این داستانِ نسیم سیمیاری است

وقتی استقامتِ فریبا به انگیزه‌ نسیم بدل شد

ژیلا بنی‌یعقوب

کانون زنان ایرانی

نسیم غلامی سیمیاری هیچ‌گاه یک زندانی پرهیاهو نبوده است. حتی می‌توان گفت کم‌حرف‌تر از آن بوده که نامش بیرون از دیوارهای زندان زیاد تکرار شود. انگار خودش هم ترجیح داده کمتر نامش شنیده شود. همین سکوت است که نشان می‌دهد هدفش دیده شدن یا تبدیل خودش به «زندانیِ مشهور» نبوده است. حتی وقتی در اعتراض به ماه‌ها بلاتکلیف بودنش در زندان و عدم رسیدگی به پرونده‌اش اعتصاب غذا کرد موضوع را خبری نکرد چون صرفاً هدفش فشار به مقامات مربوط برای پیگیری پرونده‌اش بود.

کنش‌های نسیم نشان می‌دهد، مبارزه برای او معنا و مقیاسی فردی ندارد. مقاومت برای او نه شعار است و نه صحنه‌ نمایش؛ نوعی زیستن است، آرام و پیوسته، آن‌هم درجایی که هیچ‌کس تماشا نمی‌کند. در جهانِ پر از فریاد و ادعا، او حتی با سکوتش به مقاومت شکل دیگری داده است؛ مقاومتی که نه از خشم، بلکه از باور می‌آید.

اعتصاب غذای دگرخواهانه

«اعتصاب غذا برای دیگری» یا «اعتصاب غذای دگرخواهانه» در ساختار زندان‌ها، کنشی اخلاقی و مقاومت‌گرایانه از نوع بی‌سود است؛ اقدامی که در منطق قدرت، «بی‌ثمر» اما در منطق انسانیت، «بالاترین شکل همبستگی» محسوب می‌شود.

در چنین اقداماتی، زندانی بدن خود را بدل به زبان می‌کند تا رنج دیگری را فریاد بزند. انگار که جان خود را وثیقه‌ عدالت می‌کند درحالی‌که از آن هیچ نفعی نمی‌برد.

نسیم وقتی لب بر غذا بست تا به آزاد نشدن فریبا کمال‌آبادی اعتراض کند، همان منش را ادامه داد. بی‌هیاهو، بدون ‌مطالبه‌ شخصی و بدون هیچ نشانی از خودنمایی. این کنش از همان ریشه‌ای می‌آید که زندگی او را ساخته است؛ ریشه‌ای در ایمان به کرامت انسان، نه در میل به دیده شدن. نسیم سیمیاری، فعال مدنی که پس از اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» بازداشت‌شده، همچنان در زندان اوین محبوس است.

برای سالها ایستادگی فریبای عزیزم

حدود ۲۰ مهر امسال نامه‌ای از نسیم منتشر شد. در این نامه، او از وضعیت فریبا کمال‌آبادی، زندانی بهایی، سخن گفته بود: «فریبا پس از مدت طولانی حبس، خبر آزادی دریافت کرده بود اما در لحظه آخر آزادی‌اش لغو شده است.»

نسیم هم چنان درباره هم‌بندی‌اش نوشته بود: «برای فریبا و هزاران روزی که دربند است، برای رنج‌هایی که کشید، برای سال‌ها ایستادگی، صبوری و مقاومت‌اش تا آزادی بی‌قیدوشرط فریبای عزیزم … در اعتصاب غذا خواهم بود.»

اقدام‌های نادر و حافظه‌های جمعی

 اتفاق کم‌نظیری است؛ زندانی اعتصاب غذا می‌کند اما برای خودش خواسته‌ای ندارد. زندانی جان خود را درخطر می‌گذارد بدون اینکه نفع مستقیمی ببرد. گرچه این اتفاق قبلاً نیز در زندان‌های ایران و جهان افتاده است اما درمجموع اقدام نادری است.

در حافظه‌ی مقاومت مدنی ایران، نام‌هایی هستند که معنای «اعتصاب غذای دگرخواهانه» را زنده نگه‌داشته‌اند. فرهاد میثمی که در دفاع از زندانیان غذا نخورد؛ پیش از او، هدی صابر، روشنفکر و روزنامه‌نگاری که در خرداد ۱۳۹۰، در اعتراض به مرگ هاله سحابی، در اوین دست به اعتصاب غذا زد و در همان راه جان باخت.

