شبح تاریکی؛ شعری از آناهیتا رضایی
کانون زنان ایرانی
بیدار می شوی
و اتفاق
مثل
چهار پایه ای لگد خورده
یک ور
میان اتاق
افتاده است
گردنی
آن بالا
نزدیک سقف
سری بی جهت را
با تن ِ انفرادی پیوند زده
بی گمان
بوی زوال ِ پاهاست
در کفش ِ حبس
ممزوج می شود
با نص ِ صریح تاریکی
و می خزد
با نیشی شکاف دار
به متن ِجهنم ِشامه
بلند میشوی
و خشم
مثل کف پایی
که در ادرار یک اعدامی
در شرم فرو می شود

