داستانی از تحقیر، گرسنگی، خشونت و سالها سکوت
روایت خشونت خانگی
نویسنده: حدیث از کابل
زنی افغانستانی که در ایران بزرگ شده و پس از ازدواج به افغانستان بازگشته، داستان زندگیاش را روایت میکند؛ داستانی از تحقیر، گرسنگی و خشونتهایی که سالها در سکوت تحمل کرده است. او که حالا به قول خودش، مادری عصبی و خسته است، از روزهایی میگوید که حتی کودکی فرزندانش را از دست داده و در تنهایی و بیپناهی، تنها با امید به فردایی بهتر زنده مانده است. این روایت، تنها بخش کوچکی از دردهای بیپایان اوست؛ دردهایی که بیشتر جملاتش با اشک نوشته شده است.
من در حال نوشتن کتاب زندگیام هستم. اگر از رفتارهای خانوادهای که در آن زندگی میکنم باخبر شوید، از تعجب دهانتان باز میماند. چیزهای زیادی است که باید در کتابم بنویسم: از گرسنگیهایی که کشیدم، کتکهایی که خوردم، تا تحقیرهایی که هر روز تحمل کردم.
خواهر شوهرم یکی از وکیلهای پارلمان افغانستان بود و همیشه از حقوق زنان حرف میزد، اما در خانهاش با حرفهایش آزارم میدادند، خواهرش و مادرش مرا کتک میزدند دوران بسیار سختی را گذراندم و حالا به یک زن و مادر عصبی تبدیل شدهام.
باور کنید، ۱۶ سال است که در افغانستان زندگی میکنم و در این مدت تنها رفت و آمدم رفتن به ۱۰ عروسی بوده است. با هیچیک از اقوام و خویشاوندانم رفتوآمد ندارم. چهرههای همه را فراموش کردهام. احساس میکنم مثل یک زندانی هستم که فقط برای خرید میتوانم از خانه بیرون بروم. در داخل و خارج خانه، با طالبها زندگی میکنم. تمام زندگی و پولهایم را برادر شوهرم، خواهر شوهرم، مادر و پدر شوهرم خوردند و به من و شوهرم مثل حیوانات بیارزش رفتار کردند.
تمام بدبختیها و سختیها را من و بچههایم تحمل کردیم، در حالی که فامیل شوهرم از زندگی لذت میبردند. ساعتهای بد و فراز و نشیبهای زیادی داشتهام. شوهرم آدم مهربان و خوبی است، اما از او نفرت دارم، چون هیچوقت در برابر خانوادهاش از من دفاع نکرد. اگر حامیام بود، این همه بیاحترامی را تحمل نمیکردم. همه اینها را از چشم او میبینم.
من میخواهم نویسنده شوم، چون همیشه مادرشوهرم، پدرشوهرم و شش خواهر شوهرم مرا به خاطر اینکه در ایران متولد و بزرگ شدهام بودن مرا با کلمه بیسوادیام تحقیر میکردند. در حالی که من بیسواد نیستم.
القاب زشتی به من میدادند و مرا آزار میدادند. همین الان که در حال نوشتن هستم، با هر کلمه اشک میریزم. نمیخواهم کسی به من ترحم کند. من از مادرم ناراحتم که بدون رضایتم مرا به شوهر داد .
مادرم مرا ترسو و تو سریخور بار آورده است. اگر من هم مثل دو تا از جاریهایم زباندار و قوی بودم، زندگی بهتری داشتم.
من به حرف همه گوش دادم تا رضایتشان را جلب کنم، اما برعکس، مثل حیوان از من استفاده کردند و هیچکس به من و بچههایم اهمیت نداد، حتی شوهرم.
میدانید!دردآورترین بخش زندگیام این است که کودکی سه تا از بچههایم را اصلاً به یاد نمیآورم. هیچوقت نتوانستم آنها را در آغوش بگیرم. چیزهای زیادی برای گفتن و نوشتن دارم. نمیدانید نوشتن این لحظات بد چقدر دردناک است. من با وجودی که مادر، پدر، دو برادر و سه خواهر داشتم که میتوانستند در بدترین روزها کنارم باشند، اما از من دور بودند. همهشان در ایران هستند. مادرم تا شش سال نمیدانست چه بلایی بر سرم میآید. تمام لباسهای من و بچههایم را تا زمانی که شوهرم دانشگاهش را تمام کرد، خانوادهام از ایران میفرستادند.
خانواده شوهرم برای بچههایم پوشک مایبیبی نمیخریدند. روسریهای کهنه را قیچی میکردم و از پلاستیکهای نان و سیبزمینی، پوشک درست میکردم. بچههایم را در آن میبستم، اما باز هم دستشوییشان از آن رد میشد و من خیس میشدم. با آب سرد در زمستان خودم را میشستم، چون اگر روی گاز آب گرم میکردم، نمیگذاشتند و میگفتند گاز مصرف میشود. روی بخاری هم آبی که بود، خودشان هر روز استفاده میکردند. تعدادشان زیاد بود و به من اجازه نمیدادند از برق برای گرم کردن آب استفاده کنم.
صابون و پودر لباسشویی به من نمیدادند تا لباسهایم را بشویم. میگفتند: «تو هر روز لباس میشویی!» با آب سرد میشستم. یاد آن روزها که میافتم، حالم بد میشود.
به خاطر ناراحتیهای خانه، در دست من تومور سرطانی رشد کرد. عمل کردم اما حق استراحت نداشتم. گریه میکردم و به کارهای روتین روزانهام ادامه میدادم. تا جایی که شوهرم دچار سرطان کلیه شد و وضعیتش بسیار خطرناک بود. خلاصه به هند رفت برای عمل و من در خانه ذرهذره آب میشدم. تمام فامیل شوهرم با من درگیر بودند که من باعث مریضیاش شدم، اما شوهرم به همگی هشدار داد که من مقصر نیستم و این بیماری از جانب خدا بوده است. بدترین روزها بود و آنقدر دعا میکردم و نماز میخواندم تا شوهرم شفا پیدا کند. خداوند عمر دوباره به شوهرم داد وگرنه فامیلش من را زندهزنده پوست میکردند.
بالاخره به خاطر رنجهایی که دیده بودم همسرم قول داد که من را از اینجا ( خانه مادرشوهرم )میبرد. وقتی پسر کوچولوم ۱۰ روزه شد، شروع به جمعآوری وسایلم کردم و دو روز بعدش از پیش آنها رفتم. تا امروز که ۷ سال میشود، راحت تر زندگی میکنم. هرچند که اذیتهایشان ادامه دارد، اما همینکه هر دقیقه نیستند، لذتبخش است .هنوز روزگاران گذشتهام اشکم را سرازیر میسازد. امروز همراه شوهرم و چهار فرزند، تلاش میکنم زندگیاما را بسازم و کتابم را بنویسم
ظلم پایدار نیست.
چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمیسوزد.
اگر سوزد شبی سوزد، شب دیگر نمیسوزد.

