روزی به نام مادر/مینو مرتاضی لنگرودی
کانون زنان ایرانی
هوا لطافت بهاری دارد. سلانه سلانه پیاده رو خیابان را برای رفتن به گلفروشی حاشیه رودخانه زرگنده طی میکنم. سطح پیاده رو جابجا غذای گربه کنار باغچه روی زمین کپه شده. موش چاقی دوان دوان و لابد نفس زنان را میبینم که سراغ غذای گربه می اید و بویی میکشد و جلدی در میرود و لای شاخههای بوته شمشاد خود را پنهان میکند. با خودم غر میزنم نگاه کن تورو خدا گربهها ایرانی با آن منش اشرافیشان.! مزه استخوان خیسیده در آبگوشت و لنگ جوجه و دل داغ قمری و کفتر چاهی و طعم ماهی قرمز تازه ته حوض ماهیها کجا و مزه کوفتی غذای گربه وارداتی از چین کجا. لابد مزه جیرجیرک و بوی سوسک میدهد. که گربهها نگاهشان هم نمیکنند. کمی دورتر چشمم به اجتماع چند گربه می افتد. خانم جوانی چند بسته دل و جگر تازه مرغ را باز کرده و توی یک نایلکس ریخته و گربه هارا جمع و برای هر کدام قدری دل و جگرروی زمین میریزد و با کیف گربه هارا که با لذت جگر میل میکنند، نظاره میکند. با لبخندی درکیف خانم جوان که غرق تماشای گربههاست شریک میشوم. و راهم را ادامه میدهم. از روبرویم خانم مسنی با مانتو و روسری که محکم و به قاعده بر سر بسته بود چست و چابک میآمد. کمی عقبتر مردی حدود پنجاه سال. با ته ریشی سفید و لباس تمیزی به تن داشت و ولنگارانه سیگار میکشید و با بی حوصلگی قدم بر میداشت. گردنبند نقرهاش روی تی شرت رنگی و کاپشن قرمز رنگش به چشم میآمد. شباهتشان انقدر بود که بفهمم مادر و پسر هستند. چند قدم مانده بود که به انها برسم و بگذرم. دیدم مادر رویش را کرد به پسر و گفت کمی تندتر میآیی؟ پسر نگاه بی حوصله و تهی به مادر انداخت و اشارهای به مغازه ایی که کنارشان بود کرد و پرسید روز مادره. می خوای از این شال و ورسری ها برات بخرم؟ نگاهم روی چهره مادر میخ شد. لابد توی نگاهم چیزی از جنس انتظار بود که (وقتی مادر سرش را برگرداند و نگاهش به نگاهم گره خورد) مادر زیر لب به پسر گفت نه نمیخواهم! خیلی می خوای به من اهمیت بدی اون سیگار بی صاحاب رو خاموش کن نفس خودت و من رو گرفتی با دودش. از کنارشان رد میشوم و میشنوم پسر زیر لب میغرد نمی خوای؟ نخواه.
آجر قذاقی های پیر تک و توک خانههای قدیمی زرگنده مهمانوازانه پذیرای باران تند عصر شدهاند. انگار که بخواهند نفس تازه کنند بوی خاک باران خورده را که به نظرم بهترین بوی دنیاست به عابران کوچه پس کوچههای زرگنده هدیه میدهند. سرمست از بوی خاک باران خورده و لطافت هوا راه میروم و فکر میکنم خدارو شکر زمستان رفت و سیاهی به وارونگی هوای زمستان ماند. اواسط کوچه نسبتاً باریک که قبلاً کوچه باغی زیبایی بود اما حالا فقط کوچه است و باغش نیست، کپهای نوجوان جمع شدهاند. انگار بار تستسترون را وسط کوچه خالی کرده باشند. انها سرخوشانه و به رسم استقبال از چارشنبه سوری پشت پای هرزن و دختری که از کنارشان رد میشود ترقه صدا داری به زمین میزنند و با دیدن چهره ترس خورده انها از خنده ریسه میروند. گهگاه ترقه یکیشان انگار توی چالههای کوچک ابی که از باران تند درست شده می افتد و فسی میکند و خاموش میشود. انگاه همهشان با هم و با ولنگاری و گستاخی، بدنهای مادر و خواهرهای یکدیگر را به خاطر از دست دادن ترقههای صدا دار گران قیمت مورد تعرض کلامی و زبانی قرار میدهند و قهقه میزنند. یکیشان که ریزه میزه تراز دوتای دیگر هم هست با صدای هنوز نازکش که به قاعده معلوم است سعی دارد کلفتتر نشانش دهد گستاختر و بی پروا تراز دو تا رفیق دیگرش رگباری از فحشهای جنسی نثار مادر و خواهرهای دوتای دیگر میکند.. میفهمم که منتظر عبور من هستند. خودم را محکم میگیرم و خدنگ میایستم و قدمهایم را محکم میکنم که با صدای انفجار ترقه نترسم. با بی اعتنایی و انکارقلدری شان سعی میکنم با کمترین آسیب از کنارشان رد شوم. رد میشوم. و صدای فس ممتد ترقه خاموش شده در آب را پشت سرم میشنوم. نفس راحتی میکشم واز خیط شدنشان خوشحال میشوم. هنوز لبخندم را به تمامی فرو نخوردهام که میشنوم که پسرکان مادر و خواهرشان را به رگبار ناسزاها و نسبتهای زشت بستهاند وبه جای ترقه خودشان از خنده ترکیدهاند. رویم را بر میگردانم و به سمتشان میروم و کنارشان میایستم. و از آنکه بنظرم سادهتر از دیگران می اید میپرسم. یعنی چطور میتوانی با کسی دوستی کنی که نسبتهای زشت به مادرت میدهد و میخواهد خواهرت را فلان کند.؟ ادامه میدهم ترقه می ترکونین. می خندین کافی نیست که تن مادر و خواهرهاتون رو سر خیابون حراج می کنین؟ ساکت میشوند. چهره هاشان در هم میرود و به یکدیگر نگاه میکنند و با هم می گویند ببخشید حاج خانوم! تشکر میکنم و به راهم ادامه میدهم. چند قدم دورتر که میشوم و هنوز به خیابان قدم نگذاشتهام که.
صدای ریز جیغ مانند پسرک را که سعی میکرد مردی را با دمیدن باد گلویش به صدای تهی از جنس اش بدهد، میشنوم که در جوابم میگفت دوست دارم به ننش فحش بدم. بذار به ننم فحش بده حالشو ببره حاج خانوم!
و صدای غش غش خندهشان با ترقهای که چاق کردهاند در هم می امیزد و خدارا شکر کوچه که دیگر باغ و درختی ندارد تا از شنیدن این چیزها خجالت بکشند و سر به زیر بیندازند، تمام میشود و قدم به خیابان پر ماشین میگذارم.

