پشتیبان شوهر یا هوادار ارباب

فریبا فقیهی

کانون زنان ایرانی

شش هفت سال پیش مقاله ای خواندم درباره ی فمینیست بودن یا نبودن خانم سارا پیلین که ۱۰ دلیل آورده بود که سارا خانم فمینیست نیستند، هیچ، بلکه خیلی هم مردسالار تشریف دارند. خب عیبش چی؟ جایی دیگر خوانده بودم راجع به این که ما زن ها طرفدار سارا پیلین نبودیم چون او خوشگل بود و ما حسود. منبع هر دوی این ها مطبوعات خارجی بودند، پس این که زن ها پشتیبان یکدیگر نیستند منحصر به جماعت هموطن نیست از جمله داستان زیر.
کم و بیش در مقالات و کتاب های فمینیستی و خاطرات شخصی خودمان سراغ از زنهایی داریم که اصلا فمینیست نیستند، این به کنار، در جبهه ی مردان و مردسالاری هم هستند و بسیار هم به نهضت فمینیسم و اصولا به هر زنی بیرون از دایره ی خودشان ضربه زده اند. دلایل شخصی و روانی زیادی برای دسته ی اخیر هست که به فرهنگ مردسالار ایمان دارند و جلوی هر کسی که غیر از این بگوید مردانه و نیز زنانه مقاومت می کنند و این یعنی فراتر از تمام وجود! فمینیست نبودن زن ها یک حرف است و حسادت و یا مقابله ی زنان با زنان بحثی دیگر. و این جا قصد ندارم از یک سری تئوری و تحلیل اسم ببرم. اما خودم خاطره ای دارم که بعد گذشت چند سال هنوز زنده است:

مهرماه سال ۹۰، یک روز جمعه با چند دوست خوب رفته بودیم به غار رودافشان واقع در هفتاد کیلومتری جاده فیروزکوه-تهران. بخاطر وزن زیادم و پاهای ضعیف از بیماری ام اس به سختی مسیر را می پیمودم، اما به هر زحمتی بود زیباییهای آن غار را به چشم خودم دیدم. وقت برگشتن، خانمی حدودن ۴۵ ساله با من هم قدم و هم کلام شد. خوشحال و هیجان زده بود از غارنوردی و سپاسگزار شوهرش که مربی ورزش بود و مشوق او به ترک کنج خانه و غارنوردی در آن روز. معلوم بود که هم به شوهرش خیلی می نازد و هم صمیمانه دلش می خواهد زن چاقی مثل من را تشویق کند به ورزش کردن آن هم درست به سبک همه ی آن هایی که دو روز در پارک دویده اند و نمی توانند به رخ نکشند که ورزشکار شده اند.

سربالایی تند و نفس گیری بود و من آهسته و پیوسته قدم برمی داشتم. ناگهان از هفت هشت متر جلوتر صدای رسای مردی آمد که کنار تخته سنگی در بلندی مسیر ایستاده بود: «وقتی می شینین سر سفره و هی…» حرفش را قطع کردم و بی آن که حتی نگاهش کنم گفتم «لطفن جمله تونو کامل نکنین آقای محترم که جواب بَدی از من می گیرید» مردک بی نوا حرفش را خورد. دوستان من خفیف لبخند زدند. چند لحظه در آن مسیر شلوغ سکوت شد. لحن آن مرد خیلی حق به جانب و توهین آمیز بود و من فقط جایگاهش را به او یادآوری کرده بودم اما از عوارض واکنش من یکی این بود که آن خانم درجا و بدون خداحافظی از من جدا شد و پیوست به همان آقا که شوهرش بود –و من نمی دانستم. دو دقیقه بعد در همان سربالایی نفس گیر از حدود ده متری پشت سرم صدای آن خانم بلند شد: «راهو بند آورده… مردم رو معطل خودش کرده… این چه وضعیه…». دوباره سکوت. مسیر شلوغی بود و هیچکس جز او به من که ناخواسته حرکت را کند کرده بودم اعتراضی نمی کرد. من راه را بند نیاورده بودم.