اعتصاب صابر، همچون کنش نسیم سیمیاری، از دردِ دیدن بی‌عدالتی بر دیگری برخاست؛ بی‌عدالتی در حق هاله سحابی. ایمانی که انسان را وامی‌دارد رنج خویش را کوچک بشمارد و رنج دیگری را فریاد کند. این شیوه از دهه‌ها پیش تا امروز، تداوم همان اخلاقی است که نسیم به آن جان تازه‌ای بخشیده است. اخلاقی که در آن، مقاومت از عشق به دیگران می‌روید، نه از نفرت. فرهاد میثمی، پزشک و فعال مدنی، بارها دست به اعتصاب غذا زد. هدفش اعتراض به اعدام معترضان و همچنین آزادیِ دیگر زندانیان سیاسی است، نه مطالبه‌ای برای خودش.میثمی در یادداشتی نوشته بود: «بدنم را گرو گذاشته‌ام تا شاید جان‌های درخطر دیگران حفظ شود.»

اعتصاب او که به‌شدت جانش را به خطر انداخت، در حافظه‌ جمعی به‌عنوان یکی از بی‌سابقه‌ترین «کنش‌های ایثارگرانه در زندان» باقی می‌ماند.

ریشه‌ این نوع مقاومت به دهه‌ پنجاه شمسی بازمی‌گردد، زمانی که برخی زندانیان سیاسی پیش از انقلاب ایران ـ از جریان‌های چپ و مذهبی ـ در همبستگی با شکنجه‌شدگان یا هم‌بندانِ زیر فشار، اعتصاب‌های جمعی می‌کردند. آن اعتصاب‌ها، هرچند سرکوب می‌شد، اما پایه‌گذار سنتی شدند که در سال‌های پس از انقلاب نیز گهگاه ادامه یافت: اعتراض و همبستگی انسانی در تاریک‌ترین مکان‌ها.

مقاومت از سر عشق

در سال‌های اخیر، نمونه‌های دیگری از اعتصاب‌های دگرخواهانه در زندان‌های ایران شکل‌گرفته‌اند؛ ازجمله اعتصاب سه‌شنبه‌های «نه به اعدام» که جمعی از زنان زندانی سیاسی در اوین و قرچک آغاز کردند و به‌تدریج مردان و زنان زندانی در زندان‌های دیگر به آن‌ها پیوستند این اعتصاب‌ها نه برای لغو حکم فردی یا بهبود شرایط شخصی، بلکه در دفاع از جان دیگران است.

این حرکت، همچون کنش نسیم سیمیاری و پیش‌تر از او فرهاد میثمی و هدی صابر، بر پایه‌ همان روح مشترک بناشده است: مقاومت از سرِ عشق به زندگی دیگران؛ کنشی که در آن بدن، زبانِ اخلاق می‌شود.

هرگز نسیم غلامی سیمیاری را از نزدیک ندیده‌ام، شناختم از دریچه هم بندانش است که به آن‌ها اعتماد دارم.

نسیم در نگاه سها

از سها مرتضایی؛ فعال دانشجویی و زندانی سیاسی سابق خواستم او را برایم وصف کند. سها، هم‌بندی نسیم روایتش را نه با توصیف مستقیم که با تأملی متفاوت آغاز می‌کند: «اگرچند سالی را در زندان بگذرانی، می‌بینی که هر کس از در این بند وارد می‌شود، قصه‌ای دارد. قصه‌ای شگفت. نه روایتی شبیه اکثر انسان‌ها که به دنیا آمدند، زیستند و از دنیا رفتند. روایت این انسان‌ها، داستان تناقض است و جنگ و پیروزی. غلبه شجاعت است بر ترس، غلبه رهایی بر وابستگی، سوژه‌ای که جامعه را خانواده‌اش می‌دید و وجدانی ناآرام که باید جهانی را بسازد. روایت انتخاب بین بودن کنار عزیزش یا دیدن قطره اشکی از پشت شیشه سالن ملاقات بر گونه‌های مادری، پدری، همسری، فرزندی و..‌.» یکی از این افراد برای سها مرتضایی، نسیم؛ هم‌بندی سابقش است: زنی که گویی از بافتِ شجاعت و فداکاری و عشق آفریده‌شده.

سها برایم نوشت: «می‌گویند رفیق را در سفر باید شناخت، اما من آموخته‌ام که زندان، سهمگین‌ترین و صادق‌ترین جای شناخت انسان است — کاش چنین نبود.»

