ناسیونالیسم افراطی بهعنوان ابزار سلطه
شیوا موسیزاده
کانون زنان ایرانی: زینب موسوی به خاطر شوخیاش با ابوالقاسم فردوسی به شش ماه حبس تعزیری و تهیه رساله زیرنظر بنیاد فردوسی محکوم شد.
آنچه در ادامه میخوانید یادداشتی انتقادی در باره این حکم ناعادلانه است.
نقد پیشرو نه در تقابل با وطندوستی یا علاقهمندی به نمادهای فرهنگی و تاریخی ایران، بلکه در واکاوی آن شکل خاصی از ناسیونالیسم افراطی است که به ابزار سلطه بدل شده و صدای زنان و اقلیتها را سرکوب میکند. هدف این تحلیل، تمایز میان وطندوستی انسانی و ناسیونالیسم اقتدارگراست؛ نوعی از ملیگرایی که تقدس نمادهای مردانه را به ابزاری برای کنترل بدنها و ذهنها بدل میکند.
در ادامه این یادداشت انتقادی را میخوانید:

مکتب ناسیونالیسم در تاریخ معاصر ایران، همواره در خدمت بازتولید هویتی مردانه و قهرمانمحور از مفهوم «ایرانیت» بوده است؛ هویتی که در آن زنان نه بهعنوان سوژههای تاریخی، بلکه بهمثابه نمادهای صیانت، ناموس و پاکی ملت بازنمایی شدهاند. نظام سیاسی، چه در شکل سنتی و چه مدرن، از ناسیونالیسم نه برای وحدت فرهنگی، بلکه برای نظارت بر بدنها و صداها بهره گرفته است. این گفتمان در ظاهر مدافع تمامیت ملیاست؛ تمامیتی زبانی، فرهنگی و جغرافیایی؛اما در عمل، وحدت را بر سکوت تحمیل میکند؛ سکوتی که بر زنان، اقلیتها، طبقات فرودست و زبانهای محلی سنگینی میکند.
نمونهی بارز این منطق را میتوان در پروندهی زن طنزپرداز معاصر دید که به جرم «اهانت به فردوسی» به حبس، جزای نقدی و نگارش اجباری رساله محکوم شد. در این واقعه، ناسیونالیسم فرهنگی با تقدیس اسطورههای مردانه به آیینی سیاسی بدل شده است؛ آیینی که از نقد میهراسد و منتقد را مجرم میخواند.
در روایت رسمی دولتها و پادشاهان، زن ایرانی نه فاعل تاریخ، بلکه حافظ ناموس ملی است. همین تصویر، ناسیونالیسم را به ابزاری برای تثبیت نظم مردسالارانه و کنترل بدن و ذهن زنانه بدل میکند. فردوسی در نگاه رسمی دیگر تنها شاعر نیست، بلکه نماد ایرانیت مردانه است؛ ایرانیتی که با خون، خاک و فرمانروایی مردان معنا مییابد. در چنین روایتی، زنان شاهنامه ابزار تداوم نسل و پاکیاند، و حتی شجاعت و خردشان نیز در نهایت در خدمت حماسه پدرشاهی و هویت ملی تعریف میشود.
با اینحال، در لایههای عمیقتر شاهنامه، لحظاتی از طغیان زبانی زنان دیده میشود؛ مانند رویارویی گردآفرید با سهراب، که در آن زن برای لحظهای از سطح نماد به مقام فاعل گفتار و تصمیم ارتقا مییابد. این لحظات کوتاه، شکافهایی در حماسهی مردانهاند؛ لحظاتی که سکوت پیشفرض را میشکنند و خرد و ارادهی زن را عیان میسازند.
زنان در تاریخ باستان، در دل دگرگونیهای خشونتبار، همواره در محاصره سلطهگران و در حال شورش علیه نظم حاکم پیش رفتهاند؛ نظمی نمادین، ساختاریافته، پدرسالار و منطقمدار. سلطه آشنای پدرسالار ایرانی و سلطهی بیگانهی متجاوز، هر دو مالکیت بر بدن، فکر و عمل زنانه را مطالبه کردهاند. به قول دریدا، زبان استعمارگر میل به حذف تفاوتها دارد؛ حذف روایت زنانه، زبان احساس و شعرگونه که ساختار خشونت را زیر سؤال میبرد. از همینرو، بدن و اندیشه زنانه در کلیت تاریخی واحد، بار سیاسی میگیرد. تاریخ، در پیوستار زمان و مکانهای گوناگون، حامل صحنههای مقاومت زنان برای ابراز عاملیت انسانی و حق مالکیت بر بدن بوده است. این مقاومت، همان وضعیت «پیشانمادین» زنانه است که کریستوا آن را طیفی از آوازها، سخنها و امیال زنانه میداند.
با اینحال، همان جایگاه مقدسی که به زن تحمیل میشود، آزادی را از او میگیرد. زن باید وفادار به نظم موجود و خاموش بماند تا معنا یابد. از همینرو، در تداوم تاریخی ناسیونالیسم ایرانی، بدن زن به میدان سیاست بدل شده است؛ از کنترل پوشش و ازدواج گرفته تا سرکوب طنز و صدای زنانه. ریشه این سیاست در ساختار اسطورهای ملی متجسد است؛ الگویی که زنان را نماد ملیت و مردان را نگهبان آن میسازد. در چنین فضایی، نقد یا شوخی با نمادهای مردانه بهعنوان تعرض به «چهره اسطورهای ایرانیت» تلقی میشود، و اگر گوینده زن باشد، واکنش افکار عمومی شدیدتراست؛ زیرا از جایگاه نمادین فراتر رفته و نظم مردانه را شکسته است.
در ایران پس از مشروطه و انقلاب ۵۷، زبان ناسیونالیسم بیش از پیش با ادبیات کلاسیک و تاریخ باستان گره خورد؛ زبانی متعلق به طبقات حاکم مردانه که هرگونه تغییر یا بازنگری در آن، چالشی برای قدرت فرهنگی محسوب میشود. در چنین ساختاری، زنی که با زبان طنز به نقد اسطورهها میپردازد، در واقع دو تابو را همزمان میشکند: تابوی نقد پدرسالاری فرهنگی و تابوی سخن گفتن زن در عرصهی عمومی و سیاسی. طنز در ذات خود زبان رسمی را بر هم میریزد و آن را با زبان مردمان کوچه و بازار جایگزین میکند.
از اینرو، قدرت سیاسی با طنز دشمن است و از خندهی زنانه بیشتر میترسد؛ چون این خنده نه از جنس بیحیایی، بلکه از جنس عصیان است. خندهی زنانه، خندهای علیه سکوت است، علیه ترس، و علیه آیینهایی که مردان بر تقدس اسطوره بنا کردهاند.
ناسیونالیسم ایرانی با تقدیس اسطورههایی چون فردوسی، در واقع ساختاری از قدرت فرهنگی را تثبیت میکند که تداومش در گرو سکوت زنان و حذف خندهی آنان است. زنانی که این سکوت تحمیلی را میشکنند؛ چه در قالب طنز، چه در قالب سخن و نوشتار؛با فرایند دیرپای تنبیه فرهنگی روبهرو میشوند. این ناسیونالیسم افراطی به جای گسترش گفتوگو و همزیستی، به ابزار سرکوب بدل شده است؛ زیرا اسطورهها برای بقا به سکوت نیاز دارند، و طنز درست همان سکوت را میشکند.

