آن شب شوم، و صبح سیاهتر از شبش/روایتی از شب سقوط کابل و روزهای بعدش
کانون زنان ایرانی
میم.سیاوش* از کابل
از کجا شروع کنم؟از همان روز اول که شب قبلش این گروه بیگانه و متحجر به دروازه های کابل رسیده بود و چهار ستون بدن من و آنطور که روز های بعد در گفتگو با بقیه زنان متوجه شدم تک تک زنان شروع به لرزیدن کرده بود؟
حس می کردم کوهی به بزرگی «آسمایی»(نام کوهی در کابل) روی سینه ام قرار دارد و راه نفسم را بسته است. تمام آن سال های سیاه کودکی ام جلو چشمانم جان گرفته بود. انبوه کتاب و دفترچه های خاک گرفته مکتبم کنج کمد دیواری.
هیچ وقت به اندازه این روز ها حال و روز و بیچارگی مادرم را از داشتن چهار دختر کوچک و محروم از درس و مکتب(مدرسه) درک نکرده بودم، اینکه صبح از خواب بلند شوی و مجبور باشی در چهار دیواری خانه بزرگ شدن فرزندان بی سواد و بی سر نوشتت را تحمل و نظاره کنی.
تمام آن شب شوم که دنیا به امید سپیده دم آن راحت خوابیده بود، من و زنان کشورم حتی پلک روی هم نگذاشته بودیم و صبح سیاه تر از شبش را خسته و بغض آلود به صبح رساندیم .
آن روز با خبر فرار رییس جمهور و همراهانش و سقوط کابل آغاز شد. در تمام شبکه های تلویزیونی داخلی و خارجی دنبال روزنه ای از امیدواری میگشتم تا در پرتو آن آینده ی برای خودم و کودکانم ببینم اما سراسر سکوت بود. همه در بهت فرو رفته بودیم رسانه ها بینالمللی طوری وانمود میکردند که انگار یک اتفاق بدیهی افتاده است. شب های بعد را به زور دارو های خواب آور می خوابیدم و صبح ها سعی میکردم چشمانم را باز نکنم و به خودم تلقین می کردم که همه چیز فقط یک کابوس است و بعد از بیدار شدن از خواب همه چیز سر جایش خودش خواهد بود.
تصمیم گرفتم صبر نکنم و مبارزه ام را حتی اگر محسوس نباشد آغاز کنم، بعد از ظهر بدون درنگ و در حالیکه دست ها و پاهایم میلرزیدند لباس پوشیدم، مثل قبل و معمولی، روسری ام را اما گلدار و با رنگ زرد و آبی انتخاب کردم، دست بچه هایم را گرفتم و رفتم بیرون، پاهایم رمق نداشتند، با این وجود تصمیم گرفتم یک مسیر نسبتا طولانی را پیاده بروم تا دیده شوم.
تمام مسیر از سرک(خیابان) دوازدهم «تایمنی»* تا خیابان شهرنو را آهسته و قدم زنان طی کردم و اگر بچه ها بی قراری میکردند می گفتم: برویم تا از شهر نو برایتان بستنی بگیرم. در تمام مسیر بار ها آنها (طالب ها) را دیدم، انگار پیشرفت کرده بودند، بجای موتور سوار وسایط زرهی و رنجر بودند و اما جرات چشم در چشم شدن با همان مردم اندک را که در جاده ها بودند ،نداشتند اصلا به اطراف و دور و بر خود نگاه نمی کردند، سعی کردم با آنها چشم در چشم شوم تا مرا ببینند اما انگار هیچ کسی را نمی دیدند و سرگرم خودشان بودند. دلیلش را نفهمیدم اما انگار از مردم خجالت می کشیدند.
در خیابان شهر نو اما همه مغازه ها بسته بود و حضور طالب ها هم پر رنگ، دیگر تحملم لبریز شده بود به سختی یک تاکسی گیر آوردم و سوار شدیم، تمام مسیر را گریه کردم.انگار بغض بیست ساله ام ترکیده باشد
بیست سال قتل، بیست سال انتحار، بیست سال حمله به دانشگاه، آموزشگاه ها، وزارتخانه ها، زایشگاه ها، قتل های هدفمند نخبگان، ترور نظامیان و شخصیت های سر شناس و زنانی که بی گناه بودند و سرشار از امید به آینده روشن که جرمشان فقط کمک به آبادی و پیشرفت کشور بود و حالا همه آن آمال و آرزوها و خون های ناحق پا مال شده بودند.
آن روز از سکوت و خلوت جاده ها دلم گرفت اما روز های بعد فهمیدم که آرامش قبل از طوفان بود، گویی مردم در شوک بودند و بالاخره بیداری را زنان قهرمان هرات آغاز کردند و با حضور هر چند کوچک و محدود خود کلید بیداری و اعتراض های گسترده را در کابل، تخار، نیمروز، بدخشان و پروان و کاپیسا زدند.
زمان کمی گرفت تا زنان عمق فاجعه را درک کنند و از پسخانه ها بیرون بیایند و در جاده ها بریزند و در کمال ناباوری طالب ها و حتی دنیا ، اعتراضات گسترده وشجاعانه را آغاز کنند. این حضور چنان قوی، پر رنگ و خود جوش بود که طالب ها با وجودی که سعی در سرکوب آن داشتند اما نتوانستند بهانه ای برای برخورد خشن با آن بیابند. و در خیلی جا ها کوتاه آمدند مثل تظاهرات زنان کابل که نتوانستند در برابرش مقاومت کنند و مانع عبور زنان از جاده صدارت و حضور مقابل اداره امور و وزارت خارجه شوند.
زنان شجاع با این که صفحه جدیدی در تاریخ معاصر بیداری زنان افغانستان را رقم زدند نشان دادند که نیاز به همراهی، اجازه و حضور هیچ مردی برای بلند کردن آواز شان ندارند. به ادامه این بیداری امید زیادی دارم.
*یکی از فعالان زن در افغانستان است که برای حفظ امنیتش از نام اختصاری و مستعار استفاده کرده ایم.