روایت مریم از نسیم

وقتی از مریم یحیوی، فعال مدنی و زندانی سیاسی سابق درباره نسیم پرسیدم، گفت: «نسیم به طور خلاصه: یک شهروند معترض و شجاع است؛ از بچه‌های بازداشتی ۱۴۰۱ که بارها در دادگاه تهدیدش کردند که «حکم اعدام بهت می‌دهیم.» اما نسیم واقعاً شجاعتش خاص بود؛ تقریباً با همه زندانی‌ها خیلی صمیمی بود. سها و سروناز از دوستان نزدیکش بودند. حضورش اعتماد و آرامش می‌آورد و آدم وقتی کنارش بود، حس امنیت پیدا می‌کرد. نسیم اهل ورزش است و باهم ورزش می‌کردیم. خیلی امروزی و همیشه ظاهر و لباسش بسیار مرتب و منظم بود؛ اما چیزی که بیشتر جلب توجه می‌کرد، شجاعت و قدرت شخصیتش بود. حتی در دادگاه، باوجود تهدیدها و فشارها، محکم ایستاد. درنهایت حکم او شد شش سال زندان و بیست سال تبعید و ۷۴ ضربه شلاق. نسیم در هیچ‌کدام از دسته‌بندی‌های جاری سیاسی نمی‌گنجد. اصولاً یک آزادی‌خواه است، با تمایلاتی به تفکرات عدالت‌خواهانه‌ چپ. البته مطالعه می‌کرد و دنبال درک بهتر این اندیشه‌ها بود.»

بس است دخترجان

سها مرتضایی روایت می‌کند: «وجدان نسیم انگار همیشه یک‌قدم جلوتر از خودش می‌رود. گاهی دلت می‌خواهد دستش را بگیری و بگویی: بس است دختر جان. چقدر دائم در فکر دیگرانی. چقدر دغدغه‌ات دیگری‌ است. چرا نگرانی اگر دقیقه‌ای آرام بگیری، جانی رنجی بر دوش کشد و تو نباشی تا گوشه سنگینی رنجش را با او حمل کنی. حقی ضایع شود و تو نباشی که در کنارش بجنگی و حقش را پس بگیری. قلبی دلتنگ شود و تو نباشی تا با آغوشت عشق را نثارش کنی. صدایی کوتاه باشد و تو نباشی تا فریاد کنی.» و البته که سها نمی‌تواند نگران جدی‌اش را نسبت به هم‌بندی سابقش پنهان کند و خطاب به او می‌گوید: «نسیم جان، می‌دانم که هیچ‌گاه نمی‌توانی ببینی که حقی جلو چشمانت تضییع می‌شود، می‌دانم اکنون در زندانی، چراکه نتوانستی و نمی‌توانی رنجی را ببینی و کاری نکنی؛ اما رفیق عزیزم، ما همه از گوشت و پوستیم و استخوان. می‌دانم که این جسم چقدر برای روح بزرگت، کوچک است؛ اما در سلامت بمان رفیق که راه درازی پیش رویمان هست.»سها اما می‌داند:نسیم همیشه درحرکت است، همیشه در تکاپو، چه در خیابان‌های این شهر وقتی کنار دیگران ایستاد و مبارزه کرد و چه پشت میله‌های تنگ و دیوارهای بلند.

در تاریخ زندان‌ها، اعتصاب غذا معمولاً آخرین ابزار زندانی برای مقاومت یا اعتراض است؛ کنشی که با خطر جانی همراه است و معمولاً در خدمت خواسته‌ای شخصی قرار می‌گیرد: آزادی، درمان، یا توقف شکنجه؛ اما گاه، معدود زندانیانی بوده‌اند که لب بر غذا بسته‌اند نه برای خود، بلکه برای دیگری؛ برای اعتراض به بی‌عدالتی‌ای که بر دیگری رفته است.

جنبه نمادین اعتصاب نسیم

اقدام نسیم غلامی سیمیاری در اعتصاب غذا برای آزادی فریبا کمال‌آبادی، یک جنبه نمادین مهم دارد: اعتصاب غذا به‌عنوان ابزار همبستگی با یک زندانی عقیدتی از اقلیت دینی. حمایت از آزادی فریبا، تأکیدی است بر حق بنیادین هر انسان برای زندگی آزاد، فارغ از باور دینی یا عقیدتی.

نسیم با به خطر انداختن سلامت خود، درد فریبا را درد خود می‌داند و با این اقدام، پیوندی عاطفی و انسانی را به نمایش می‌گذارد.