و اکنون سه پرسش از این ماجرا:

پرسش یکم: در فکر آن زن چه می گذشت؟

اعتراضش از سر چه بود؟ دلواپس معطل شدن دیگران بود؟ دلواپس غرور مردانه ی تاج سرش بود که یک زن چاق آن را له کرده بود آن هم جلوی عام و خاص؟ داشت شوهرش را خاطرجمع می کرد که خودش هرگز این چنین گستاخ نیست و زن و مرد سرش می شود؟ می خواست همه بدانند که طرف شوهرش است و او را تنها نمی گذارد؟ یا برعکس، می خواست شوهرش ببیند که خانمش به هر قیمتی پشت او می ایستد؟ گوش مرا می پیچاند که دیگر از این غلط ها نکنم، چون زن باید ادب داشته باشد و دهن به دهن مرد غریبه نگذارد؟ چون شوهرش منظور بدی نداشت و من بی جنبه بودم؟ چون شوهرش حق داشت و من واقعا چاق بودم؟ حالا اگر جناب متلک گو تاج سرش نبود، احتمال داشت خودش هم با من هم زبان شود؟

پرسش دوم: اگر حضرت آقا جمع نمی بستند و فقط به همسرشان متلک می گفتند اشکالی نداشت؟

آن خانم با شنیدن حرف شوهرش خندیده بود، ظاهرا عادت داشت. شاید بگوییم بین زن و شوهر هر چه هست به خودشان مربوط است اما شنیدنش مرا بسیار عصبانی می کرد. حتی اگر نزدیکان خودم چنین متلکی به من می گفتند بی برو برگرد یک «خفه شو»ی قاطع از من می شنیدند گر چه حق دارند در خلوت به اضافه وزن من خرده بگیرند و نگرانم باشند. هرچند تکرار این موقعیت میان مردان هم از نظرم ناپسند است، اما تحقیر کردن یک زن به هر قصدی و اسباب خنده شدن یک زن در هر جمعی –آن هم با ژست یک ابرمرد دانا- به من مربوط می شود و خلاصه این غمزه های مردانه را نسبت به زنان تاب نمی آورم. باید جلوی این فوران حس خوش مرد بودن، برتر بودن، همه چیزتر بودن مردان ایستاد. این میان، خنده ی آن زن مرا اندوهگین می کند. سرکار خانم؟ چرا می خند؟

پرسش سوم: اگر کسی مردان منسوب به من را خیط می کرد، همین واکنش را داشتم؟

اصولا زن باید پشت مرد خودش باشد یا هوادار چشم و گوش بسته ی او؟ یا پرستنده ی متعصب او؟ اصلا سرکار خانم متوجه شدند شوهرشان به من توهین کرده؟ نمی شود گفت که با خانم خودش شوخی می کرده چون فعل جمع به کار برده بود و خود من هرگز برداشت دیگری به جز تمسخر و توهین از کلام آن مرد نداشتم. آیا جز این می شد برداشت کرد؟ حال اگر یکی از مردان منسوب به خودم با زنی دیگر چنین رفتاری می کرد چه حسی داشتم؟ بی تفاوت؟ جهت دار؟ مردپسند؟ مدام از خودم می پرسم آیا از مردان مهم زندگیم یا پسرم که عاشقانه دوستش می دارم چنین حمایت هایی می کنم؟ آیا مانند بسیاری از زن های به غایت هـــوشمند باید از مردان منسوب به خود یک ارباب صوری بسازم و بستایم شان تا برایم نقش اسپانسری برای تمام فصول را بازی کنند؟ تا سایه شان بالای سرم باشد؟ پاسخ ها را می دانم ولی هنوز در چنین موقعیتی قرار نگرفته ام.

ردّ پای یک فرهنگ مخفی تر و ظریف تر از این حرف هاست و دنیا آن قدر مردانه و مرد-مدار می چرخد که گریختن از این نگرش دشوار است خصوصا که نوع رقابتِ میان زن ها و طیف و دامنه ی این رقابت آن قدر ریشه ای و آن قدر لیز است که نه می توان به راحتی نادیده گرفت و نه به سادگی به چنگ آورد. چتر حمایت یک زن از حریم خودش نباید سکوی برتری بی چون و چرای مردان را هم جا بدهد. دست کم همیشه نباید. قصد من در این جا مردستیزی نیست. ستیز من با مردپرستی، شوهر پرستی و خلاصه مذکر پرستی است. اگر زنی به جماعت مردان توهین کند یا از طرف جامعه جدی گرفته نمی شود و یا موصوف صفت های غیر اخلاقی و جنسی می شود که البته چنین واکنشی از سوی مردان متاسفانه دور از انتظار نیست، اما وقت هایی که حریف زنی دیگر باشد، معمولا تراژدی تلخ تری در انتظار است، تلخ تر از خودزنی. در این میان اگر با خودمان رو راست باشیم می بینیم گاهی هم به نفع ماست همینی که هست را بپذیریم و کاسه ی داغ تر از آش باشیم و پشت زن های دیگر را خالی کنیم و جایگاهمان را در دل مرد خود و شاید هم ارباب خود حفظ کنیم تا آب در دلش تکان نخورد و استعدادهای مردانه ی بیشتری رو نکند!

بهمن ۹۳

عکس: محمدرضا مردانیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.