهام. تمام کارهای خانه مثل جارو کردن، پختوپز، شستن ظرفها و بچهداری را انجام میدادم و شبها بعد از خواباندن سه فرزندم، درس میخواندم. میخواستم روزی استاد خوبی شوم.
اما این خوشحالی دوام نداشت. پدرشوهر و مادرشوهرم مانع ادامه تحصیلم شدند و از من خواستند فقط به کارهای خانه بپردازم. این رفتار آنها به شدت مرا افسرده کرد و حتی تا مرز خودکشی پیش رفتم. نزدیک به ۱۴ سال در سکوت، غم و گریه روزها را گذراندم. من که دختر نازپروردهای بودم و در ایران بزرگ شده بودم، در ۱۸ سالگی ازدواج کردم و وارد زندگیای شدم که هیچ شباهتی به رویاهایم نداشت.
همسرم اکنون پزشک است، اما زندگی مشترکمان برای من پر از سختی و ناامیدی است، اما من از تلاش دست بر نداشتهام. کلاسهای آنلاین رایگان را پیدا میکنم و در آن ثبت نام و با علاقه در کلاسهای مختلف هنری و علمی از جمله زبان انگلیسی و نویسندگی شرکت میکنم.پیدیاف کتابهای مورد علاقه ام را در اینترنت مییابم و هروقت، زمان خالی داشته باشم مطالعه میکنم.
داستان زندگی من پر از رنج و تلخی است، اما همین جرقههای کوچک امید، توانستهاند مسیر تازهای برایم باز کنند.شاید یک روز نویسنده شوم؛ نویسنده قصههای رنج خودم و همه زنان سرزمینم.