در حق فریبا بی‌عدالتی آشکاری اتفاق افتاده و هیچ‌کس هم پاسخ روشنی نمی‌دهد. حتماً تحمل این بی‌عدالتی برای این دختر جوان به‌مراتب از تحمل حکم سنگین خودش سخت‌تر بوده است که جانش را در این راه وسط گذاشت. شاید خیلی‌ها ندانند که به‌جز حکم ناعادلانه زندان، بیست سال تبعید به شهر انگوران هم در انتظارش است. او برای آزادی خودش و حتی لغو و یا کاهش عدد باورنکردنی تبعیدش اعتصاب نمی‌کند اما در کنشی از جنس همدلی برای آزادی هم‌بندی رنج‌دیده‌اش این کار را می‌کند.

اعتصاب غذای نسیم سیمیاری شاید در ظاهر، حرکتی کوچک به نظر برسد، اما در بطن خود معنایی بزرگ‌تر از اعتراض دارد؛ حرکتی در مرز میان اخلاق و ایمان. او نه برای نجات خود، بلکه برای دفاع از حقِ زنی دیگر، بدنش را به میدان اعتراض بدل می‌کند.

پیام هم‌بندی‌ها

پس از حدود ده روز اعتصاب غذا، دو نامه منتشر شد: یکی از زنان هم‌بندی نسیم در اوین و دیگری با امضای بیش از هفتاد فعال مدنی و زندانی سیاسی سابق.

زنان هم‌بندی نوشتند که اعتصاب او بر حق است اما فریادش شنیده‌شده و اکنون زمان مراقبت از جانش است. فعالان مدنی نیز تأکید کردند سلامت او بخشی از ادامه مبارزه و آرمان‌هایش است.

پیام مشترک این نامه‌ها ساده بود: صدای تو شنیده‌شده و مراقبت از خود، نه عقب‌نشینی که بخشی از راه مقاومت و همبستگی است. پرونده فریبا کمال‌آبادی نیز در مسیر پیگیری قرارگرفته است.

در زمانه‌ای که هر کنش سیاسی ناگزیر به دیده شدن گره می‌خورد، نسیم در سکوتی کامل، اخلاق را به سیاست بازگرداند. او نشان داد که مقاومت همیشه در هیاهو و شعار خلاصه نمی‌شود؛ گاهی در تصمیمی آرام و شخصی، در امتناع از لقمه‌ای نان، معنای واقعی شجاعت پنهان است.

اعتصاب او، درنهایت، بیش از آنکه درباره‌ی گرسنگی باشد، درباره‌ی کرامت است؛ درباره‌ این باور ساده و ریشه‌دار که انسان، حتی در زندان، حتی در گرسنگی، می‌تواند هنوز انتخاب کند: انتخاب کند که صدای چه کسی باشد.

نسیم شاید نامش خیلی تکرار نشود، اما در حافظه‌ی خاموش عدالت‌خواهان، در تداوم سنتی که از هدی صابر و فرهاد میثمی تا گاندی و بابی ساندز امتداد دارد، راهی جدید ساخته است؛ جایی میان سکوت و ایمان.

و اما فریبا، مرکز داستان

موضوع این گزارش نسیم سیمیاری است، نه فریبا کمال‌آبادی؛ اما نمی‌توانم از فریبا ننویسم.

در میان همه‌ی اعتراض‌ها و سکوت‌ها، او حضوری آرام و پررنگ داشت؛ زنی باروحیه‌ای شگفت‌انگیز، مقاوم و لبریز از آرامش که حتی در سخت‌ترین روزهای زندان، امید را از یاد نمی‌برد. تکیه‌گاه بسیاری از هم‌بندی‌ها بود و نیروی عجیبی برای ادامه‌ زندگی در خود داشت.

گاهی دربند، از شدت تحسین دلم می‌خواست بگویم: «لعنتی! فقط بگو چطور می‌توانی با این حکم سنگین و این‌همه فشار، این‌قدر قوی بمانی؟» اما با لحنی جدی و شوخی می‌گفتم: «فریبا جان! رازت را به ما هم یاد بده. چطور ممکنه با داشتن حکمی به این سنگینی و شرایط سخت زندان، چنین قدرتمند باشی؟»

فریبا آرام می‌خندید؛ از دشواری‌ها سخن می‌گفت، بی‌آنکه شکستی در روحیه‌اش دیده شود. شاید همین روحیه و پایداری، انگیزه‌ای شد برای نسیم سیمیاری تا دست به اعتصاب غذا بزند تا گرسنگی و رنج را به زبانی برای عدالت و همبستگی بدل کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.